خبرگزاری تسنیم: حجتالاسلام محمدرضا جوان آراسته نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
از حصینبنتمیم تمیمی؛ صاحب شرطه ابنزیاد در کوفه، به کَش پَتِل؛ رئیس افبیآی آمریکا.
اما بعد، من تا امروز برای کسی نامه ننوشته بودم، زیرا بیشتر مردمان، کار ما را نمیفهمند. هر جا از جنگ سخن میگویند، از شمشیر سخن میگویند، از نیزهها سخن میگویند، از میدانها و کشتهها و پرچمها سخن میگویند، اما کمتر کسی از آن مردی سخن میگوید که پیش از آغاز جنگ، خواب را از چشم دشمن ربوده است.
تو گمان میکنی کربلا از روز عاشورا آغاز شد؟ چنین نیست! عاشورا آخرِ کار بود. کار ما پیش از آن آغاز شده بود. در کوفه. در کوچهها. در بازارها. در خانههایی که درهایشان بسته بود و پشت آن درها مردانی جمع میشدند و آهسته سخن میگفتند.
من سالها مرد میدان جنگ بودم، اما راست آن است که شهر را بیشتر از میدان دوست داشتم. در میدان، دشمن روبهروی تو ایستاده است، اما در شهر، دشمن چهره ندارد. نام ندارد. گاه در خانهای پنهان است و گاه در مسجدی. گاه در میان بازرگانان است و گاه در میان دوستان حاکم. کارِ ما همین بود. جستوجو. گمان. خبر. تعقیب و انتظار.
نام مسلمبنعقیل را شنیدهای؟ البته که نه! اما من به یادش دارم. روزهایی را به یاد دارم که همه کوفه در جستوجوی او بود و هیچکس نمیدانست در کدام خانه پنهان شده است. شهر بزرگ بود. گذرها بسیار بود. خانهها بسیار بود و ما تنها یک مرد را میخواستیم. گاه سرنوشت یک جنگ، به همان یک مرد بسته است.
مردم از کربلا بسیار سخن گفتهاند. از شمر گفتهاند. از عمر سعد گفتهاند. از آنان که تیر انداختند و آنان که شمشیر زدند. اما کمتر کسی از خود پرسیده است که اگر مسلم در کوفه آزاد میماند چه میشد؟ اگر هانیبنعروه در دست ما نبود چه میشد؟ اگر مختار در زندان نبود چه میشد؟ اگر کوفه از دست ابنزیاد خارج میشد چه میشد؟ آیا آن سپاه بزرگ در کربلا جمع میشد؟ آیا آذوقه به لشکر میرسید؟ آیا فرمانی اجرا میشد؟ آیا اصلاً جنگی در میگرفت؟ من پاسخ را میدانم و گمان میکنم تو نیز بدانی. زیرا اهل شرطه همیشه هم پیش از جنگ میجنگند و هم در روزهای جنگ. وقتی سرداران به میدان میرسند، بخشی از کار ما تمام شده است.
اما نام ما در مدحها نمیآید. مدالها بر سینه ما نمینشیند و شاعران برای ما قصیده نمیسرایند. این سرنوشت مردان امنیت است. وقتی کارشان را خوب انجام دهند، هیچکس متوجه حضورشان نمیشود و اگر یکبار خطا کنند، همه آنان را میبینند. با اینهمه، من از این کار راضی بودم، زیرا ابنزیاد شبها آسوده میخوابید و حاکمی که آسوده بخوابد، میتواند جنگ کند. این را تو بهتر از دیگران میفهمی.
اما چیزی هست که این سالها به آن بسیار اندیشیدهام. مردم، ننگ جنگ را بر گردن جنگاوران میاندازند. نام قاتلان را حفظ میکنند. نام آنان که فرمان حمله دادهاند حفظ میکنند، اما کمتر کسی از آنان که راه را برای جنگ هموار کردهاند سخن میگوید و من نمیدانم این برای ما نعمت است یا مصیبت. نمیدانم فراموششدن بهتر است یا شناختهشدن.
نمیدانم اگر روزی همه دفترهای تاریخ گشوده شود و سهم هر کس در جنگها آشکار شود، مردمان ما را در شمار نگاهبانان شهر خواهند آورد یا در شمار شریکان خون! تو اگر پاسخ این پرسش را یافتی، برایم بنویس. زیرا من پس از اینهمه سال هنوز آن را نمیدانم.
والسلام
سال 61 هجری قمری برابر با سال 680 میلادی؛ 1086 سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا
انتهای پیام/