به گزارش اقتصادنیوز، درحالیکه نرخ محبوبیت دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا رو به کاهش است، اکثریت مردم این کشور تنها چیزی که میخواهند پایان یافتن جنگ است.
الجزیره در گزارشی نوشت: وقتی صحبت از جنگ با ایران و توافق صلح پس از آن میشود، افکار عمومی و فضای سیاسی در ایالات متحده به چهار دسته کاملاً مجزا تقسیم میشوند:
۱. کسانی که از جنگ حمایت کردند و اکنون از صلح نیز حمایت میکنند.
۲. کسانی که موافق جنگ بودند اما اکنون از این صلح راضی نیستند.
۳. کسانی که از ابتدا مخالف جنگ بودند و اکنون با این صلح نیز مخالفت میکنند.
۴. در نهایت، کسانی که مخالف جنگ بودند و اکنون حامی صلح هستند.
این گروه چهارم، بزرگترین و تعیینکنندهترین جریان در جامعه آمریکاست؛ چراکه بخش عمدهای از مردم آمریکا را نمایندگی میکند. تودههای مردم بارها نارضایتی خود را از یک جنگ دیگر در خاورمیانه فریاد زدهاند و حالا از هرگونه توافق صلحی که بتواند قیمت بنزین را پایین بیاورد و هزینههای معیشتی و مواد غذایی را کاهش دهد، با آغوش باز استقبال میکنند.
در مقابل، کوچکترین گروه همان دسته اول است که عملا به تیم ارتباطات کاخ سفید و شخص دونالد ترامپ محدود میشود.
دسته سوم را دموکراتهای کنگره تشکیل میدهند؛ جریانی که تنها نقطه اشتراک و اتحادشان، مخالفتِ کورکورانه با هر کاری است که رئیسجمهور انجام میدهد.
اما دسته دوم، جمهوریخواهان کنگره هستند. همانهایی که وقتی بمبها بر سر ایران فرود میآمد، بلندترین هلهلهها را سر میدادند، اما حالا با بررسی جزئیات تفاهمنامه صلح، در سکوت نق میزنند. آنها در این توافق هیچ کورسوی امیدی نمیبینند که نشان دهد این معاهده از برجام (توافق هستهای سال ۲۰۱۵ باراک اوباما با ایران) نتیجه بهتری خواهد داشت.
این وضعیت تنها زمانی برای ترامپ و دولتش به یک بحران جدی تبدیل میشود که او تصمیم بگیرد برای تصویب توافق نهایی، که قرار است پس از چند ماه مذاکره بیشتر حاصل شود پای کنگره را وسط بکشد.
اگر بخواهیم واقعبین باشیم، سخت است با چهرهای حقبهجانب ادعا کنیم دستاوردی که ترامپ در اینجا به دست آورده، تفاوت چندانی با دستاورد باراک اوباما در برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) دارد. با این حال، در طول این تنش و درگیری نظامی، چندین درس بزرگ آموختیم که میتواند برای آینده سیاست خارجی آمریکا کاربردی باشد:
اول؛ بنبست تغییر رژیم بدون نیروی زمینی: فهمیدیم که سرنگونی حکومت ایران و جایگزینی آن با ساختاری همسو با آمریکا و اسرائیل، بدون اعزام نیروی زمینی غیرممکن است. از همان روزهای اول مشخص شد که مردم آمریکا کمترین تمایلی به حملات نظامی شامل نیروهای پیاده، حتی در مقیاسی محدود مثل جزیره خارک ندارند.
دوم؛ عبور از خطوط قرمز حقوقی: متوجه شدیم که وقتی کار به استخوان میرسد، آمریکا و اسرائیل اراده حذف فیزیکی رهبران ایران را دارند و خود را پایبند به قوانین بینالمللی که ترور رهبران خارجی را منع میکند، نمیدانند.
سوم؛ اهرمهای فشار قدرتمند ایران: روشن شد که ایران داراییها و ابزارهای فراوانی در اختیار دارد که میتواند اقتصاد جهانی و آسایش همسایگانش در خاورمیانه را بهشدت مختل کند. حمله به ایران هزینه سنگینی دارد.
چهارم؛ غیرقابل اعتماد بودن وعدههای اسرائیل: آموختیم که نمیتوان به وعدههای اسرائیل برای یک «جنگ کوتاه و شیرین» اعتماد کرد. در خاورمیانه چیزی به نام جنگ کوتاه وجود ندارد؛ مسائل همیشه پیچیدهتر از آن چیزی است که در ظاهر به نظر میرسد.
پنجم؛ تنهایی آمریکا در جنگهای خودخواسته: دیدیم که در جنگهای انتخابی و خودخواسته، متحدان ما پشتمان را خالی میکنند و ناتو وارد بازی نمیشود.
ششم؛ پیچیدگی مذاکره با تهران: مشخص شد که مذاکره با ایرانیها تا چه حد دشوار است و باید بدانیم هیچ توافقی با آنها کاملاً قطعی و پایدار نیست. رئیسجمهور این حق را برای خود محفوظ داشته که اگر ایران به تعهداتش عمل نکرد، دوباره آن را بمباران کند؛.
هفتم؛ واقعگرایی ترامپ در تسلیم کارتهای بد: آموختیم که ترامپ میداند چه زمانی باید یک بازی بازنده را رها کند. او کاملاً آماده است تا برای رسیدن به اهداف خود، حتی متحدانش در اسرائیل را هم دور بزند.
در نهایت، بزرگترین درس این بود که تنها گروهی که واقعا منافع ملی را در نظر دارد، خود مردم آمریکا هستند. آنها در تمام طول این عملیات موضعی ثبات داشته و نظرات خود را به صراحت اعلام کردهاند. مردم از همان ابتدا خواهان این جنگ نبودند و اکنون میخواهند غائله یکبار برای همیشه ختم به خیر شود. آنها میخواهند قیمت بنزین کاهش پیدا کند، هزینههای زندگی روزمرهشان معقولتر شود و روند هدررفت خون سربازان و ثروت کشور متوقف شود.
در این میان، دموکراتها در طول این ماجرا دچار یک تناقض فکری آشکار بودند. آنها از یک سو اعتراف میکردند که حکومت ایران در حال ستیز با آمریکا و اسرائیل است؛ قبول داشتند که این کشور به تولید مواد هستهای با قابلیت تسلیحاتی ادامه میدهد و میپذیرفتند که برجام نقصهای ساختاری جدی داشت؛ اما از سوی دیگر، چون از ترامپ متنفر بودند و به او اعتماد نداشتند، نمیخواستند او هیچ اقدامی در این زمینه انجام دهد.
جمهوریخواهان هم اگرچه ثبات فکری داشتند، اما فرسنگها دور از رایدهندگان خود سیر میکردند. آنها برای این جنگ هلهله کردند اما نخواستند این واقعیت را بپذیرند که مردم آمریکا با هدف نهایی آنها همراه نیستند. بدنه رایدهندگان موافق یک تهاجم نظامی تمامعیار نبودند. حالا هم در قبال این تفاهمنامه، شاهینهای جنگطلبِ جمهوریخواه ترجیح میدهند جنگ ادامه یابد تا اینکه از یک صلح ناقص حمایت کنند.
اکنون بار این مسئولیت بر دوش رئیسجمهور و تیم اوست تا افکار عمومی را برای پذیرش این صلح متقاعد کنند. شاید این توافق ایدهآل و بینقص نباشد، اما درست در شرایطی که مردم در نوامبر پای صندوقهای رای میروند، میتواند کلید دستیابی به یک اقتصاد ارزانتر و رو به رشد باشد.
پیشنهادات هوشمصنوعی برای خواندن گزارش
۱. چرا افکار عمومی آمریکا از توافق صلح ترامپ با ایران حمایت میکنند؟
اکثریت مردم آمریکا به دلیل فشارهای اقتصادی ناشی از جنگ، افزایش قیمت بنزین و اقلام خوراکی، خواستار پایان یافتن درگیری نظامی در خاورمیانه هستند و از هر توافقی که ثبات اقتصادی ایجاد کند حمایت میکنند.
۲. تفاوت توافق جدید ترامپ با برجام اوباما چیست؟
طبق تحلیل ژورنالیستهای برجسته، تفاوت ساختاری عمیقی میان این دو وجود ندارد؛ با این تفاوت که توافق ترامپ پس از یک دوره تنش نظامی سنگین و با حفظ حق بازگشت به گزینه نظامی به دست آمده است.
۳. چرا حمله نظامی به ایران نتوانست منجر به تغییر رژیم شود؟
این تحلیل نشان میدهد که بدون اعزام گسترده نیروی زمینی (Boots on the ground)، تغییر ساختار سیاسی ممکن نیست و حملات هوایی صرفاً باعث تقویت همبستگی داخلی و موقعیت حکومت مرکزی میشود.