به گزارش خبرنگار ایرنا، صحنه و تصویر از بدو ورود به اجتماع شبانه امشب میدان امام حسین (ع) پر از سکوت و هیاهو بود، جای خالی سه دانش آموز دختر مینابی روی نیمکت های روی صحنه قلب آدمی را به درد می آورد، مردم مصمم تر از ۸۶ شب گذشته پرچم تکان می دادند و قطره های اشک در چشمان حاضران حلقه زده بود.
دختران کوچکی در صف های اول تجمع امشب ایستاده بودند و نگاه تلخی به نیمکت خالی سه دختر مینابی دوخته بودند.
دختر کوچکی با پرچم ایران در دستش با چادر سیاه کنار صحنه روبروی جمعیت نشسته بود و کیف کوچک صورتی رنگی را در دست دیگرش گرفته بود و گویی انتظار آمدن دختران را روی نیمکت ها می کشید اما دخترک غافل از اینکه جای خالی دانش آموزان مینابی در قلب تاریخ پر نخواهد شد.
بدون تردید شهادت دانش آموزان مینابی به جهان درسی فراموش نشدنی به تاریخ است که هرگز از یادها فراموش نخواهد شد.
مانتو پاره، کیف پاره و آثار قطره های خون روی کتاب و وسایل این دانش آموزان تنها یادگارهای این دانش آموزان مظلوم است.
آدرینا پگاه، آتنا چملی نژاد و سارا شایسته بی سر و صدا جایشان روی صندلی ها خالی است.
خاطره پدر از دختر چشم آبی اش در مدرسه شجره طیبه
پدر شهیده آدرینا پگاه گفت: دختر من همانطور که از عکسش پیداست مشهور به دختر چشم آبی مدرسه شجره بود؛ یک دختری بسیار خلاق بود، دختری بود که فراتر از سن و سالش بود؛ کلا هفت سال داشت اما کارها و اندیشه اش فراتر از سن و سالش بود.
وی افزود: با خونمان خاک پاک ایران را از پوتین های کثیف دشمنان خواهیم شست؛ سر صحبتم با آن وطن فروشانی ست که این روزها در زمین دشمن بازی می کنند و منتظر آزادی بودند که این جنین خواران برایشان بیاورند؛ آزادی که آوردند پرپر کردن زندگی معلم دلشکسته و تنهاست که امشب در سوگ نشسته است.
این پدر شهید تاکید کرد: من صدای همه مادران و پدران مینابی هستم که دیگر دست کوچکی به عنوان بچه در دست ندارند؛ صدایی که با بغض، با درد، با کینه اما استوار ایستاده تا دنیا بداند که ما تسلیم نخواهیم شد و دنیا بداند که خون آدریناها، خون آتناها خواهد جوشید.
پگاه با گرامیداشت یاد و خاطره رهبر شهید، انتخاب حضرت آیت الله سید مجتبی خامنهای را به جا و شایسته دانست.
وی بیان کرد: این کشورهای حاشیه خلیج فارس که همسایه ما هستند و این روزها خاکشان را در اختیار این دشمن جنین خوار اپستین قرار دارند اگر ادعای مسلمانی دارند بدانند که قبله آنها دیگر مکه نیست، واشنگتن است.
او افزود: به قطره قطره خونی که از دخترم روی وسایل مدرسه اش ریخته است همه را قسم می دهم برای حمایت از این انقلاب و ایران عزیز خیابان را رها نکنید؛ حجم حضور شما در خیابان تاثیرگذار است، حجم حضور شما در خیابان همان مقدار تاثیرگذار است که موشک ها تاثیرگذارند و بر قلب تل آویو دارن فرود می آیند.
این پدر شهید ادامه داد: دخترم اهل نقاشی و شعر بود، به آموزه های دینی خیلی پایبند بود؛ من ۱۰ دقیقه بعد از این حادثه خودم را به مدرسه رساندم و لحظه ای که به مدرسه رسیدم مدرسه پر شده بود؛ نه راه پله ای بود و نه خاطرهای از آدرینا که با بوسه هاش بدرقه می کردم.
پگاه گفت: من به شهر مقدس قم در عمرم سفر نکرده بودم؛ ما جنوبی ها معمولا به خانم ها و به دختران خیلی احترام می گذاریم و سال قبل روز دختر یک جفت گوشواره طلا به دخترم هدیه دادم.
وی ادامه داد: روز دختر امسال ناخودآگاه یک لحظه نگاه کردم؛ من روز دختر در حرم مطهر حضرت معصومه بودم و برگشتم به میناب؛ بعد از آن روز دختر دوباره به من خبر دادند که گوشواره های دخترت پیدا شده، باز هم گوشواره هایش را به من برگرداند.
بین ۲ تابوت گیر کردم اما ثابت قدم ایستاده ام
این پدر شهید گفت: بیست و هشت ساعت از آن حادثه گذشت، بعد از پیکر دخترم پیکر خانمم پیدا شد و سخت ترین لحظه عمرم لحظه ای بود که من بین ۲ تابوت گیر کرده بودم؛ دنیای من ۲ قسمت شد؛ یک قسمتش همسرم بود که ستون زندگیم بود، یک قسمتش دخترم که امید و آرزو بود.
پگاه افزود: من یک معلم دلشکسته و تنها هستم؛ من امسال نه روز معلمی داشتم، بعد از سفره هفت سین را انداختیم یعنی خانواده ای نداشتیم! اما ثابت قدم وایسادیم چون نهضت ما نهضت حسینی است، ما فرهنگ مان فرهنگ زینبی است؛ از خدای منان می خواهم اگر از دنیا رفتند در قیامت من یک لحظه صورت دختر چشم آبی ام را ببینم.
پدر آدرینا گفت: دختر چشم آبی ایران دیگر میان ما نیست، چشم آبی ایران آخرین درسش پرواز بود.
آرزوهایی که بر باد رفت
پدر آتنا چملی نژاد، دانش آموز شش و نیم ساله مدرسه شجره طیبه میناب نیز گفت: آتنا در خردادماه سال ۱۳۹۸ به دنیا آمد، در ۹ اسفندماه در سال ۱۴۰۴ به دست خبیث ترین انسان های روی کره زمین، صهیونیست جنایتکار و آمریکای جنایتکار به شهادت رسید و مظلومانه به شهادت رسید.
وی ادامه داد: کودکانی که آرزوی رفتن به مدرسه داشتند؛ هر کدام از این ها آرزو داشتند بزرگ شوند، پزشک، معلم و یا مهندس شوند اما آمریکای جنایتکار با موشک های فوق پیشرفته سنگرشکن آنها را مورد اصابت قرار داد و جان ها را گرفت.
چملی نژاد بیان کرد: من یکی از شاهدین عینی بودم؛ آن لحظه خودم را به مدرسه رساندم؛ منزل من با مدرسه، با دیوار مدرسه ۱۰۰ متر فاصله داشت و با خود ساختمان مدرسه تقریبا ۵۰۰ متر.
وی یادآور شد: وقتی صدای انفجار آمد من در خانه بودم و آنقدر شدت انفجار زیاد بود که حتی تعادل را از من گرفته بود؛ آتنا تنها فرزند من بود و من برای آتنا هم پدر بودم و هم مادر.
آتنا تنها پناه پدر
این پدر شهیده گفت: آتنا ۲ سال پیش مادرش را از دست داد و من تنها پناه این دختر بودم و آتنا تنها پناه من بود؛ با هم دوتا رفیق بودیم؛ من اینجا دختر بچه ای را دیدم که بر دوش پدرش سوار شده بود و یاد خودم افتادم که آتنا را بر دوشم سوار می کردم و در خیابان ها با هم می گفتیم و می خندیدیم و راه می رفتیم.
چملی نژاد افزود: وقتی خسته می شد، این پاهای کوچکش خسته می شد می آمد بغلم و وقتی من خسته می شدم می گفت «بابا الان خسته ای منو پیاده کن می خواهم راه بروم.»
وی ادامه داد: من برای دخترم خیلی آرزو داشتم؛ وقتی که صدای انفجار آمد، من خودم را دوان دوان به ساختمانی که بچه ها درس می خواندند رساندم و با یک صحنه بسیار وحشتناکی روبرو شدم؛ من به این خیال که می روم مدرسه و تنها دغدغه من این بود که فرزندم از صدای انفجار می ترسد و الان گوشه ای نشسته و دارد گریه می کند، سریع خودم را به مدرسه برسانم و دخترم را در آغوش بگیرم تا نترسد، این ترس، صدای انفجار او را اذیت نکند، اما وقتی که به ساختمان مدرسه رسیدم یک ساختمان مخروبه ای را دیدم که انگار با دستگاه های آواربرداری، بیل مکانیکی و لودر خرد و خمیر شده بود.
این پدر شهید گفت: این ساختمان هیچی از آن نمانده بود و فقط میلگردهایی از این آوار بیرون زده بود؛ یک سکوت عجیبی آنجا را فرا گرفته بود؛ مدرسه ای که پر از بچه های کوچک بود، بچه هایی که با هم بازی می کردند اما آن لحظه هیچ صدایی از این ساختمان نمی آمد.
چملی نژاد افزود: کودکانی را دیدم که سر در بدن نداشتند؛ من ساعت چهار بعد از ظهر یک دست از آتنا پیدا کردم؛ زیر آوار ساعت ۶ بعد از ظهر یک لنگه از این کفش ها را پیدا کردم؛ دلم را داده بودم به همین کتاب و همین لنگه کفش؛ گفتم معلوم نیست زیر این آوار که ۲ تا زخم به هم چسبیده، دیگه تکه ای از این کودک من پیدا شود.
وی ادامه داد: حدودا ساعت یک و نیم شب بود که به من اطلاع دادند آتنا را در لحظات اول پیدا کردند و به بیمارستان بردند؛ خیلی از کودکان دچار سوختگی شده بودند؛ باز هم من یک نور امیدی در دلم ایجاد شد و گفتم شاید او زنده است و به بیمارستان رفتم، لیست جانبازان را نگاه کردم، دیدم اسمش نیست.
این پدر شهید بیان کرد: لیست شهدا را نگاه کردم، دیدم اسمش نیست؛ گفتم که آتنا کجاست؟ خانمی آمد گفت شما کی هستید؟ گفتم من پدر آتنا چملی نژاد هستم؛ گفت تو بچه ات اینجا نیست و اگر دنبال کودکت هستی برو در سردخانه دنبالش بگرد.











