امروز ۹ شهریور ۱۴۰۴، اولین سالگرد درگذشت شاعر سرشناس معاصر، زندهیاد محمدعلی بهمنی است. سمانه نائینی شاعر، روزنامهنگار و از شاگردان زندهیاد محمدعلی بهمنی در گفتگو با خبرنگار مهر درباره آشنایی و ارتباطش با این شاعر، گفت: سال ۸۱ در خانه هنرمندان نکوداشتی برای حسین منزوی برگزار کرده بودیم که در آن شاعران مختلفی مثل استاد بهمنی حضور داشتند. پیش از این جلسه، من استاد بهمنی را در کنگرههای شعر میدیدم و همیشه یک نگاه دوردست و دستنیافتنی به استاد بهمنی داشتم. دلم میخواست در جلسهای که ایشان حضور دارد، از فاصله چندمتری زیارتشان کنم و برایشان شعر بخوانم. این فرصت در آن جلسه فراهم شد و من توانستم در محضر استاد بهمنی شعرخوانی کنم. بعد از اینکه برنامه تمام شد، استاد به من که جوانی ۲۲ ساله بودم محبت داشتند و گفتند «مهربان! خیلی شعرت خوب بود». کلی ذوق کردم و از اینکه ایشان از شعرم تعریف کردهاند خوشحال شدم.
نائینی ادامه داد: همینطور که داشتم با استاد حرف میزدم، تعدادی از دوستانشان آمدند و قرار بود با هم جایی بروند و بنشینند به صحبت کردن. استاد به من گفتند اگر میآیی با ما بیا. رفتیم و دورهمی خوبی با هم داشتیم. آشنایی و شاگردی من در محضر استاد بهمنی، اینطور شکل پیدا کرد و تا آخرین لحظات عمرشان هم ادامه پیدا کرد.
افشین یداللهی، تا سالهذ، سر ساعت، به استاد زنگ میزد و میگفت «استاد آن قرص سبز را الآن باید بخورید». فوت افشین یداللهی از دو جهت به استاد ضربه میزند؛ هم اینکه داغ افشین او را اذیت میکند و هم اینکه دیگر او نبوده که مراقب بیماری استاد باشد و مصرف داروهایش را به او یادآوری کند
وی با اشاره به سالها همراهی با زندهیاد بهمنی، گفت: من همیشه این اصطلاح را به کار بردم که یک رفاقت بیست و چند ساله پدرانه و دخترانه بین من و استاد بهمنی شکل گرفت. همه آدمهای نزدیک من میدانستند که ایشان حکم پدر من را داشتند. خانمشان همیشه به من لطف دارند و میگویند من چهار تا دختر نداشتم، پنج تا دختر داشتم. اینها همه از لطف و بزرگواری استاد بود، نه چیز دیگری. محبت و لطف و روحیه پدرانه ایشان بود که ما را دور ایشان جمع میکرد و اجازه میداد از محضرشان استفاده کنیم.
افشین یداللهی چند سال هرروز به بهمنی زنگ میزد تا وقت داوریش را یادآوری کند
نائینی درباره روزها و هفتههای آخر زندگی زندهیاد بهمنی و بیماری که منجر به فوت او شد، گفت: خرداد سال ۱۴۰۲ بود که استاد یک سکته مغزی را رد کردند و پیشتر از آن هم درگیر مشکل حافظه بودند و دچار فراموشیهای مقطعی میشدند. جالب است بگویم وقتی که افشین یداللهی زنده بود، در یک سفر متوجه این بیماری در استاد میشود. افشین به استاد بهمنی دارو میدهد و مراقبت میکنند که داروها را هم به دقت و به صورت مرتب مصرف کنند. خود استاد بهمنی هم همواره یادآوری میکردند که تا سالها افشین یداللهی، سر ساعت، به استاد زنگ میزد و میگفت «استاد آن قرص سبز را الآن باید بخورید» یا «فلان قرص را الآن باید مصرف کنید». فوت افشین یداللهی از دو جهت به استاد ضربه میزند؛ هم اینکه داغ افشین او را اذیت میکند و هم اینکه دیگر او نبوده که مراقب بیماری استاد باشد و مصرف داروهایش را به او یادآوری کند. این ماجرا میگذرد و استاد دوباره دچار فراموشیهای مقطعی میشود؛ به ویژه اینکه اسامی را یادشان میرفت.
این شاعر با اشاره به بیماری حافظه در سالهای آخر زندگی بهمنی، گفت: بچهها همیشه به شوخی میگویند استاد به بچههای شاعر «چیزجان» میگفت، چون اسامی به خاطرشان نمیماند. این مشکل کماکان ادامه پیدا داشت تا اینکه به پزشک مراجعه کردند و تحت درمان قرار گرفتند. با این مراجعه، اختلال عمیقتری در حافظهشان تشخیص داده میشود. من یادم است که دکتر به ما گفت «یک هاله باریکی از حافظه آقای بهمنی باقی مانده و اگر ما دچار این وضعیت میشدیم حافظه کلامیمان صفر بود و اصلاً نمیتوانستیم حرف بزنیم». دکتر با شگفتی از صحبت کردن استاد حرف میزد و میگفت «ایشان از روی حافظه حرف نمیزند، از روی شهود است که دارد تکلم میکند. برای همین است که هنوز میتوانند حرف بزنند». این ماجرا متعلق به سه سال قبل از فوت استاد است. بعدش به اتفاق خانواده استاد و یکی دو تا از دوستان این پروسه درمان را دنبال کردیم و مجدداً کمی بهبود پیدا کردند و همه چیز بهتر شد.
نائینی ادامه داد: این گذشت تا اینکه اواخر عمرشان بیمهریهای عجیبی نسبت به ایشان اتفاق افتاد و احوالشان خیلی بد شد. من یادم است وقتی پیش دکتر رفته بودیم دکتر خیلی عصبانی بود، سر من داد کشید، ما را بیرون کرد و گفت «هرکاری که من کرده بودم از بین بردید. چرا استاد از روز اولش بدتر شده است؟». خردادماه بود که یک سکته را رد کردند و بعد از این سکته فراموشیشان اوج گرفت. من یادم است یک روز خانمشان تماس گرفتند و گفتند «کجایی؟ استاد خیلی سراغ شما را میگیرد». استاد گوشی را گرفتند و با هم صحبت کردیم. به استاد گفتم به زودی به شما سر میزنم. استاد خیلی بیقراری کردند و گفتند حوصلهام سر رفته است… آقای بهمنی آدم خیلی پر رفت و آمدی بودند و همین نشست و برخاستها به حالشان کمک میکرد.
دورهمی ماهانه به یاد محمدعلی بهمنی
وی افزود: چند روز قبلش استاد را برای اسکن مغز برده بودیم تا ببینیم وضعیت مغزشان بعد از سکته چطور شده است. ما چهارشنبه ایشان را برای اسکن بردیم و شنبه این اتفاق افتاد. به ایشان گفتم استاد امروز بچهها دنبالتان میآیند که به منزل ما تشریف بیاورید و دور هم باشیم. نزدیک ساعت هشت شب بود که من تماس گرفتم و گفتم استاد را آماده کنید. نیم ساعت بعد خانمشان تماس گرفتند و گفتند حال استاد خوب نیست و روی تخت افتادهاند. سریع خودمان را رساندیم و استاد را به بیمارستان رساندیم.
اواخر عمرشان بیمهریهای عجیبی نسبت به ایشان اتفاق افتاد و احوالشان خیلی بد شد. من یادم است وقتی پیش دکتر رفته بودیم دکتر خیلی عصبانی بود، سر من داد کشید، ما را بیرون کرد و گفت «هرکاری که من کرده بودم از بین بردید. چرا استاد از روز اولش بدتر شده است؟»
نائینی ادامه داد: روز آخری که اسکنشان را انجام دادیم و در منزل ما بودند، به شکل غریبی نشستند و بعد از مدتهای طولانی که چیزی یادشان نمیآمد، با هم چند دست تخته نرد بازی کردیم. دکترشان هم به ما میگفت بهتر است بازی کنند تا حافظهشان تقویت شود. من یادم است آن شب تا یازده شب با هم بازی کردیم. طوری که من خسته شده بودم ولی استاد حواسش جمع شده بود و میتوانست بازی کند. پسر من آهنگساز است. پسرم که به خانه آمد، خطاب به او گفت «کار جدید چی ساختی متین جان؟». یعنی هم اسمش را به یاد داشتند و هم اینکه یادش بود پسرم موزیسین است.
وی درباره روزهای آخر زندگی مرحوم بهمنی، گفت: چند روز بعد از این شبنشینی بود که استاد دوباره سکته کردند و پزشک هم اعلام کرد احتمال زنده ماندن استاد زیر عمل، ۵ درصد است و احتمال اینکه بعد از عمل به هوش بیایند، ۱ درصد است. تصمیم خانواده این بود که پنج درصد و یک درصد از صفر درصد بیشتر است و بهتر است که جراحی کنند. در تمام زمانی که استاد بستری بودند در کمای عمیق بودند و سطح هوشیاری ۵ درصد بود. ساعت ۲۲ و ۴۲ دقیقه روز ۹ شهریور، ضربان قلب پایین آمد و دیگر برنگشت.
نائینی در پایان گفت: چیزی که خیلی مورد علاقه آقای بهمنی بود و حالش را خوب میکرد، دورهمیاش با بچههای شاعر بود. از همان زمان به بعد نهم هرماه با تعدادی از دوستان استاد در منزل ما جمع میشویم و تا ساعت ۲۲ و ۴۲ دقیقه شعر و گپ و خاطره داریم و جلسه را با شعرخوانی و صدای استاد به پایان میبریم. سعی میکنیم یاد و خاطره استاد را زنده نگه داریم.