سیداحمد نجفی از بازیگران قدیمی و پیشکسوت سینمای ایران محسوب می شود؛ نقش آفرینی این بازیگر در آثاری همچون دندان مار و سریال هایی همچون کاراگاه علوی او را در یاد مخاطبان ماندگار کرده است. نجفی علاوه بر بازیگری تجربه اجرا را هم دارد. قصه ورود او به سینما و فراز و نشیب های زندگی اش گروه تاریخ شفاهی ایرنا را برآن داشت تا با این بازیگر سینما به گفتوگو بنشینیم که در پنج بخش تقدیم مخاطبان میشود.
نجفی در بخش نخست گفتوگوی خود با تاریخ شفاهی ایرنا از خانواده پدری خود، شیطنتهای دوران کودکی، کارهای سخت دوران جوانیاش و ... صحبت میکند. این بازیگر سینما و تلویزیون که بازی در دهها فیلم سینمایی و تلویزیونی و همچنین مجری را در کارنامه خود دارد در مصاحبهای مفصل به پرسشهای ایرنا پاسخ داد که از نظر شما میگذرد.
ایرنا: آقای نجفی خیلی خوش آمدید. فرزند خرمشهر، متولد ۲ فروردین ۱۳۲۷. بفرمایید از آقای نجفی که تبدیل به احمد نجفی بازیگر شد. از خرمشهر و دوران کودکی خودتان بگویید.
نجفی: کاملا درست است. من هر چه دارم از خرمشهر و بعد آبادان است و در این خصوص با هیچ کس رودربایستی ندارم. پدرم صادرکننده خرما بودند، خرما را بستهبندی و صادر میکردند. بیش از صد سال این کار، تجارت خانوادگی ما بود. پدرم چون سید بودند اعتقاد داشتند که کار جدشان حضرت محمد(ص) را ادامه میدهند. آن حضرت هم درخت خرما میکاشتند، خرما تولید و پخش میکردند. پدرم میگفتند این کار، کار پربرکتی است و درست هم میگفتند، یکی از میوههای پر برکت دنیا خرماست، مثل گوسفند است. تازه شما از سم گوسفند نمیتوانی استفاده کنی ولی حتی ریشه درخت خرما هم قابلیت استفاده کردن را دارد، چیزی از نخل خرما نیست که مورد استفاده قرار نگیرد.
من ۷۷ سال پیش در چنین خانواده تولیدکننده و صادرکنندهای به دنیا آمدم، با فرهنگ تولید بزرگ شدم. پدرم همیشه میگفتند اگر قرار است این مملکت درست شود باید در آن تولید و صادرات انجام و اجناس آن در دنیا شناخته شود. باید مواد تولیدی ما در سطح دنیا معرفی شود، این اعتقاد ایشان بود و من هم با این نگاه بزرگ شدم.
اصلا وقتی وارد سینما شدم هم به عنوان بازیگر وارد نشدم بلکه ابتدا به عنوان یک تهیهکننده و دستیار و بعد به عنوان کارگردان وارد این عرصه شدم. فیلمهای من هم همیشه راجع به بازگشت به مملکت بوده است، فیلم گروهبان، ماجرای بازگشت یک گروهبان است، موضوع تاواریش را که با مهدی فخیمزاده بود موضوع آن بازگشت است. همین طور هتل کارتن یا من یک ایرانیام. همیشه بازگشت به وطن اصلی، مدنظرم بوده است. همیشه هم گفتهام هر جا میخواهید بروید، بروید ولی خوب یاد بگیرید و برای خدمت به کشورتان برگردید. یاد نگیرید که بمانید، دلیلش هم این است که هیچ جای دنیا بهتر از اینجا نیست، هر کس دوست دارد در دنیا بر سر این جمله با من بحث کند اعلام آمادگی میکنم.
دوستی به من می گفت تو خودت ۲۵ سال آمریکا بودهای و حالا به ما میگویی نرو! چرا خودت رفتی؟
بله، حرفی که من میزنم نتیجه ۲۵ سال تجربه زندگی من در آنجاست. وقتی این تجربه را بالا و پایین و تراز میکنم میبینم این باورم درست است و هیچ جا، هیچ جا و هیچ جا ایران نمیشود. من صدها نفر را در آمریکا و اروپا و نقاط دیگر دنیا دیدهام که غمزده و تنها هستند به ویژه در سنین بالاتر از ۴۰ و ۵۰ سال. چون به جایی رسیدهاند که دیگر کسی دور و بر آنها نیست.
به عنوان مثال خاصیت آمریکا این است که تو هیچ وقت یکجا نمیمانی، یعنی ناچاری. ممکن است پدر و مادر یا خانوادهات در لسآنجلس باشند ولی محل درس خواندن تو اوهایو باشد که ۶ ساعت با هواپیما تا لسآنجلس راه است. فاصلهای مشابه تهران تا لندن. جنس آمریکا این است، همین باعث میشود که پدر، مادر، خواهر و برادر اگر به هر دلیلی تنها باشند، تنهاتر شوند، خانوادهشان اطرافشان نیست. بعد از گذشت مدتی آرام آرام سر در گریبان میشوند و میگویند ای وای، حسن آقا بقال سر کوچه کجاست؟ نانوایی سنگک کجاست؟
من چندبار مکان زندگیام را تغییر دادهام. یک بار در ۱۰ سالگی که به تهران آمدم و در دبیرستان اندیشه به صورت شبانهروزی تحصیل کردم. شانزده سالم بود که دو سال به آبادان و خرمشهر رفتم و آنجا دیپلم گرفتم. از آنجا هم به بندرعباس رفتم و دو سه سالی در این شهر بودم. من بیشتر جهانگرد و کمتر ساکن بودم. ایامی هم که در آمریکا بودم اگر سالی دو سه بار به ایران نمیآمدم واقعا روانی میشدم.
ظاهرا تولد شما هم باعث آشتی پدر و مادرتان شد؟
بله. مادرم در فضای شرکت نفت بزرگ شده بود، عادت به یک نوع زندگی و تمدن بومی خاص آنجا داشت. نوع زندگی شرکت نفتیها با نوع زندگی سنتی مردم آبادان و خرمشهر متفاوت بود. یعنی شهر آبادان دو بخش بود و این دو همیشه در سطح شهر با هم در حال تنش و جدل بودند.
یک روز پدرم به سینما تاج که الان سینما شرکت نفت است _ و خوشبختانه هنوز هم هست و جزو آثار ملی و اولین سینمای قاره آسیاست_ میرود. آنجا خالهام را میبیند که من در آغوشش هستم. پدرم میپرسد این کیست؟ ابتدا فکر میکند بچه خواهر زن سابقش است. اما خالهام میگوید وقتی از همسرت جدا شدی، او سه ماه باردار بود و الان یک سال از آن زمان میگذرد و این پسر شماست. پدرم مرا بغل میکند. بعدازظهر همان روز دوباره به خواستگاری مادرم میآید و مجددا با هم ازدواج میکنند. پدرم دوباره به زندگیاش برمیگردد و شدیدا هم به زندگیاش علاقمند میشود.
پدرم کارهای عجیب و غریبی میکرد. وقتی برای معاملات و صادرات خرما به خارج کشور میرفت چیزهای تازهای را که میدید برای ما هم میآورد، یادم است یکبار تلویزیون آورد. همه مردم خرمشهر مانده بودند این دیگر چیست؟ آن موقع نه تنها در ایران بلکه در منطقه هم شبکه تلویزیونی وجود نداشت، من شاید ده روز تمام جلوی تلویزیون مینشستم و برفکهای آن را تماشا میکردم و به خودم میگفتم این جعبه چیست و پدرم برای چی آن را خریده است؟
یک ضبط صوت هم خریده و با خودش آورده بود که نوار کاست میخورد. گاهی شیطنت میکرد و صدای دوستان تاجرش را ضبط و آنها را تهدید میکرد که پشت سر فلانی غیبت کردهای و میروم به او میگویم! وقتی صدایشان را برایشان پخش میکرد آنها تعجب میکردند. من راجع به تاجرهایی صحبت میکنم که به اصطلاح دنیا دیده بودند و قدرت فهم بیشتری نسبت به برخی مسائل تمدنی داشتند.
همان موقع به این فکر افتادم که این تلویزیون چگونه میتواند منبع درآمد باشد. بچههای کوچه را میآوردم و از آنها نفری یک ریال میگرفتم و برفک تلویزیون میفروختم. آنها میآمدند و به صفحه تلویزیون که برفک بود زل میزدند و چشمهایشان را باز و بسته میکردند و احساس میکردند چیزی هست که آنها نمیبینند. اگر بعد از ده دقیقه میخواستند دوباره ببینند، ده شاهی(نیم ریال) دیگر از آنها میگرفتم. هر وقت درآمدم به یک تومان(ده ریال) میرسید سریع به سینما میهن خرمشهر میرفتم، بلیت سینما هشت ریال بود، ساندویچهایی هم میفروختند که از دو تا پنج ریال بود.
خیلی سینما میرفتم. پدرم مجلات خارجی از سفرهای خودش میآورد. عکس رنگی هنرپیشههای این مجلات را میبریدم و روی مقوا میگذاشتم، سر کوچه میایستادم، به افرادی که رد میشدند این عکسها را میفروختم و با پول فروش این عکسها فیلمهای زیادی دیدم.
علاقمندی من به این جام شیشهای به تدریج باعث شد ادای بازیگران را درآورم و برای بچههای محل اکشن درست کنم.
یادتان هست اولین بار که سینما رفتید چه فیلمی دیدید؟
انتَرَبلهِ، یک فیلم عربی مصری بود. نویسنده آن هم یک کارگردان مصری بود.
فیلم دوبله شده بود؟
نه، زیرنویس بود. یکی از پُزهایی که میدادم این بود که میتوانم زیرنویس فارسی فیلمها را بخوانم. آن موقع من کلاس سوم ابتدایی بودم. خیلیها نمیتوانستند این زیرنویس را بخوانند، همه میگفتند بلندتر بخوان ما هم بفهمیم چه میگویند!
خود فیلم به زبان عربی بود. سرها از اطراف به طرف من آویزان بود و توجه میکردند ببینند من چه میگویم، خود این کار در من علاقمندی ایجاد میکرد که وسیلهای برای شناخت فیلم برای دیگران هستم. در تهران هم دائم به سینما میرفتم، در مدرسه اندیشه، روزهای یکشنبه تعطیل بود چون این مدرسه متعلق به مسیحیان کاتولیک بود، از ساعت ۹ صبح به لالهزار میرفتم و ساعت ۱۱ شب یواشکی برمیگشتم و از روی دیوار داخل مدرسه میپریدم. شاید ۴ تا ۵ فیلم را در روزهای یکشنبه میدیدیم یعنی یکشنبهها از مدرسه شبانهروزی فرار میکردم.
بعضی فیلمها را دو بار یا بیشتر میدیدم. مثل فیلم اِلسید. این فیلم را یک روز از صبح تا شب ۴ تا ۵ بار دیدم. این فیلم را چارلتون هستون با سوفیالورن بازی کرده بودند چون نمیتوانستند بگویند السیّد، میگفتند ال سید. چون خودم هم سید بودم خیلی احساس شعف میکردم که فیلم مال من است.
در جوانی مدتی هم به کار بلوکزنی مشغول بودید؟
این مربوط به ایامی است که در بندرعباس به نوعی تبعید بودم، به دلایلی مجبور شدم به بندرعباس بروم و آنجا کار کنم. ۲۳ یا ۲۴ سال داشتم، آن موقع بندرعباس شهری که شما الان میبینید نبود. یک هفته باید صبر میکردی شاید مقداری گوشت شتر گیرت بیاید. بندرعباس یک تبعیدگاه بود، جاهلها و چاقوکشها را میگرفتند و دستهدسته به آنجا و خارک، قشم و زاهدان و ... میفرستادند. این باعث شده بود هر جای بندرعباس که میرفتی تعدادی مجرم بالفطره مقابلت حضور داشته باشند، همدیگر را میزدند و بدجوری خونین و مالین میکردند.
آن موقع بندرعباس تازه در حال ساخته شدن بود، مرکز توسعه استانی در ایران سه استان بود. یکی سیستان و بلوچستان، دیگری هرمزگان و آن یکی کردستان. سازمانی تاسیس شده بود به نام سازمان توسعه استان، این سازمان جدا از استانداری بود ولی در دل استانداری بود و کار خودش را میکرد.
یکی از کارهای من در بندرعباس، تهیه سیمان برای جاده بندرعباس و میناب بود. مدتی که کار کردم ولی دیدم حریف کار اداری نمیشوم و برای کار در آنجا ساخته نشدهام، از کار اداری بیرون آمدم و پس از مدتی کار بلوکزنی را شروع کردم. آن سالها بلوک پیدا نمیشد، من سیمان خریدم و در زمینی که در بندرعباس اجاره کرده بودم و یک چاه آب هم داشت، لنگ به خودم میبستم و بلوک میزدم، آن موقع دستگاهها اتوماتیک نبود و باید با زحمت بلوکها را پرس میکردی اما درآمد خوبی هم داشتم.
این را برای جوانهایی میگویم که فکر میکنند از روز اول باید دو میلیون تومان پول بگیرند تا راه بروند! هر عدد بلوک برای من هشت ریال تمام میشد و آن را دوازده ریال میفروختم. یعنی ۵۰ درصد سود میکردم. سیمان در سطح شهر پیدا نمیشد، یادم نمیرود که در گرما و رطوبت بندرعباس اذیت شدم اما خوشحالم. همان موقع هم میگفتم که هر چه نشود خیر است و هر چه بشود هم خیر است. خیر بودن بلوکزنی هم یک جا مشخص می شود الان هم اگر قدرتی در بدن من هست مربوط به همان است یعنی درست زمانی که جوانها به سمت رکود میروند و بیکار و بیعار میشوند، من کار میکردم. آن هم کار بدنی سخت، این باعث شد بدن من آموخته شود. بدتر از این نمیشد که ۵ برادر و خواهرت در خارج از کشور درس بخوانند و تو تنها در بندرعباس بلوک بزنی. با افتخار این شرایط را پذیرفته بودم، دلیلش هم این بود که فکر میکردم روی پای خودم ایستادهام.
من ذهنی استقلالطلب داشتم و مستقل بودم. الان هم استقلال کشورم نقطه اصلی ذهنم است. من در هر موردی استقلال را دوست داشتهام و دارم، برای همین از حکومت پیشین دوری میجوریم. در حالی که قاعدتا بچه تاجری که در خرمشهر و با آن شرایط بزرگ شده است معمولا باید با طاغوت بسازد. ولی من از همان جوانی فکر میکردم این کشور استقلال ندارد، این کشور مایه دست دیگری است، هنوز هم به شدت معتقدم این فکرم درست بوده است.
وقتی تاریخ دوران مصدق را میخوانم میگویم یعنی چه که یک نفر از آن سوی دنیا به ایران بیاید و به ما دستور دهد؟ مگر ما اینجا چه کارهایم؟ این ملت چه کاره است؟ ملت تصمیم گرفته است با مصدق باشد ولی تو تصمیم گرفتهای ۱۰ هزار دلار خرج کنی و شعبان بیمخ را بیاوری. یک آدم سیاسی(مصدق) که در جهان کاری کرد کارستان و نفت را ملی کرد _که متعاقب آن در جاهای زیادی نفت ملی شد_ را ظرف دوساعت از سر کار بردارند. البته ضعف مردم بیشتر مرا اذیت میکند که دوساعت نتوانستند حکومت خودشان را حفظ کنند. این خیلی در تاریخ مرا اذیت میکند که تا ۱۰ صبح شعارها مرگ بر شاه بود و از ۱۰ تا ۱۲ تبدیل شد به زنده باد شاه! این یک تاریخ عجیب و غریب چند هزار ساله را متحول کرد.
مدتی هم به کار خشکشویی مشغول بودید؟
بعد از مدتی در بندرعباس دیدم کاری نیست که انجام دهم اما متوجه شدم این شهر خشکشویی ندارد و با یکی دو نفر شریک شدم و خشکشویی زدم. یک دستگاه ایتالیایی را از تهران خریدیم و به بندرعباس بردیم، اجرت خشکشویی یک کت و شلوار آن زمان ۲۰ ریال (دو تومان) بود چون باید مواد شیمیایی میآوردیم دستگاه شسته میشد، قیمت را ۲۵ ریال را تعیین کردیم. فرماندار بندرعباس ما را خواست و گفت شما گرانفروش هستید، خواست ما را تنبیه کند. فرماندار گفت: کسی که زحمت میکشد و این کت و شلوار را با دست میشوید دو تومان اجرت میگیرد آن وقت تو خشک خشک آن را به مردم میدهی و ۲۵ ریال میگیری؟!
نمیدانست خشکشویی یعنی چه؟ اما ما ماندیم و مقاومت کردیم، مدتی بعد هم سهم خود را به شرکایم واگذار کردم و به تهران آمدم و با مسعود کیمیایی آشنا و وارد سینما شدم.
پایان بخش یک
گفتوگو از: ناصر غضنفری و مرتضی رنجبران











