عصر ایران ؛ علی نجومی _ عصر یک روز معمولی و البته سرد در اواخر دیماه سال ۱۳۰۳ خورشیدی، در سوئیس، ژیلبرت، دختر جوان و تحصیلکرده، با گامهایی مصمم، هرچند اندکی خسته از یک روز کاری، وارد سرسرای آپارتمانش شد. به سراغ صندوق پستی رفت و در میان نامهها، پاکتی با دستخطی آشنا از آسایشگاه مسلولین لیزن دید. دلش فرو ریخت.
پادکست را اینجا بشنوید
در حالی که پلهها را یکییکی بالا میرفت تا به خانه برسد، خط به خط نامه را خواند. وقتی به در خانه رسید، بغضش دیگر تاب نیاورد. اشکهایش سرازیر شد و نالهای خفه از گلویش بیرون آمد. وارد خانه شد، پنجره اتاق نشیمن را گشود؛ انگار هوا برای نفس کشیدن کم آورده بود. همانجا روی صندلی کنار پنجره نشست و یک بار دیگر نامه را خواند. مصیبت همان بود که تصور میکرد.
حسن مقدم، دوست دوران دانشجوییاش، به علت ابتلا به بیماری سل در آسایشگاه لیزن بستری شده بود. چند سالی از فارغالتحصیلی هر دوی آنها میگذشت و در این مدت تنها چند نامه میانشان رد و بدل شده بود. ژیلبرت با خود گفت: «با غروری که از حسن سراغ دارم، حتماً حالش خیلی بد است که مرا در جریان گذاشته.»
فردای آن روز با قطار خود را به آسایشگاه رساند و به عیادت دوست قدیمیاش رفت.
رنگی به چهره حسن نمانده بود. چشمهایش در گودی عمیقی فرو رفته بودند و از آن نگاه نافذ گذشته تنها سوسویی باقی مانده بود. اما یک چیز همچنان همان حسن سابق بود؛ لبخندش. همان لبخندی که هر وقت حسن میخندید، ژیلبرت هم ناخودآگاه لبخند میزد؛ گویی باید پاسخ لبخند حسن را اینگونه میداد.
حدود یک ساعت به احوالپرسی گذشت تا ژیلبرت سرانجام جرئت کرد و پرسید:
«چه شد که به سل مبتلا شدی؟»
حسن طفره نرفت و گفت:
«شاید نفرین شدم... شاید.»
ژیلبرت بیدرنگ پرسید:
«نفرینِ چه کسی؟»
حسن مقدم گفت:
«مدتی بود که کارمند سفارت ایران در قاهره شده بودم. تازه چند ماهی از کشف آرامگاه توتعنخآمون در دره پادشاهان مصر میگذشت. من هم به واسطه علاقهام به تاریخ، روزی به آنجا رفتم. گرچه دوست و آشنا بارها درباره نفرین توتعنخآمون به من هشدار داده بودند، اما آخر چه کسی باور میکند یک جسد مومیاییشده که بیش از سه هزار سال عمر دارد بتواند کسی را نفرین کند؟ اصلاً نفرین یعنی چه؟
اما از فردای روزی که وارد مقبره شدم، بنیهام رو به ضعف رفت. شروع کردم به خون بالا آوردن و روزبهروز حالم بدتر شد تا رسیدم به اینجا که میبینی.»
دیگر رویش نشد بگوید که پزشکان تنها چند ماه دیگر برای زنده ماندنش امید قائل هستند.
استنباط پزشک معالج این بود که فضای معبد، به دلیل تاریکی و رطوبت فراوان، محیطی بسیار مستعد برای ابتلا به بیماریهای ریوی، از جمله سل، بوده است.
آنچه خواندم، بخشی از کتاب جذاب «حسن مقدم و جعفرخان از فرنگ برگشته» نوشته اسماعیل جمشیدی است.
پیش از هر چیز باید گفت اسماعیل جمشیدی روزنامهنگار توانایی است که سابقه فعالیت در نشریاتی چون «روشنفکر»، «اطلاعات» و «اطلاعات هفتگی» را در کارنامه خود دارد. این کتاب حاصل پژوهشهای مفصل او درباره زندگی حسن مقدم، نویسنده نمایشنامه مشهور «جعفرخان از فرنگ برگشته» است. بخش قابلتوجهی از کتاب نیز به گفتوگوی اسماعیل جمشیدی با محسن مقدم، برادر کوچکتر حسن مقدم، اختصاص دارد.
محسن مقدم همان کسی است که نشان دانشگاه تهران را طراحی کرده است. همچنین خانهموزه مقدم در تهران که به اعتقاد بسیاری زیباترین خانه تهران به شمار میرود، در اصل ملک خانوادگی او بود که بعدها به دانشگاه تهران اهدا شد. بخش دیگری از کتاب نیز متن کامل نمایشنامه «جعفرخان از فرنگ برگشته» را در بر میگیرد.
اما حسن مقدم که بود؟
او فرزند محمدتقیخان احتسابالملک بود؛ کسی که مدتی شهردار تهران بود. محمدتقیخان نیز نوه علیخان حاجبالدوله، میرغضب اعظم ناصرالدینشاه، محسوب میشد. همان علیخان حاجبالدولهای که به فرمان ناصرالدینشاه مأمور قتل امیرکبیر شد.
محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، نویسنده مشهور «روزنامه خاطرات»، نیز عموی پدر حسن مقدم بود.
حسن مقدم در سال ۱۲۷۷ خورشیدی متولد شد و در همان کودکی برای ادامه تحصیل به سوئیس رفت. تحصیلات دانشگاهی خود را نیز در همان کشور به پایان رساند و پس از فارغالتحصیلی به ایران بازگشت.
او به عضویت انجمن سروش درآمد؛ انجمنی که بعدها نام خود را به «ایران جوان» تغییر داد. اعضای این انجمن را جوانان ایرانی تحصیلکرده اروپا تشکیل میدادند؛ کسانی که در پی ایجاد تحولی نو در عرصههای اجتماعی، فرهنگی و حتی سیاسی ایران آن روزگار بودند.
در واقع، جلسات همین انجمن و تجربههای شخصی حسن مقدم، الهامبخش نگارش نمایشنامه درخشان «جعفرخان از فرنگ برگشته» شد. این نمایشنامه در شب هشتم فروردین ۱۳۰۱ خورشیدی در گراند هتل لالهزار به روی صحنه رفت و خود حسن مقدم نیز در نخستین شب اجرا در آن ایفای نقش کرد.
«جعفرخان از فرنگ برگشته» یک کمدی تکپردهای است که در آن، تقابل رفتار و گفتار جوانان فرنگرفته با تعصبات و سنتهای ایرانیان محافظهکار، به شکلی بسیار جذاب و طنزآمیز به تصویر کشیده شده است.
برای مثال، ماجرای ازدواج جعفرخان با زینتخانم، دخترعمویش. داستان از این قرار است که مانند بسیاری از دخترعموها و پسرعموهای آن دوران که معتقد بودند عقدشان در آسمان بسته شده است، جعفرخان نیز از سوی خانواده تحت فشار قرار میگیرد تا با زینتخانم ازدواج کند.
اما جعفرخان در پاسخ، سخنرانی مفصلی درباره ضرورت یک دوره آشنایی پیش از ازدواج ایراد میکند و میگوید:
«وقتی من از ایران رفتم، زینت هنوز کودکی بیش نبود. حالا پس از این همه سال، چگونه انتظار دارید بدون شناخت با هم ازدواج کنیم؟»
خانواده نیز در پاسخ میگویند:
«انشاءالله بعد از ازدواج، وقت کافی برای شناخت یکدیگر خواهید داشت!»
یا مثلاً ماجرای سگ جعفرخان که نامش «کاروت» (به معنی هویج) است؛ سگی که عاشق خوردن موم، روغن، شمع و حلواست.
یا علاقه جعفرخان به کلاه نگذاشتن بر سر، چون به گفته خودش میخواهد سرش هوا بخورد و کچل نشود؛ در حالی که دایی سنتیاش با عصبانیت فریاد میزند:
«کلاه سرت نگذاری، کلاه سرت میگذارند!»
خیلی زود آوازه این نمایشنامه در شهر پیچید. مطبوعات مختلف تقریباً متفقالقول از ظهور ستارهای تازه به نام حسن مقدم سخن میگفتند؛ نویسندهای که جان تازهای به تئاتر و نمایش ایرانی بخشیده بود.
اما افسوس که عمر او چندان به دنیا نبود و در سال ۱۳۰۴ خورشیدی، در همان سوئیس، چشم از جهان فرو بست.