به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، «روزشمار شبیهخوانی؛ به روایت هاشم فیاض» عنوان کتابی به کوشش داود فتحعلیبیگی با همکاری سمانه کاظمی و مهدی صفارینژاد است که تیرماه ۱۳۹۰ همزمان با برگزاری پانزدهمین جشنواره نمایشهای آیینی- سنتی توسط انتشارات نمایش منتشر شد.
زندهیاد هاشم فیاض؛ معروف به عمو هاشم، مخالفخوانِ زبردست و شبیهگردان مسلط که در فهرست نسخ تـعزیه مـوجود در واتـیکان از او با نام «هاشم شمر» یا «هاشم شمرخوان تهرانی» نیز یاد شده است تا زمان حیات (۲۱ اسفند ۱۳۸۳) تنها بازمانده از تعزیهخوانان تکیهدولت بود. به گفته داود فتحعلیبیگی در مقدمه «روزشمار شبیهخوانی؛ به روایت هاشم فیاض» او تنها کسی در میان تعزیهخوانان بود که تقویم روزانهاش را از سال ۱۳۲۷ تا پایان عمر نگاشت و نگه داشت. تقویمی که اساس کار فتحعلیبیگی و دو دانشجوی او، فارغالتحصیلان دانشگاه سوره، در تالیف کتاب مذکور شد.
در معرفی کتاب «روزشمار شبیهخوانی؛ به روایت هاشم فیاض» چنین میخوانیم:
«روزشمار شبیهخوانی به روایت هاشم فیاض» اثری گردآوری شده توسط داود فتحعلیبیگی (-۱۳۲۹)، با همکاری سمانه کاظمی و مهدی صفارینژاد است. این کتاب دربردارنده مجموعهای از گفتوگوها و روزنگاریها در طول فعالیت کاری هاشم فیاض، از هنرمندان سنتی نمایشهای آیینی تعزیه و تقلید و شبیهخوانی است. در بریدهای از کتاب از زبان هاشم فیاض در یکی از این گفتوگوها میخوانیم: سال ۱۳۰۳ که ۸ سالم بود در تکیه سنگلج چهارراه حسنآباد محرمها تعزیهخونی بود و من وقتی از مدرسه میاومدم، مادرم چهل بسمالله به گردنم مینداخت و از این کشکولهای حلبی به دستم میداد و من توی تکیه آب میدادم. از اون زمان شیخ حسن یا حاجی باریکلا، سهرابخان یا یلیل... به یادم میآد که تعزیه میخوندن. منم قاطی بروبچهها میشدم و رو تخت تعزیه دنبال بچهها میدویدم. وقتی تعزیهخونای محرم کارشون تموم میشد و میرفتن، من بچهها رو جمع میکردم تو تکیه و میگفتم بیاین تعزیه بازی کنیم، یکی شمر میشد و یکی امام حسین و جنگ میکردن. یه پوست هندونه میگرفتیم و دو تا پر مرغ هم بهش میزدیم میکردیم کلاخود (کلاهخود) . از همونجا عشق و علاقه من به تعزیه شروع شد. قدیم توی قهوهخونهها هم تعزیه میخوندن، ماه رمضون و محرم و وقتهای دیگه. جاهای دیگه هم پاتوق درست میکردن. تعزیهخونای قدیم خیلی بودن، همه مُردن، هر کجای تهرون میرفتی یه دسته تعزیهخون بود. تو سنگلج یه دسته میخوندن، عصرها میدون فالفروشها میخوندن، سداسمال (سیداسماعیل) میخوندن، تو امامزادهها میخوندن. همه جای تهرون بعدازظهرها تعزیه بود و منم میرفتم قاطیشون میشدم. کم کم چنان علاقهای به تعزیه پیدا کردم که حتی مدرسه رو ول میکردم و میرفتم تعزیهخونی. هی پدرم میگفت تو بابات تعزیهخونه؟ ننهات تعزیهخونه؟ ول کن، این کار به درد تو نمیخوره، ماها از طایفه بزرگون تهرونیم....»

۲۴۲۲۴۲