به گزارش ایرنا ۳۸ روز، برای یک شهر در خط مقدم جنگ، بیش از یک عمر است، روزهای بمباران در خرم آباد، زمان نه با ساعت، که با صدای لرزش زمین و فرو ریختن آوار سپری می شد و ۱۷ اسفند در میان آن همه هیاهوی ویرانگر، رخشان و راحیل، ۲ خواهری بودند که دنیای مشترکشان با مادر در یک لحظه، برای همیشه در غبارِ انفجار رنگ باخت.
وقتی صدای انفجارهای ترسناک از تمام شهر خرم آباد به گوش می رسید و از هر طرف دود بود که به چشم می آمد، خبر بمباران در مرکز شهر، کنار قلعه فلک الافلاک هم رسید، بعد از آن بود که عکس ها و تصاویر یک به یک منتشر شدند و در این میان عکسی از آوار بر روی یک زن و دو دخترک، بیش از همه به دلها چنگ می زد.
عکسی مات، غبارآلود و دلخراش، آنقدر غیر قابل باور بود که خیلی ها در ابتدا می گفتند کار هوش مصنوعی است، آخر مگر می شود در قلب شهر، چنین آواری از انفجار ایجاد شود و افراد زنده بمانند؟! اما عکس گویای همه چیز است، انسان هایی که تقریبا تا گردن در آوار گرفتار شده اند، سر خون آلود یکی از دخترها، و مادری که آغوش را باز کرده است تا مرگ را از دختر کوچکش براند و مثل همیشه پناه امن او باشد، سرش را طوری بالا گرفته که انگار دارد دختر دیگرش را با رد چشم تعقیب می کند و از فاصله کمتر از یک متر، دنیای بزرگی را که بین آنها ایجاد شده است به عقب می راند.
عصر روزی که عرصه قلعه فلک الافلاک هدف قرار گرفت و آوارها پس انفجارهای مهیب بر سر عابران فرو ریخت، شهید سیده معصومه کشفی به همراه دخترانش رخشان و راحیل آنجا بودند، صدای مهیبی آمد، و سپس آوار بود و دود و غبار.
رخشان دختر بزرگتر از آن روز می گوید، عصری که هرگز فکر نمی کردند بدون مادر به خانه بازگردند، با مادرم برای خرید به بازار رفته بودیم، مادرم کنار دیوار دست راحیل را گرفته بود، من هم چند قدم عقب تر حرکت می کردم، ناگهان صدای خیلی وحشتناکی آمد، من رفتم پناه گرفتم، مادرم دست راحیل را کشید و آمدند سمت من.
بعد از اینکه چشمانم را باز کردم، دیدم اطرافم پر از خاک است، هیچ جا را نمی توانستم ببینم، مردم آمدند، من و مادرم را با یک آمبولانس و راحیل را با یک آمبولانس دیگر بردند، از او می پرسم در آمبولانس چگونه گذشت، حال مادر چطور بود؟
از رخشان در مورد آخرین سخن مادر با او می پرسم، با لحنی متین و صدایی گرفته می گوید: اینکه مراقب خواهرم باشم، راحیل بیشتر خود را به خواهر نزدیک می کند، این جمله برایش دلگرمی بزرگی است، می داند بعد از مادر حالا خواهر بزرگتر هوایش را دارد، و خواهر بزرگتر، کوه عظیمی از داغ، مسوولیت و احساس دین به مادر را به تن نحیفش می کشد تا امانت دار خوبی باشد، اما خوب می دانم خودش هنوز هم به مراقبت نیاز دارد.
می گوید با مادرم حرف می زدم، حالش خوب بود، فقط نگران راحیل بود، گفت مراقبش باش! اندکی مکث....، فکر می کنم فردای آن روز شهید شد؛ همین حرف کافیست تا به اوج سردرگمی رخشان پی ببرم، آنقدر دغدغه و افسوس و اضطراب دارد که هنوز نتوانسته روز دقیق شهادت مادر را به خاطر بسپارد.
از راحیل هم درباره مادر می پرسم، سکوت، بغض، اشک و پناه بردن به دامان خواهر، همان خواهری که حالا نوجوانی را در بمباران، جا گذاشته و مادر شده است، و راحیل هم که کودکی اش در آوار ناتمام مانده و مادر را در آغوش خواهر جستجو می کند.
وقتی مادر در آستانه پرواز، آخرین نگاهش را به رخشان دوخت، واژهها را نه برای خداحافظی، که برای ماندن چید: رخشان، مراقب خواهرت باش؛ همین جمله کوتاه، در همان لحظات آکنده از بوی باروت و هراس، باری بر دوش رخشان شده و حالا، تصویرِ این دو خواهر، قابی از یک بلوغِ زودهنگام و تلخ است.
رخشان کلاس یازدهم و راحیل کلاس چهارم است، هیچ فاصله ای بین آنها نیست، راحیل آنچنان به خواهر چسبیده است که انگار تمام دنیا را در شانه های تکیده رخشان جای داده اند، و رخشان همان کوه عظیم داغ است که قامت نحیفش زیرِ بار این مسوولیت می لرزد، اما خم نمی شود، حالا همزمان، هم سوگوار مادر است و هم سنگر امن خواهر.
این داستان ۲ دختر است که در سایه جنگ قد می کشند، یکی با بار سنگین یک قول مقدس بر دوش و دیگری که آرامشش در پناه خواهری که مادر شده معنا می یابد، رخشان، در این روزهای پر از خاطره و فقدان، نه تنها خواهرش، که تکه ای از روح مادر را نیز در آغوش گرفته، از لحن و متانت صدایش می فهمم راحیل به چه کوه عظیمی تکیه کرده است، به یاد می آورم انسانیت و عشق در میان تمام ویرانی های جنگ، صبورانه ترین جوانه هایی هستند که از دل خاکستر سر بر می آورند.
به این فکر می کنم در بزنگاه های مهم زندگیشان مثل دانشگاه، اشتغال و ازدواج چطور جای خالی مادر را احساس می کنند، فراتر از داغِ لحظه ای، این فقدانِ جاری در سال های آینده چون سایه ای بلند، رخشان و راحیل را همراهی خواهد کرد.
جنگ برای بسیاری، فرزندانشان را گرفت، اما برای این ۲ دختر، امنیت و محبت مادری را به یغما برد، آخر مادر برای همه نه فقط یک انسان، که معنای دقیق کلمه خانه است و حالا این خانه برای راحیل و رخشان فرو ریخته است، رخشان این امانت دار کوچک، حالا مسوول پیوند خاطرات گذشته با رویاهای آینده خواهرش است، باید هم سوگوار باشد و هم مرحم، و راحیل که هنوز سردرگم از آنچه پشت سر نهاده، رویاهای کوچکش را با فراق بزرگ نبود مادر از یاد برده است.
درد اصلی، شاید در همین آینده نهفته باشد، بزنگاه هایی که دختران عطر پیراهن مادر را در آغوش می کشند، من به روزهایی فکر می کنم که برای انتخاب های بزرگ زندگی و رازهای مادر دختری چه باید کرد؟ جای خالی محرم راز یک دختر چگونه پر می شود؟
حالا خانه، دیگر آن خانه سابق نیست، دیوارها انگار در سکوت سنگین تر شده اند، مادر یک نفر بود اما حالا که نیست غم به خانه لشکرکشی کرده است، غذاها عطر همیشگی را ندارد، گل ها انگار که با خورشید قهر کرده اند و صداهای مادرانه در خانه خاموش شده است.
تکالیف مدرسه که تمام می شود نوبت به تکالیف زندگی می رسد، اینکه چگونه لباس های شسته شده را مرتب کنند، با اجاق گازِ سرد خانه کنار بیایند، مدیریت خانه را از کجا آغاز کنند؟ و شب هایی که آن روز را مرور می کنند به جای پناه بردن به آغوش گرم مادر، دست لرزان یکدیگر را ملجا آرامش می کنند اما می دانند دیگر هیچ چیز، مثل قبل سر جای خودش نیست.














