
به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، در ادامه گفتگو با خلبانان نیروی هوایی و هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران در دوران دفاع مقدس ۸ ساله جنگ با دولت بعثی عراق، سراغ یکی از خلبانان شکاری F5 تایگر رفتیم که در شروع جنگ، در پایگاه چهارم شکاری دزفول خدمت میکرده و یکی از قدیمیها و معلمخلبانها بوده است.
امیر خلبان بهنام اغنامیان، گفتنیهای زیادی از روزهای جنگ و پیش از آن دارد. او ضمن اشاره به نقش آمریکا در شروع جنگ ایران و عراق، از همه تلاشهای ایالات متحده آمریکا برای از بین بردن انقلاب اسلامی ایران میگوید که در نهایت، شروع جنگ تحمیلی سومین نقشه آنها بود و پیش از آن، عملیات شکستخورده طبس و کودتای نقاب برای از بین بردن راس ارتش ایران رخ دادند.
قسمت اول گفتگو با اینخلبان جنگ، چندی پیش منتشر شد که در آن درباره فعالیتهای نفوذیها برای تضعیف ارتش و نیروی هوایی، رفتارهای تفرقهافکنانهای که در روزهای پیش از جنگ انجام میشدند، ماموریتهای برونمرزی خلبانهای پایگاه دزفول در بمباران نیروهای عراقی در روزهای پیش از جنگ، اسارت حسین لشکری، شهادت حسن باستانی و محمد زارعنعمتی صحبت کردیم.
مشروح اینقسمت از گفتگوی مورد اشاره در پیوند زیر قابل دسترسی و مطالعه است:
قسمت دوم گفتگو به مرور کلی کارنامه اینخلبان از زمان ورودش به نیروی هوایی و آموزشهایش در ایران و آمریکا اختصاص دارد؛ همچنین چند ماموریت جنگی که بین آنها روزهای پرالتهاب پایگاه دزفول اهمیت خاصی دارد؛ روزی که از چهار افپنج اعزامی به ماموریت، ۳ تا خوردند و یکی برگشت و خلبانها قدرت انجام ماموریت جنگی را در خود نمیدیدند تا دو تن از دلیرترینهایشان نسبت به انجام پرواز اعلام تمایل کردند ...
در ادامه مشروح قسمت دوم گفتگو با امیر خلبان بهنام اغنامیان را میخوانیم:
* آنخاطره با آقای عباسنژادی را هم بگویید که یکادوایز (تذکر) خوب درباره راکتها به شما داد.
اینخاطره برای قبل از شروع جنگ است. تابشفر فرمانده پایگاه بود و از بوشهر آمده بود پایگاه چهارم. آنچنان هم مرا نمیشناخت چون من بیشتر دزفول بودم. آنروزها یکاتفاق در اهواز افتاد و داشتم موضوعی را با غرضی حل و فصل میکردم. آنموقع غرضی را چندان تحویل نمیگرفتیم ولی بعد به او اعتقاد پیدا کردم.
* جدی؟
بله. بچههای خلبان همه پیکان گرفتند. ما هم رفتیم پیشش گفتیم «جناب غرضی بچههای پایگاه ما پیکان نگرفتهاند. ولی بقیه استانداریها پیکان دادهاند.» گفت «عه؟ چهطور؟ من الان ندارم ولی زنگ میزنم به شما هم بدهند.» بعد به استاندارد ایلام زنگ زد و به تعداد خلبانهای شکاری دزفول پیکان گرفت. اینکارش با آنخصوصیاتی که میگویند غرضی چه بود و چه و چه همخوانی ندارد.
* همینکه در صبحگاه لشکر ۹۲ افسرها را اعدام کرد؟
من نمیدانم. نمیتوانم چیزی را که ندیدم و نشنیدم و ممکن است غرضورزانه باشد بگویم. غرضی کسی بود که مرا به ایننتیجهگیری رساند که در جمهوری اسلامی ایران کسانی هستند که قادرند کار کنند. (غلامحسین) کرباسچی هم که (به شهرداری تهران) آمد دیدم توانست تحول ایجاد کند. چون تا آنموقع فکر میکردیم هیچکدام نمیتوانند کاری کنند.
* چرا؟
چون تا پیش از آن، شهردار حبیبی بود و فقط عذرخواهی میکرد. غرضی غیر از رفتاری که از او دیدم، پستخانه را هم مدرن کرد.
میگفتم؛ تابشفر بهمرور به من علاقه پیدا کرد. سروان ولی جوان بودم. خوشحال بود که یکافسر جوان کارها را طوری ترتیب داده که او مشکلی با غرضی نداشته باشد. در همانروزها، یکبار تلفن زنگ زد. استاندارد ایلام پشت خط بود.
* در پست فرماندهی.
بله. گفتم قربان استاندارد ایلام است. گفت باشد! و علامت داد که به گوش بمان! استاندار گزارش میداد که «اینکار و آنکار را کردیم و وضعمان بهبود یافته ولی تانکها و توپهای عراقی خیلی اذیتمان میکنند. در فلانمختصات هستند و اگر ممکن است بروید بزنیدشان!»
* یعنی باید جای توپخانه عمل میکردید.
در حقیقت بله ولی در کل، جای همهچیز عمل میکردیم و از ماموریت اصلی مان فاصله گرفته بودیم. همین اذیت و آزارهای ما باعث شد دشمن معطل و در نتیجه، جنگ طولانی شود و جوانهای واقعی بیایند جانشان را فدا کنند.
حرفهای استاندار که تمام شد، جناب تابشفر گفت «بهنام یک زنگ بزن گردان ۴۲ به عباسنژادی بگو یک کمک برایت بفرستد بروی پرواز. چون حوصله ندارم همینحرفها را برای فرد دیگری توضیح بدهم.» من هم تماس گرفتم که کاظم یک کمک برایم بفرست! گفت «نه نوبت خودم است. من میآیم.» گفتم «کاظمجان جنابسرهنگ میگوید!» گفت «گوشی را بده من صحبت کنم.» یک ربع با تابشفر زیر و رو رفت و سرهنگ قبول نکرد. آخر سر گفت «باشد، قبول! به یک شرط؛ این که اغنامیان لیدر باشد!» عباسنژادی هم پذیرفت.
آماده پرواز شدیم. هر دو راکت داشتیم و تیکآف کردیم. به منطقه رسیدیم. جایی را که گفته بودند پیدا کردیم و نقطهای را تانکها باید آنجا میبودند دیدیم. حمله را که شروع کردیم، دکمه را زدم ولی راکتهایم نرفت. کاظم راکتهایش را زد و برگشت. باز رفتم بالا و شیرجه زدم و شلیک کردم ولی راکتها نرفتند. باز رفتم بالا و زدم ولی نرفت. گیج شدم و گفتم «کاظم راکتهایم نمیرود!» گفت «بهنام ممکن است عسگری از پرواز قبل یادش رفته باشد جِتیسون باتم را آف کند.» نگاه کردم دیدم راست میگوید.
* کدام دکمه را؟
سلکتورهای ما دوتاست. یکی را انتخاب میکنیم برای اینکه بمب مسلحشده را رها کنیم؛ یکی را هم انتخاب میکنیم برای اینکه بمب را فقط بندازیم...
* ... بدون این که مسلح شود و به هدفی بخورد.
بله. اینکار را درباره پَدهای راکت هم میکردیم. عسگری، پدهای راکت را رها کرده بود اما سلکتور را آف نکرده بود. چون آف بود، من با دکمه جتیسون نمیزدم و با دکمه فایرینگ میزدم. به همیندلیل راکتها نمیرفتند. دفعه سوم که دکمهها را سلکت کردم مقداری بیشتر پایین رفتم. دیدم چیزی روی زمین نیست. به همیندلیل دوباره رفتم بالا و به منطقه دشمن نزدیکتر شدم. ایندفعه هدف را پیدا کردم و زدم.
وقتی برمیگشتم سمت پایگاه، بیژن هارونی با همراهش به منطقه رسید. در رادیو گفتم «بیژن مواظب باش! من خیلی در منطقه ماندهام. الان باید آلرتهایشان بیایند بالا.» گفت باشد. وقتی به پایگاه رسیدم فهمیدم با آلرتهای دشمن شاخ به شاخ شده و بعد برگشته. آنها از کوت میآمدند.
* یعنی آقای هارونی نتوانست ماموریتش را انجام بدهد یا برای کپ آمده بود بالا؟
نه. قرار بود بعد از ما همانجا را بزند.
* شما توپخانه را با موفقیت ساکت کردید؟
دیگر خبری از آنجا نیامد. آرام شد.

* یکبرگشت زمانی بزنم. شما متولد ۱۳۳۱ هستید.
بله.
* و بچه تهرون.
بله.
* کوچه ی ...
شهناز ۳
در خیابان بهار؟
اینبهار که فکر میکنید نه! بهار قبلا کوچه تنگتری موازی با اینبهار و یکمنطقه محدود بود. آنطرفها برای نیروی زمینی ارتش بود. البته زندگی در اینمنطقه را برای عموم آزاد کرده و دیگران هم بودند. آنطرف کوچه، جلوی سینمای مولنروژ درمیآمدی. یکطرف شهناز ۳، سینمای مولنروژ بود و اینطرفش خانه ما. مردم اینمحله اغلب با هم دوست بودند چون تازهساخت بود.
* ۱۳۳۱ تولد شماست و سال ۱۳۴۹ هم سال ورودتان به نیروی هوایی. دیپلم گرفتید و رفتید نیروی هوایی. بعد هم به قلعهمرغی رفتید و با هواپیماهای پایپر و سسنا پرواز کردید و ...
نه با پایپر بود. به اینهواپیما میگفتند آغاسی.
* اول پایپر بود بعد سسنا.
دوره سسنا را در آمریکا پریدم. پایپر فضای بیشتری داشت و قد بلندها با آن میپریدند و بدترین هواپیما هم بود. هیچکدام از استادها حاضر نبودند با این بپرند. اسم استادم یادم نیست ولی هر روز میآمد با من پرواز میکرد.
* آقای دیّانی؟
شما از کجا میدانید؟
* [خنده] حالا دیگر!
۸ راید آموزشیام که تمام شد آقای دیانی مرا سولو کرد. هر روز یکبرگه سولویی میداد دست من و میگفت برو! در صورتی که مقررات میگوید خلبانی که سولو میشود، یک دُل باید بپرد، یک سولو. نمیتواند پیوسته سولو بپرد. دو سه روز که گذشت، معاون عملیات متوجه شد و شروع کرد سر دیانی داد و بیداد که چرا او را مرتب میفرستی؟ او هم گفت «به تو چه؟ من تشخیص میدهم میتواند.» در نتیجه ۸ ساعت سولویی که تمام شد، دستور دادند هرکه سولوییاش تمام شده برگردد مرکز آموزش. من ۱۶ ساعت پریدم؛ در صورتیکه باید ۳۰ ساعت میپریدم.
* سیزده به در سال ۱۳۵۱ که رسیدید، رفتید آمریکا.
بله.
* اول هم پایگاه لکلند برای زبان و بعد پایگاه وب؟
بله.
* دورههای پروازی هم با هواپیماهای تی ۴۱ و تی ۳۷ و تی ۳۸ بود.
تی ۳۷ و تی ۳۸ را با هم میپریدیم. بعد از ما، تغییرات دادند و دانشجوهای خلبانی، اینها را جدا میپریدند. دوره ما UPT بود؛ ۷۰ ساعت تی ۳۷ و ۱۲۰ ساعت هم تی ۳۸ را. بعد تازه درجه میگرفتیم. چون خیلیها وا میخوردند، ۷۰ ساعت را کردند ۱۶۰ ساعت و وقتی همه پرش میکردند، ستوانسه می شدند. کسانی که بهتر بودند میرفتند جت تی ۳۸ و ...
* با وینگ پرواز ستوان دو میشدند...
نه سر تی ۳۷ هم وینگ میدادند. کسانی که ضعیفتر بودند میرفتند برای ترابری.
* شما در تی ۳۷ با حسن بختیاری و محمد زارع نعمتی همدوره بودید. نه؟
زارعنعمتی در دسته ما بود؛ ولی از ابتدا نه. او قبلا هنرجو (همافر) بود. من، حسن بختیاری، علی امرالله و دو افسر نیروی زمینی بودیم که با هم رفتیم آمریکا. آنجا که بودیم، حسن یکپایگاه دیگر بود و من پایگاهی دیگر.
از آمریکا که برگشتیم، یکسرگرد پارتی ناخواسته ما شد. علتش هم این بود که کلاسی نبود که تشکیل شود و من، بختیاری و داود نوری (بعدا رفت هلیکوپتر)، مدتها بیکار بودیم. برای این که لطمه نخوریم، برای ما سهتا یک کلاس FTD تشکیل دادند. دو هفته از کلاس گذشته بود که زارعنعمتی آمد. صبح با ما میآمد سر کلاس و عصر که آزاد میشدیم، مجبور بود ۶ ساعت دیگر هم سر کلاس بماند. به گمانم، چهار نفرمان، اواسط مهر رفتیم دزفول.
* شهریور ۱۳۵۲ که از آمریکا برگشتید، اول مرخصی بود و بعد هم انتخابتان توسط ستاد نیروی هوایی برای پرواز با F5.
جناب (غلام) هاشمپور گفت «اغنامیان تو را میفرستم افپنج! لیدر سه که شدی، اگر خواستی برو اففور.» در نتیجه من که معلم شدم، بعضی از همدورههایم، که به افچهار رفته بودند، هنوز نرفته بودند دوره کابین جلو.
* خودتان فانتوم را دوست داشتید؟
هواپیما مثل ماشین میماند. چندتا ماشین سوار شدی؟
* زیاد.
چه پشت فراری باشی چه پراید، ده روز دیگر همانگاز است و همانپدال و فرمان. پس تفاوت اففور و افپنج چندان مهم نیست. اما مقوله F14 جداست. بچههایش هم خودشان را خیلی حساب می کنند. [خنده] ولی ما نه. به آنها می گوییم شما با تانکر فرقی نمیکنید.
* ناراحت نشوند یکوقت!
یکروز یکی از بچههای ما با یکی از افچهاردهیها جر و بحثش شده بود. آندوست افچهاردهی گفته بود «با دم شیر بازی نکن!» دوست ما هم گفته بود «بله؛ شیر! ولی شیر شرق کارون!»

* منظورش ماموریتهای برونمرزی و درونمرزی بود؛ نه؟
بله.
* خب افچهاردهیها ماموریتشان فرق میکرد.
بله رهگیر بودند. افچهارده یکهواپیمای فوق مدرن بود که جنگنده نبود ولی رهگیر بود.
* وقتی به ایران برگشتید، با افپنج A شروع کردید.
بله A و B بود. بعد شد E و F.
B برای آموزش بود. فارغ التحصیل شدم و فکر کنم تا لیدر چهاری هم رفتم که افپنج E آمد.
* در دزفول با E میپریدید دیگر!
بله. اصلا افپنجهای A و B جمع شدند.
* شما یکدوره بررسی سوانح موتور جت را هم پشت سر گذاشتهاید که بهخاطرش اواخر ۱۳۵۳ رفتید آمریکا!
۱۳ فروردین ۱۳۵۶ رفتم آمریکا.
* نه سال ۵۶ برای دوره ایمنی پرواز بود.
بله. طی چهارسال، دوتا ۱۳ را روی هوا در کردم. ولی در ۱۳ بعدی عیالم کنار دستم بود.
* سال ۵۵ ازدواج کردید.
بله.
* فرزندان هم سالهای ۵۸، ۶۱ و ۶۵ به دنیا آمدند؛ یکی پیش از جنگ و دوتا هم طی دوران جنگ. اما آندوره سوانح موتور جت سال ۱۳۵۳ بود.
نه. همان ۵۶ که رفتیم و دورهمان تمام شد، نصف بچهها برگشتند. ۴ نفر بودیم که رفتیم برای دوره بررسی موتور جت. ایندوره OGT را در پایگاهها دیدیم؛ من و جناب رضوی و جناب جوادی و یکنفر دیگر.
* اینهماندورهای است که آقای (محمدرضا) لبیبی با شما بود؟
بله. تمام ۶ ماه را با هم بودیم. اولش، جنگ و دعوا داشتیم ولی چون اخلاقمان به هم میخورد، به هم چسبیدیم.
* جنگتان سر F4 و F5 بود؟
او از اف پنج رفته بود اففور. بحث میکرد که «در افپنج میشود از پایی استفاده کرد.» گفتم «نه. نیازی نیست چون موتورها خیلی نزدیکاند.» رفته بود اففور و یادش نبود.
* مقصود جوادی هم در آن دوره بود.
بله او هم در بخش دوم با ما ماند. فکر کنم نفر دیگرمان کاتوزیان بود.
* حسین کاتوزیان؟
بله.
* فکر کنم خودش بوده چون در صحبتهایم با ایشان به چنیندورهای در آمریکا اشاره کرد. شما یکدوره معلمی TIC هم دیدید.
بله اوایل که رفته بودم دزفول، بعد از ورود به گردان اکتیو، دیدم سروان سپری فرمانده گردان است. آنموقع راه برای همه باز بود. یعنی چون پسر فلانی بودم، فرقی با دیگری نداشتم. ما خلبانهای گردان ۴۲ تازه شروع کرده بودیم که یکامتحان از ما گرفتند؛ از همه بچههای پایگاه راجع به نقشهخوانی. تنها کسی که قبول شد من بودم. سپری هم مرا مجبور کرد به بقیه درست بدهم.
در نگاه سپری یکآدم باسواد بودم. نیروی هوایی هم تصمیم گرفته بود دوره FTD را توسط خود خلبانها درس بدهد. تا آنموقع همافرها درس میدادند و ممکن بود مطالب زیادی بگویند که به درد ما نمیخورد. در نتیجه من، جناب ایرج امامی و داریوش حمزوی که از من سهچهارسال قدیمیتر بودند رفتیم دوره TIC دیدیم و از آنتاریخ درس FTD بچههایی را که تازه میآمدند ما میدادیم. مثلا (شیرافکن) همتی و همدورههایش را من درس دادم. ستواندو بودم و آنها هم ستوان دوی تازه.
قرار بود آنهایی که FTD تدریس کردهاند معلم شوند. سال ۵۴ یا ۵۵ بود که از ستاد تاکتیکی نامه آمد که اغنامیان برود برای دوره معلمی. اینها هم جواب دادند دارد میرود دوره ایمنی و نمیتواند.

* یکجمع بندی از کارنامه شما داشته باشیم؛ در جنگ ۱۳ ماموریت بمباران داشتید؛ سال ۱۳۶۹ ستادی و ۱۳۸۰ هم بازنشسته شدید.
۱۳۶۲ ستادی شدم.
* به خاطر اجکت و گراندشدن؟
نه. بعد از اینکه اجکت کردم، یکمدت نگذاشتند پرواز کنم. نظر دکترها اینطور بود که اگر کسی برای مداوا آمد، دیگر برنگردد پرواز. درباره من هم همینطور بودند. اما بعد از یکسال خودم رفتم پرواز.
* یعنی بدون مجوز رفتید پرواز؟
بله. جنگ بود دیگر!
* مافوقها خرده نگرفتند؟
نه. از خدایشان بود. آدمی میخواستند که بپرد. اولش به یکپرواز ایذایی با دو فروند افپنج F رفتیم تا نقش یکفلایت ۱۶ فروندی را برای دشمن بازی کنیم.
* یعنی روی رادار؟
نه. رادار آنجا برد نداشت. کارمان با صدا و در رادیو بود. چهار نفر بودیم هرکدام جای ۳ نفر با صداهای مختلف صحبت میکردیم؛ دو هواپیما و در هرکدام دوتا خلبان.
* قرار بود پست شنودشان را به اشتباه بیاندازید؟
بله؛ که بترسند. بعد از آن هم یکماموریت دیگر رفتم و به تبریز منتقل شدم. به محض اینکه رسیدم، یکماموریت دادند که برایت میگویم. آنموقع، پیرتر از بقیه بودم و همه علاقهمند بودند بروند ماموریت. نتیجه اینکه دو سه سالی که در تبریز بودم، به جز همان پرواز اول کاری، به ماموریت دیگری نرفتم. بعد رفتم ستاد و تا آخر ستاد بودم. اردستانی همیشه میگفت «اغنامیان تو چهطور سیزده سال است در ستادی؟» گفتم برای اینکه نمیخواهم ستادی باشم و نیروی هوایی هم لج میکند.
* از شهید اردستانی نام بردید. شما در پروازهای نجات پایگاه دزفول بودید؟
بله بودیم.
* ولی از آنهایی بودید که غروب رفتند اصفهان؟
بله. یکپرواز را برنامهریزی کرده بودیم و داشتیم انجامش میدادیم که تخلیه پایگاه به تاخیر بیافتد. از صبح تا شب خیلی پروازکردیم. من و منصور آزاد دو سورتی پرواز کردیم. پرواز سوممان خورد به تاریکی. به همیندلیل بنا شد برویم اصفهان. مجید تقوی هواپیمای من را که کلین بود، برده بود پرواز، و هواپیمای خودش را که بمب داشت برای من گذاشته بود. به منصور گفتم «تو بمان روی پایگاه اربیت کن، من بروم منطقه بمب بزنم و برگردم!»
* در تاریکی؟
تاریکروشن بود. منصور اصرار کرد و آمد. او چیزی نداشت ولی من که بمب داشتم، آنها را روی سر دشمن زدم و برگشتم. فرض کن هواپیمای سی یا چهلم بودم که تا بروم منطقه و تا برگردم، همه بلند شده و افتاده بودند جلوی من. چه شب وحشتناکی بود!
* رفتید اصفهان؟
بله. نمیشد در دزفول نشست.
* ساعت پروزتان موقع بازنشستگی ۱۷۰۰ ساعت شکاری بود؟
همینحدودها. اینها را نمینوشتم و الان پشیمان هستم. اگر نوشته بودم، میدانستم کی، چه پروازی کردم ولی از وقتی به عنوان مسئول ایمنی مشغول به کار شدم، دفترپرواز را گذاشتم کنار. مثلا نزدیک هزار ساعت تست پریدم ولی هیچجا حساب نشد. در نهایت زدند ۲۷۰۰ ساعت.
* سال ۱۳۸۰ بعد از بازنشستگی رفتید هواپیمایی آسمان؛ نه؟
نه. بازنشسته نشده بودم. یکعده بودیم قبل از بازنشستگی و نور چشم فرماندهان خودمان؛ اما بدون حکم. یعنی به اندازه تمام خدمتم در درجات دیگر، به همان اندازه سرهنگ تمام ماندم. درجهام را نمیدادند. آخرسر دیانت فر از بچههای اطلاعات آمد در بخش ایمنی و بازرسی فرمانده ما شد و اینمساله را بهطور جدی پیگیری کرد. یکدعوا هم خودم کردم که نتیجه داد.
* ماجرای دعوا چه بود؟
بهعنوان مامور به هواپیمایی آسمان رفته بودم. تعدادی بودیم که اوکیمان نمیآمد. به همیندلیل بهطور مامور رفتیم. خدمتمان هم پر شده بود. گفتند کجا را میخواهی؟ کجا میخواهی بروی؟ گفتم پرواز با هواپیمای ATR. گفتند چرا؟ گفتم اگر بروم ATR ظرف سهماه کاپیتان میشوم ولی اگر بروم ایرانایر، دو سال طول میکشد و علاف میشوم. در نتیجه، هنوز در نیروی هوایی بودم که به آسمان رفتم.
آموزشم با ATR که تمام شد، آسمان یکنامه به ستاد مشترک زد که آقا ما ایکس و ایگرگ و زد را میخواهیم. منظورشان ما سه نفری بودیم که معرفی شده بودیم به آسمان. ستاد هم به نیروی هوایی نامه زد که ما اینهمه به شما گفتهایم به ما نیرو معرفی کنید و شما فرستادیدشان آسمان؟ در نتیجه جلوی ماجرا را گرفتند.
در اینبازه که بلاتکلیف بودم، برای مصاحبه به آسمان رفتم. از آنطرف جناب سلیمانی در عملیات نیروی هوایی مشغول انجام اقدامات لازم بود. نامه نوشت که اینافسر ۸ سال است درجه نگرفته و ذله شده است. با اینوضع میگویید برگردد؟ دوماه دیگر هم به بازنشستگیاش مانده ولی پیش شما نمیآید. اینکارها باعث شد قبول کنند. در همینمدتی که برای مصاحبه به آسمان رفته بودم، نیروی هوایی داشت تصفیهام میکرد. میگفتند در دفترت ننشین و سر شغل دیگری هم نرو!
* مشکل چهطور حل شد؟
شهید اردستانی کمک کرد.
یک نفر ثالث گزارش دروغ داده بود. سر همینمساله داد و بیداد کردم. گفتم «من مسلمانم. اما گزارش فلانی را میخوانید که من مسلمان نیستم و قبول میکنید؟» رفتم دفتر عقیدتی سیاسی؛ برای اولینبار! چون تا قبلش نرفته بودم. آنجا داد و بیداد کردم که شما خجالت نمیکشید؟ مرا میشناسید؟ بعد چنینگزارشی را داده اید به سازمان؟ گفتند نه بابا اینحرفها چیه و همانجا امضا کردند. یعنی اگر ۷ سال پیش از پله عقیدتی سیاسی بالا رفته بودم، مساله از قبل حل شده بود. البته اینماجراها باعث شد یکسفر کربلا هم برایم جور شد که رفتم و آنجا وضعیت زارعنعمتی را پیگیری کردم. درجه را هم گرفتم. یعنی وقتی هنوز رفتن به آسمان ردیف نشده بود، درجه ام آمد و یکسفر کربلا هم رفتم.
* سرنوشت زارعنعمتی چه؟ به جایی رسید؟
عراقیها میگفتند نیست. ما اصلا چنینجنازه و هویتی اینجا نداریم! ما میگفتیم نه. چون صدام حسین هم صحبت کرده و گفته بود ما مهمانانی از روزهای قبل از اول مهر ۱۳۵۹ داریم. نگفت مهمان؛ گفت مهمانان! اگر مهمان بود یعنی فقط حسین لشکری. پس منظورش میتوانست زارعنعمتی هم باشد. البته منظورش بچههای نیروی زمینی هم میتوانست باشد.
در هرصورت در سفر زیارتیام به عراق، به کمیسیونهای بررسی رفتم و بحث کردم. آنها دلایلی آوردند. سفت و سخت پافشاری کردم و گفتم به ایندلیل و ایندلیل، حرفهای شما دروغ است. وقتی کم آوردند، گفتند اینطور نمیشود! چون ما کارشناس نیاوردهایم. گفتم باشد، دفعه دیگر فلانی و فلانی و فلانی هم باشند که من با آنها صحبت کنم. بعد از مدتی گفتند نمیتوانیم افرادی را که گفتی بیاوریم. شما بیایید. گفتیم باشد! یکگروه شدیم و رفتیم. ولی هرچه - به قول سیاستمدارها - لابی کردم و زیر و رو رفتم، هیچاطلاعی از زارعنعمتی نداشتند. اگر اول جنگ اسیر شده باشد، در آن شلوغیها از بین رفته است. هنوز هم نیامده و خبری از او نیست.
* روز ۱۳ مهر ۱۳۵۹ سه خلبان از پایگاه دزفول رفتند و خوردند؛ چنگیز سپهر و احمد کُتاب و هادی جورکچی!
لشکر ۲۱ حمزه بعد از یکماه بالاخره آمد در منطقه مستقر شد؛ چون تیپ ۲ زرهی را به جنوب و سمت آبادان انتقال داده بودند. آبادان و خرمشهر برایشان حساستر بود. بچههای حمزه آمدند و صحبتهایمان را کردیم که قرار شد از صبح تا شب اینها را پشتیبانی هوایی کنیم و اینها با یکحمله دشمن را پس بزنند. برنامهریزی کردم و حدود ۱۰۰ تا (پرواز) برنامه نوشتم. فرض کن آنزمان مثلا ۳۰ خلبان بودیم به هرکدام دو سه پرواز میخورد؛ از صبح تا شب که بروند پرواز و برگردند استراحت کنند و نوبتشان شود که بروند. گردان نگهداری بینوا هم سخت در تلاش بود.
اولین پروازی که فرستادم، جناب اردستانی بود با (ابوالحسن) ابوالحسنی. دومین پرواز، جناب کُتاب بود با یکی دیگر. سومی هم چنگیز بود با یک لیدر دیگر. جناب وارسته و جورکی را هم کَپ فرستادیم و گفتیم روی دریاچه سد دز اربیت کنید که اگر هواپیماهای دشمن آمدند رادار هدایتتان کند به سمتشان برای درگیری.
وارسته انسان به خصوصی بود. خیلی جرات داشت و همین هم بعدا باعث اسارتش شد. حرف ما را گوش نکرد و رفت توی منطقه. همزمان که کُتاب و سپهر رفتند روی منطقه، نیروهای عراقی که موشکهای اِی هاگ را از کویت گرفته بودند، کتاب، چنگیز سپهر و جورکی را زدند.
جناب وارسته نایستاده بود. رفته بود روی منطقه ببیند چهخبر است. بچههای باقیمانده که فرود آمدند میتوانستم حدس بزنم چه شده! از چهارتا پرواز، فقط اولی جان سالم به در برده و بقیه را زده بودند. در نتیجه، پر دل و جراتترین خلبان هم دیگر نمیتوانست برود. سه نفر از دستههای بعدی رفتنند و موفق نشدند. من نفر دهم یازدهم جدول بودم ولی واقعا جرات نمیکردم بروم. در افسردگی بودم. بعضیها به گریه افتادند و گفتند ما نمیتوانیم! در همین اوضاع و احوال، ناگهان اردستانی آمد. او با صمد بالازاده رفته بود پرواز.
* دو فروندی با هم رفته بودند؟
بله.

* این، همان خاطره است که بالازاده گفت میخواهم وصیتنامه بنویسم؟
بله. به اردستانی گفتم «مصطفی بدو! باید بروی پرواز! وضع خیلی بحرانی است.» گفت «باشد، یک وینگمن برایم پیدا کن بروم!» سراغ هرکسی رفتم قبول نکرد.
* با صراحت میگفتند نمیرویم؟
میترسیدند خب! این را حس میکردیم.
* بحث تمرد نظامی نبود؟
اینجا، تنها جایی بود که نمیشد بحث تمرد را مطرح کرد. نمیتوانی یکابزار چندمیلیاردی را به خلبانی بدهی که نمیتواند برود ماموریت. اگر تمرد هم نبود، ترس را که در چهره طرف میدیدم، پرواز را به او نمیدادم. مانده بودم که خدایا چه کنم، که صمد وارد شد. گفتم صمد پرواز میروی؟ گفت چه شده؟ وقتی شرایط را برایش گفتم، وسایل پرواز را که دستش بود زد روی میز و گفت «یکورق بده وصیتم را بنویسم میروم.» بعد از تهران دستور آمد دیگر پرواز نکنید!
* یعنی بالازاده و اردستانی در حال رفتن بودند ولی ستاد گفت نروید؟ چون به خاطر موشکهای کویت امکان خوردن زیاد بود؟
به خاطر حالت روانی خلبانها و اینکه شرح ماوقع بررسی شود که چرا ۳ هواپیمایمان را زدند. با اینرویکرد پروازها را تعطیل کردند. به جرات میگویم نظیر اردستانی و بالازاده نداشتیم.
* همیشه داوطلب بودند و ماموریتهایی را که دیگران نمیرفتند میرفتند.
بله. کسی جرات نمیکرد، ولی اینها میگفتند باشد. وقتی هم به قدرت و جایگاه فرماندهی رسیدند، خودشان میرفتند ماموریت. اجازه نمیدادند فرد دیگری برود. اردستانی میگفت «۸ سال است در منطقه دنبال عزرائیل میگردم پیدایش نمیکنم.»
* به خود شما گفت؟
بله. همدوره نبودیم ولی صمیمی بودیم. به من خیلی حرفها را میزد. وقتی معاون عملیات نیرو بود یکبار گفت «بهنام! فلان تصمیم را گرفتهام. چهطور است؟» گفتم «خوب است بهشرطی که پایش بایستی!» گفت «میایستم مثل شیر! سماور!» [خنده]
* ولی میدانم اواخر ناراضی بوده و دوست داشته اگر شد بیاید بیرون.
(رضا) سعیدی را گرفتند و تا پای اعدام رساندند. اردستانی هم میگفت نمیگذارم قهرمان جنگ را اعدام کنید! هرچه فعالیت کرد قبول نکردند. آمد با ما سر کلاس دافوس نشست و آنجا را ول کرد. بعد رفت سر مزرعهاش ...
* ورامین.
بله. ناراحت شده بود و بعد نفرات نزدیک به آقا (رهبر انقلاب) وساطت کردند و سعیدی اعدام نشد. دقیق نمیدانم. برداشت خودم این است چون سعیدی، اعدامی بود ولی اعدام نشد.
* واقعا اعدامی بود؟
نه بابا! در عصبانیت حرفی زده بود و چون معاون هماهنگکننده بود، تلفنهایش کنترل میشد.
* آقای سعیدی که خیلی خودی بوده! ایشان مَحرم بوده.
خب گاهی اوقات طرف با یکحرف نامحرم میشود.
ادامه دارد ...
صادق وفایی