عصر ایران ؛ علی نجومی ــ یک ماه و نیم دیگر مراسم اسکار 2026 برگزار می شود و به این بهانه به سراغ یکی از لطیف ترین و احساسی ترین و در عین حال تراژيک ترین فیلم های سال رفته ام: ماه آبی ساخته ریچارد لینکلیتر
داستان یک جدایی در میان است اما نه از آن جدایی های معمولی و هر روز شنیده. این بار یک زوج هنری متارکه کرده اند. لورنز هارت ترانه سرای مشهور عصر جاز( دهه های 1920و 1930) ریچارد راجرز آهنگساز معروف آن زمان.
آن ها سابقا به همراه هم ترانه های مشهوری چون « بانوی ولگرد»، «منهتن» «ولنتاین بامزه من» و البته «ماه آبی» را ساخته اند. اما لورنز در اثر مصرف بی رویه الکل تبدیل به انسانی افسرده و غیر قابل اطمینان شده است. به همین دلیل راجرز به ارتباط حرفه ای با او پایان می دهد و با اسکار همرستاین شروع به همکاری می کند و به همراه هم نمایش موزیکال بسیار موفق اوکلاهما! را در برادوی به روی صحنه برده اند و خلاصه بدجوری خر مراد را سوارند.

البته ریچارد راجرز تلاش می کند تا کمی از لورنز دلجویی کند و برای همین به او پیشنهاد بازنویسی برخی از آهنگ های قدیمی او را می دهد او هم با آغوش باز می پذیرد اما این ظاهر ماجرا است او می خواهد نمایش موزیکال عظیم با نام مارکوپولو بسازد اما ریچارد راجرز حوصله این حرف های او را ندارد.
در شبی که فیلم اتفاقات آن را روایت می کند قرار بر این است که جشنی برای عوامل نمایش اوکلاهما! در رستوران پاتوق هارت هم هست و او می خواهد فرصتی یابد تا حدیث عشق سوزان خود را برای دختر جوانی به اسم الیزابت بیان کند اما غافل از آن که الیزابت خود دل در گروی ریچارد راجرز دارد.
لورنز هارت ستایشگر بی همتایی از زیبایی است. از هر فرصتی استفاده می کند تا با جمله و عبارتی خلاقانه حس و ادراکش را از لطافت و ملاحت بیان کند. او شنونده بی نظیری است برای همین همگان دوست دارند برایش قصه زندگی خود را تعریف کنند. اما مشکل او دقیقا در همان جایی است که نقطه قوتش نهفته: کلام
ریچارد لینکتر کارگردان ماه آبی با دقتی مثال زدنی و هنری بی نظیر به ما نشان می دهد که حرف بی عمل حتی اگر از زبان شاعری چون لورنز هارت هم بر زبان آید نتیجه ای نخواهد داشت.
او را ملغمه ای از احساسات چون حسادت، نا امیدی و نفرت در بر گرفته است بادی به او حق داد موفقیت اوکلاهما! همچون خاری است در چشم او. اما صبر کنید داستان کمی عمیق تر از این حرف هاست.
اوکلاهما! در مقایسه با آثار لورنز هارت یک موزیکال سطحی بیش نیست و این دقیقا نمایشگر پایان دوره ای و آغاز دوره ای دیگر در تاریخ آمریکا است.
دوره پیشین دوره طنز نقادانه و سیاه بود و حالا دوره آوازهای احساسی سانتیمانتال است. مردم آمریکا دیگر حوصله فکر کردن به طنز خلاقانه را ندارند آن ها فقط چیزی می خواهند که آهننگین باشد و اشک بر چشمانش جاری سازد و نیازی به اندیشیدن نداشته باشد.
در انتهای فیلم الیزابت و لورنز در اتاق مخصوص نگاه داشتن لباس ها می نشینند و الیزابت در مورد عشق بی فرجامش به یک هم دانشگاهی صحبت می کند. فقط لحظه ای خود را جای لورنز قرار دهید که عاشقانه الیزابت را دوست می دارد اما در عین حال باید شرح شیفتگی او را بشنود.
لورنز در این سکانس همان فرهاد قصه نظامی گنجوی است که اساس سرنوشتش همان دام عشق شیرین است و بس. تقدیر را برای لورنز این گونه نوشته اند خب پس بهتر آن که آن را با شهامت تمام بپذیرد و زهر تلخ شکست را سر بکشد و گله ای از روزگار نداشته باشد.
در جایی از فیلم لورنز هارت به یکی از ستایشگران آثارش می گوید در مورد عشق ننویس در مورد رفاقت بنویس.
این که لورنز هارت 47 ساله به این نقطه رسیده است که رفاقت را بر عشق ارجح می داند راهی است که احتمالا اغلب ما انسان ها می رویم اما شاید هیچ گاه شهامت گفتنش را نداشته باشیم. این که عشق را همراه با خودخواهی بدانیم چیز تازه ای نیست اما لورنز هارت ماه آبی افق تازه ای به این معادله رفاقت یا عاشقی اضافه می کند و آن رنج و عذابی است که عشق به همراه می آورد او به شکل دردناکی اعتراف می کند تا به حال کسی را نیافته است که عشق او را به شکلی برابر پاسخ داده باشد.
فیلم نامزد جایزه بهترین فیلم نامه و بهترین بازیگر نقش اول مرد در جوایز اسکار 2026 است.