شمال نیوز: هادی ابراهیمی/ بعد از شهادت مظلومانهی امام خامنهای عزیز، دانشآموزان معصوم مدرسهی شجره طیبهی میناب، فرماندهان، مردم بیدفاع، و همچنین شهدای ناوگروه دنا، چند روزی است که در فراق استاد و مرادم، دکتر علی لاریجانی، در بیتابی و آشفتگی بهسر میبرم. در حیرتم که چه نویسم؟ وانگهی، نویسنده چه نویسد آنگاه که خود نامهسیاه است و از دست خویشتن در فریاد؟
«سخن دارم ز استادم، نخواهد رفت از یادم
که گفتا حل شود مشکل، ولی آهسته آهسته»
نوشتن از کسی که هم برایم برادر بود و هم پدر، بسیار دشوار است. از یک سو مرکّبِ قلم، چهرهی کاغذ را سیاه میکند و از سوی دیگر، اشک دیدگانم همین چهرهی روسیاه را میشوید، که چه بنویسد؟
«مگر صاحبدلی روزی به رحمت
کند در حقّ ِ درویشان دعایی»
به استاد عزیزم، دکتر علی لاریجانی: اکنون که فیض عظیمِ شهادت را از انفاس قُدسیِ شهرالله المبارک، در لیلةالجائزة، جایزه گرفتهاید، تبریک میگویم.
هنیئاً لِأرباب النّعیم نعیمهم.
آخرین باری که هفتهی قبل دیدمت، میدانستم بیقراری و من در برابر عظمت روحیات سکوت میکردم. وقتی به ساری برگشتم، به خانوادهام گفتم: «آقای لاریجانی حالوهوای دیگری داشت.» صبح سهشنبه که خبر را از دختر بزرگ ایشان دریافت کردم، سجدهی شکر بهجای آوردم و گفتم: الحمدلله نعمت شهادت نصیبت شد.
این پیکِ کوی وفا، با هر کسی آشنا نمیگردد؛ هر مشامی این نسیم صبا را نمیبوید و هر زبانی به ذکر آن گویا نمیشود. به آرزوی دیرینهات رسیدی.
اما همیشه نگرانیات را دربارهی دلبستگیهای فراوان حاجخانم مطهری، همسر صبورت، با آن همه شیدایی و راز و رمز لیلی و مجنونبودن، در بیست سال مراودات خانوادگی دیده بودم.
برای خانواده هم پدر بودی، هم برادر، هم همسر. عشق وافرتان به شهید مرتضی، سارهخانم، فاطمهخانم و آقا محمدرضا ستودنی بود. هرچند مرتضای عزیز، در بهار عمر، با ترک همه، خصوصاً دو فرزندش، فاطمهی پیشدبستانی و علیِ دوساله، به مِنای دوست شتافت و خانواده را داغدار کرد.
چه زیبا شیخ بهایی گفته است:
«در جوانی کن نثار دوست، جان
رو عَوانِ بینِ ذلک را بخوان»
ای مجاهد صالح! ای بندهی خوب خدا! چه خوشمحضر بودی. حتی حاج میثم مطیعی که تنها یکبار با تو همنشین شده بود، خاطرهی همان جلسه را با شوق نقل میکرد. اما برای امثال من که بیش از بیست سال با وجود گرم و باصفایت حَشر و نَشر داشتیم، همهی روزهایت تا آخرین لحظات حیات جاودانهات سرشار از خاطره است.
نمیدانم از کجا آغاز کنم. برای قلبی که جامع همهی اَسماء حُسنا و مظهر جمیع صفات علیاست… «قَلب المؤمن، عَرشُاللهِ الأعظم.»
استاد ما مهربان بود؛ خانواده و دوستان را آرامِ جان بود؛ الهی بود، اهل ایقان بود، راز و نیاز داشت، سوز و گداز داشت. تربیتشدهی مکتب آقا میرزا هاشم آملی و علّامه مطهری بود. سَحَری بود؛ با ستارگان گفتگو داشت؛ مناجاتهایش آتشسوز بود. حتی نماز خواندنش در کاخ کرملین ماندگار شد.
علیآقا مُحبّ خاص پیامبر و آل پیامبر بود. روضههای سالانهاش در منزل، حال و هوای ویژهای داشت و گردانندهی آن محفل نیز شهید مرتضی بود.
استاد ما فیلسوف بود. یادش بخیر؛ آن روز که کتاب «عقل و سکون» را نوشت و نسخهای از آن را، در حضور دختر بزرگشان، به من هدیه داد. خاضعانه گفت: «اگر نقدی داری، بنویس.» عرض کردم: «من کجا و نقد اثر استاد کجا؟» پرسیدم: «کتابهای بعدی چه زمانی چاپ میشوند؟» سکوت کرد...
تمام نوههای استاد شهید، نامهای علی و فاطمه دارند. دختر بزرگشان نیز دو فرزندش علی و فاطمهاند. خدا میداند چطور به نوهاش علی عشق میورزید و چگونه علی او را در آغوش میگرفت. با علی روزهها ریاضی کار میکرد. علیآقا قاری قرآن هم بود. بارها با شوق میگفت: «علی هر روز در مسجد اذان میگوید.»
همیشه میاندیشیدم استاد دوریِ نوهها را چگونه تحمل میکند. اما تا لحظهی شهادتش مترنّم به مقام صبر و رضا بود که:
«هزار نکتهی باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قَلندری داند»
اگر عباراتم نشیب و فراز دارد، معذور دارید چراکه:
«کی شعر انگیزد خاطر که حزین باشد؟»
این کمترین، این روسیاه، در سوز و آهی است که دِماغِ سجع، حال پرداختن ندارد.
استاد ما دلشکسته هم بود. بارها این دلشکستگی را چه حضوری و چه تلفنی احساس کرده بودم. اما ثابتقدم بود. با تمام وجود به امام خامنهای قدسالله نفسه الزّکیه عشق میورزید. تمام وجودش را وقف انقلاب اسلامی کرده بود. میدانست که دل تا شکسته نشود، بیتالمَعمور نمیگردد؛
و این شکسته از صد هزار درست بیشتر ارزد، که بهایش خدای تعالی است.
آن مجاهد صالح، در اوج نامهربانیهای سیاسی که اکنون باید از آنها چشم پوشید، مصداق «وَاْستَقِم کما أُمِرت» بود. تجلّی «إنَّ الَّذین قالوا ربَّنا الله ثمَّ استقاموا…» بود.
در میان زخمزبانها، کتمان را تشدید میکرد و پیمان را تسدید. مراقب نفس بود، مراقب حضور، مراقب عبادت تا عبدالله شود. بالاخره عندالله شد و مشمول آیهی کریمهی «إنَّ المتقین فی جنّاتٍ و نهر، فی مقعدِ صدقٍ عند ملیکٍ مقتدر».
استاد عزیزم؛ تو را حال است و مرا مقال. این کجا و آن کجا؟ تو را سوز است و مرا ساز. آن کوه است و این صدا.
هرگاه به کوه میرفتیم—پردمه، لاریجان، کیاسر، جنگلهای لاویج و سال گذشته دماوند—یک جمله میگفتی: «کوهنوردی به انسان وسعت نظر و جهانبینی میدهد.» من خسته میشدم، اما تو نامحسوس مراعات حالمان را میکردی. کوهپیمایی را برای تفرّج نمیخواستی؛ برای همین بود که حق تعالی سینهات را طور سینا کرد و دیدهی دلت را به نور لقایش با شهادت روشن ساخت.
در همان مسیر کوهپیمایی، شهید فاطمی—سرتیم حفاظت—رادیویی در دست داشت که ترتیل قرآن با صدای استاد پرهیزگار و منشاوی پخش میشد و تو هر روز با قرآن تجدید عهد میکردی. دلت حسینیهای بود برای اهلبیت علیهمالسلام. صمیمانه به دامان پیامبر و آلش متوسّل بودی و آنان را واسط فیض میدانستی.
در مراسم اربعین و اعتکاف، غیبت نمیکردی. بعد از زیارت سیدالشهدا، دیدار با فرماندهان جبهه مقاومت و بچههای حشدالشعبی را در برنامه میگذاشتی. یادش بخیر شبی که سید مقاومت، شهید سید حسن نصرالله و حاجقاسم مهمان خانهات بودند… شبی بهیادماندنی. جبههی مقاومت را زنده و برخاسته از برکات امامین انقلاب میدانستی.
چند ماه پیش که به لبنان رفتی، بر قبر سیدحسن نصرالله بوسه زدی و گفتی: «نمیتوانم باور کنم که سید حسن نیست.»
اکنون هم من نمیتوانم باور کنم که تو نیستی…
استاد عزیزم؛ فراموش نمیکنم در این چند ماه اخیر که با دختر بزرگتان پیگیر ارتقای دانشگاهیات بودم، چگونه در دبیرخانه به من نهیب زدی و گفتی: «مگر در شب اول قبر میپرسند دانشیار بودی یا استادتمام؟» اینها را امور قراردادی میدانستی و چند ماه حتی حقوق دانشگاه را نمیگرفتی. اینها همه یک نشانه داشت: پیمانت را با خدا، پیامبر و امام شهید استوار کرده بودی. از ته دل فریاد میزدی: «خدایا آمدم؛ گر کام تو برنیامد، آنگه گله کن.»
«به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نَبوَد ز راه و رسم منزلها»
وقتی تو و فرزندانت را تخریب میکردند، سکوت میکردی. ماجراهای ناروا دربارهی هیئت علمیشدن دختر بزرگتان و فضای ناجوانمردانه نسبت به مرتضی… نمیدانستند که مرتضی یکی از نخبگان کشور و فارغالتحصیل دکتری شریف با نمرهی بیست است؛ در پروژههای زیرساختی، دانشمندی گمنام و در این روزهای خطر، داوطلبانه کنار پدر در دبیرخانهی شعام مشغول خدمت. وقتی اوج حملات را دیدی، تنها گفتی: «سکوت کنید. بالاخره ما هم خدایی داریم.»
دکتر عزیز، پدر مهربانم؛ دربارهی سجایا و سلوک و مَشیِ زاهدانهات دلِ بینا باید سخن بگوید. این کوردل چه بگوید؟
«در کوی ما شکستهدلی میخرند و بس
بازار خودفروشی از آن سویِ دیگر است»
کشیک نفست بودی؛ پاسبان حرم دل بودی. میگفتی: «آدمی باید ورودیها و خروجیهای دهان را مراقبت کند.» درست میگفتی:
«هر که را اسرار حق آموختند
مُهر کردند و دهانش دوختند»
خدای متعال دلهای ما را به انوار معرفتش روشن کند و توفیق محبت واقعی به پیامبر و آل پیامبر که کاروان سعادتاند، به ما مرحمت فرماید.
ادامه دارد…