به گزارش مشرق، شب، آرام نبود؛ اما اقتدار در خیابانها جریان داشت. مأمورانی که برای امنیت مردم ایستاده بودند، ناگهان صدایی را شنیدند که برایشان فقط یک صدا نبود؛ صدای عهد بود، صدای ایمان، صدای پدری که حالا در خاطرهها زنده است.
«من جان ناقابلی دارم...»
همین چند کلمه کافی بود تا بغضها بشکند. چشمانی که باید بیدار میماند، خیس شد؛ اما قدمها محکمتر از قبل روی زمین کوبیده شد. اشکها نه از ضعف، که از دلتنگی و وفاداری بود.
در آن لحظه، خیابان فقط محل مأموریت نبود؛ میدان عهد دوباره بود. عهدی برای ادامه دادن، برای ایستادن، برای وفادار ماندن به راهی که با صداقت آغاز شد و با شهادت به اوج رسید.
آنها زیر لب زمزمه میکردند:
راه ادامه دارد... با همان صداقت، با همان ایمان... و شاید در دلشان یک دعا بیشتر نبود؛ عاقبتی شبیه او.







