وقتی بشنوی دو دختر جوانی که پیش از این نمیشناختی، ناباورانه کیلومترها دور از خانه جان سپردهاند احساسی شبیه تمام خبرهای مرگی داری که شنیده ای. اما، وقتی می شنوی آن اتوبوس لعنتی در آن وقت شوم همکارانت را به مقصدی می برده که ناگاه جغد شوم مرگ سر راهشان سبز می شود حال دیگری پیدا میکنی.
حس می کنی بی پناهتر از همهای و راهی که انتخاب کرده ای دیر یا زود به چنین سرنوشتی ختم می شود.
این سوگنامه «مهشید» و«ریحانه» نیست. ذکر مصیبتی است برای ما. برای خودمان که عمر و جوانی را پای میز قمار رسانه آورده ایم.
راستش بعد از شوک اولیه ناشی از این خبر تلخ، به یاد خودمان افتادم. به یاد بی پناهی و سرنوشت نامعلومی که در انتظار تک تک ماهاست. فرقی نمیکند سوار هواپیمای ارتش باشی یا در اتوبوس اعزامی به دریاچه ارومیه، یک روز یک جایی این مظلومیت یقه ات را میچسبد و تمام...
خبرنگار صدای همه است اما خود بی صدا و خاموش جایی دور از خانه جان می دهد. نه حقوق و تسهیلاتی که چرخ زندگیش بچرخد و نه بیمه ای که دلش را برای بعد از رفتنش قرص کند. گویی تعهدی ازلی و ابدی برای دغدغه های تمام نشدنی اش داده که بی هیچ پشتوانه ای تا روزی که جانی و حالی دارد پی اموراتی باشد که همه رهایش کرده اند.
راستش به فکر فرو رفته ام، برای خودم که نه. چرا که یک جایی در همان سالهای ابتدایی دلخوشیم به آیندهی این شغل از دست رفت اما نگرانم برای جوانی که با انبوهی دغدغه و کوهی از انرژی به امید بهبود پا به این گرداب رسانه میگذارد.
نمی دانم کی و کجا مثل من و شاید مثل خیلی های دیگر زندگی خودش را بچسبد اما مطمئنم در خلوت خود بارها به این فکر کرده که این همه دغدغه مندی را چرا فقط او باید به دوش بکشد؟!
شاید فردا نوبت من باشد، شاید نوبت آن همکاری که هر روز با هم در تماسیم. شک ندارم هیچ کداممان تسلیت هیچ مدیر و وزیر و وکیلی آراممان نمی کند. آن هم برای کسانی که در فراموشی محض بالاسری ها، نگذاشتند چیزهایی مثل دریاچه ارومیه فراموش شوند.
این مصیبت نامه برای آن دو همکار جوانمان نیست، این مرثیه ای است برای صنف خبرنگار. همانها که در یاد هیچکس نیستند و بی هیچ سرانجامی به سوی فراموش شدن گام می زنند.
و اما امروز دیگر نه مهشید هست، نه ریحانه و نه دریاچه ارومیه...
*حیدر کاشف /روزنامهنگار
انتهای پیام