روحانی با بیان اینکه یک روز قبل از فاجعه حزب جمهوری، مسأله ترور آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر پیش آمد که برای ما تکاندهنده و دلهرهآور بود، تصریح کرد: ایشان در همان ایام ریاستجمهوری که خدمت ایشان میرسیدم حادثه را برای من تعریف کرد و فرمود در حین سخنرانی صدای انفجار شنیدم و نقش بر زمین شدم. دیدم خیلی شلوغ شده و عدهای در حال فرار هستند که من نگران شدم زیر دستوپا بروم. بعد یک عدهای آمدند مرا بلند کردند و بردند داخل ماشین.
وی ادامه داد: ایشان گفت وقتی من را داخل ماشین گذاشتند یک لحظه فکر کردم که پایان زندگیام است و آن لحظه فکر کردم که من چه دارم که میروم به آن دنیا، چه دارم در محضر خداوند؟ به زیبایی حالات خودشان را در آن لحظه برای من توصیف میکردند. بعداً آقا برای من تعریف کردند از ماجرای حزب کاملاً بیخبر بودم. ایشان در بیمارستان بستری بودند و ماجرای حزب را به ایشان نگفته بودند تا ناراحت نشوند.
رئیس دولت یازدهم و دوازدهم افزود: ایشان فرمودند در بیمارستان که دوستان به دیدن من میآمدند، دیدم آقای بهشتی در میان آنها نیست، یک روز سؤال کردم که آقای بهشتی کجاست؟ به من گفتند پایش یک مقداری آسیب دیده، چیز مهمی نیست و به زودی به دیدن شما میآید. ایشان گفت من همچنان بیخبر بودم تا یک روز یکی از محافظین در بیمارستان در ضمن صحبتش گفت شهید بهشتی، گفتم چی؟ شهید بهشتی؟ مگر آقای بهشتی شهید شده؟ گفت بله. آنجا متوجه شدم و بعد داستان حزب را برایم تعریف کردند.
روحانی در پایان تاکید کرد: آقا به من فرمودند وقتی داستان حزب را به من گفتند که عدهای شهید شدند، اولین سؤال من این بود که پرسیدم آقای روحانی و آقای ناطق زنده هستند؟ وقتی گفتند این دو نفر زنده هستند، من خوشحال شدم. البته این ماجرا را در یکی از روزهایی که در ریاستجمهوری خدمتشان میرسیدم برای من تعریف کردند که این هم باز نشان از محبت و لطف ایشان بود.








