خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب آزاد: غم را کمکم یاد گرفتم.
نه اینکه با آن کنار آمده باشم؛ نه. فقط فهمیدم بعضی داغها قرار نیست تمام شوند. فقط شکلشان عوض میشود. از اشک به سکوت میرسند، از ضجه به بغض، از بغض به چیزی که سالها در گلویت میماند و پایین نمیرود.
مادربزرگ که رفت، خانه، عطر نان داغ و چای تازهدمش را از دست داد، اما زندگی راهش را پیدا کرد. بعد پدربزرگ رفت. صدای موتور و کلاه و سجادهای که همیشه پهن بود، دعایی که قبل از خواب میخواندند، همه شد خاطره. غم بود، سنگین هم بود، اما انگار خدا به دل آدم ظرفیتی داده که بتواند با بعضی داغها زندگی کند.
بعد نوبت پدربزرگ دیگر رسید. همین چند سال پیش.
آن روز فهمیدم مرگ، همیشه یک اتفاق نیست؛ گاهی یک فروریختن است. انگار ستون خانه را بردارند و سقف، دیگر هیچوقت مثل قبل روی سرت نایستد. هرچه زمان گذشت، فقط یاد گرفتم نبودنش را پنهان کنم؛ نه اینکه باورش کنم.
اما غم پدر...
نه، این یکی فرق داشت.
هنوز هم وقتی میخواهم از او حرف بزنم، چیزی راه گلویم را میبندد. هنوز هم گاهی بیاختیار میخواهم گوشی را بردارم و تماس بگیرم. هنوز هم خیال میکنم اگر در را باز کنم، با همان لبخند همیشگی از راه میرسد.
غم پدر، پایین نمیرود ؛ در گلو میماند؛ همانجا که بغض خانه میکند.
مدتی طول کشید تا بفهمم بعضی آدمها، فقط عضو یک خانواده نیستند. بعضیها پدر یک خانهاند و بعضیها پدر یک ملت؛ تکیهگاهی که نسلها زیر سایهاش قد کشیدهاند، با نامش امید گرفتهاند، در سختیها به استواریاش دل بستهاند.
امروز، روز بدرقه است.
تهران، دیگر شبیه تهران هر روز نیست. خیابانها فقط خیابان نیستند؛ رودخانهای از آدمهایی هستند که آمدهاند تا با آخرین سلام، پدر امت را بدرقه کنند. پیرمردی که با عصا آمده، مادری که کودکش را در آغوش گرفته، جوانی که پرچم در دست دارد؛ هر کدام روایت خودشان را از این وداع دارند.
بدرقه، همیشه نشانه پایان نیست. گاهی آغاز مسئولیتی بزرگتر است.
آدمها میروند، اما راه اگر حق باشد، بر زمین نمیماند. پرچم اگر به دست مردان بزرگ بالا رفته باشد، با رفتن آنان بر خاک نمیافتد. دستهای دیگری آن را بلند خواهند کرد؛ همانگونه که تاریخ بارها چنین کرده است.
شاید به همین دلیل است که اشکهای امروز، فقط برای یک نفر نیست. اشک امروز، اشک همه داغهایی است که هنوز در دل مردم زندهاند. هرکس با خاطرهای آمده است؛ یکی با عکس پدر، یکی با یاد مادر، یکی با زخمی که هنوز تازه است.
سوگهای شخصی، امروز به سوگی جمعی رسیدهاند.
و من باز همان حس قدیمی را دارم؛ همان بغضی که از روز رفتن پدر در گلویم مانده است.
بعضی غمها پایین نمیروند. با سالها زندگی میکنند. با موها سفید میشوند، با آدم پیر میشوند و هر بار که وداعی بزرگ فرا میرسد، دوباره سر باز میکنند.
امروز تهران، فقط پیکر یک مرد را بدرقه نمیکند؛ خاطره دههها ایستادگی، امید، بیم، دعا و انتظار را بر دوش گرفته است. شهری که سالها با نام او خاطره ساخته بود، امروز با اشک بدرقهاش میکند؛ اما تاریخ بارها نشان داده است که مردان بزرگ، پس از رفتن نیز در حافظه ملتها میمانند. شاید راز ماندگاری، همین باشد؛ اینکه جسم میرود، اما عهد میماند
و من هنوز باور دارم بعضی داغها قرار نیست درمان شوند؛ قرار است چراغ راه شوند.
درست مثل غم پدر که هنوز، بعد از همه این سالها، پایین نرفته است.












