به گزارش ایرنا، زن با رختهای سیاه در حالی که قرآن در بغل داشت بر ویلچری کهنه نشسته بود و موج جمعیت نمازگزار و تشییع کننده پیکر رهبر شهیدمان را از قاب تلویزیون منزلش نگاه میکرد و به پهنای صورت اشک میریخت. او فقط یکی از جاماندگان سیل عظیم تشییع کنندگان مولا و مقتدایمان سید علی خامنهای حسینی و خانواده شهید ایشان است.
زهرا خانم، همسایه چند خانه آنطرفتر برای تزریق آمپولش صدایم کرده بود به سمت خانهاش حرکت کردم. در ورودی نیمه باز بود. وارد خانهاش شدم. یاالله گفتم و به طرف اتاقش حرکت کردم.
در اتاق را که باز کردم، زهرا خانم را دیدم که روی ویلچرش جلوی تلوزیون نشسته و به پهنای صورت اشک میریزد.
او که تصادف، سالها اسیر ویلچر و خانه نشینش کرده حدود ۱۵ سال است که نمیتواند راه برود او بعد از آن تصادف لعنتی که خانوادهاش غیر از یک دختر که اکنون ازدواج کرده و باردار است را از دست داده.
زهرا خانم بعد از آن داغ سنگین دیگر میلی به بیرون رفتن هم ندارد اما این روزها یکی از آرزوهایش شرکت در آیین وداع و تشییع پیکر مطهر آقای عزیزمان سید علی خامنهای و خانواده شهید ایشان بود صحبتی که بارها به عنوان درددل به من و دیگر همسایهها گفته است.
وی که تنها زندگی میکند از روزی میگوید که خبر شهادت رهبر را از زبان یکی از همسایگان شنیده است. او میگوید آن لحظه بر سر همسایهای که سالها همدم من است داد زدم و گفتم لطفا حرفهای دروغی را که برخی افراد از خدا بیخبر میگویند، تکرار نکنید.
او گفت همسایه وقتی دید من خبر شهادت آقا را باور نمیکنم به سراغ تلویزیون رفت و آن را روشن کرد.
عکس آقای شهیدمان با خط مشکی در بالای آن، مرا در جا خشک کرد. وای خدای من؛ مگر میشود؟ دستمهایم را محکم به سرم کوبیدم و فریاد زدم "آمد به سرم از آنچه میترسیدم."
زن ادامه داد: با صدای بلند گریه کردم و بر سر و صورتم زدم، وای مگر میشود پدر عزیزمان اینگونه از پیشمان برود؟ با اینکه تلوزیون از پرکشیدن آقایان خبر میداد اما من هنوز برای باورش مقاومت و شبکههای تلوزیون را بالا و پایین میکردم تا شاید خبر دیگری بشنوم.
او میگوید با اینکه بیش از ۱۲۰ روز از شهادت رهبر گذشته اما داغ رهبر شهیدمان همچنان برای ما جگرسوز است این روزها که همه دوستان و همسایگان برای شرکت در آیین وداع و تشییع رهبر شهیدمان آماده میشدند غم بزرگی بر سینهام سنگینی میکند.
زهرا خانم از ناتوانیش میگوید، حکایت من و بیکسی و ویلچری که همیشه همراهم هست، سدی بزرگ جلوی رویم قرار داده و حالا من تنها اینجا از قاب تلوزیون پیکر دردانه عزیزمان را میبینم که بر شانههای پسران غیور و خونخواه پدر تشییع میشود و من فقط اشک میریزم و غبطه میخورم بر همه آن روزهایی که او را داشتیم و قدر ندانستیم. به همه آن روزهایی که نگرانمان بود و ما نفهمیدیم.
زن آماده میشود تا بعد از تشییع امام شهیدش با ویلچر به کوچه برود و درست جلوی در خانه، سر گذر بنشیند و نذوراتی که به نیت رهبر شهیدش آماده کرده در کوچه به مردم عزاداری بدهد که از آیین وداع و تشییع جا ماندهاند.
او به سراغ یخچال میرود و پاکتی پلاستیکی را که حدود ۲۰ لقمه نان و پنیر و ۲۰ بطری آب خنک در آن گذاشته شده را برمیدارد تا به عنوان نذر به مردم عزادار بدهد.
او میگوید رهبرم تشنه و گرسنه با دهن روزه به شهادت رسید. من به نیت او این لقمههای نان و پنیر و آب را به مردم میدهم. این کمترین کاری است که با بضاعت اندکم میتوانم برای پدر یک امت انجام بدهم.
پرچم سه رنگ ایران که بر دسته ویلچر محکم بسته شده با وزش باد تکان میخورد. زن حالا نذوراتش را یک به یک به دست سیاهپوشان رهبر که هر کدام به دلایلی نتوانستهاند در مراسم تشییع رهبرشان شرکت کنند و در حال گذر از کوچه هستند رسانده و در حالی که برای برگشتن به خانه، نشستن پای تلوزیون و دیدن ادامه مسیری که رهبر شهیدش قرار است تا مشهد طی کند، تلاش میکند که رو به من با لبخند میگوید: راستی دکتر گفته فرزند دخترم پسر است، میخواهیم نامش را به یاد رهبر شهیدم "علی" بگذاریم تا راه رهبرم را ادامه دهد.
حکایت زهرا خانم یکی از حکایتهای هزاران مرد و زنی است که این روز و این لحظه آرزویشان بودن در مصلای تهران کنار پیکر رهبر شهیدشان است اما به دلایل متعدد امکان حضور در آن جمعیت عاشق را ندارند اما همیشه دلشان برای رهبر و مقتدای شهیدشان میتپد و گوش به فرمان رهبر معظم انقلاب اسلامی خلف صالح امام شهیدشان هستند.














