به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، فهمیه سادات هاشمی تبار پدرش دانشمند هستهای بود. سال قبل در جنگ 12 روزه اسرائیل خانهشان را مورد هدف قرار داد و پدر و مادر فهمیه سادات هر دو به شهادت رسیدند و خودش نیز به شدت مجروح شد. او مجبور است مدتی به خاطر همین جراحات با ویلچر رفت و آمد کند. دیشب فهمیه خانم نیز مثل خیلی از فرزندان شهدا آخرین دیدار و متفاوت ترین دیدارش را در زینبیه بیت رهبری با آقای شهید داشت. او اینطور روایت میکند:
نمیدانم نوشتهام را از کجا شروع کنم؛ از دلتنگیهایم بگویم یا از آخرین دیدارمان... بابا جان! قبل از شهادتت، برای اینکه بتوانم فقط و فقط یک دیدار خصوصی با شما داشته باشم، خیلی پیگیری کردم. دلم میخواست چند دقیقه بنشینم و حرفهایی را بزنم که مدتها در دلم مانده بود؛ اما قسمت نشد.
وقتی خبر برگزاری مراسم تشییع را شنیدم، اولین نگرانیهایم شروع شد. با خودم میگفتم آن همه جمعیت، آن همه ازدحام، آن همه مسیر شلوغ و سخت... برای خیلیها شاید فقط سخت باشد، اما برای من که یک جانباز ویلچرنشین هستم، حضور در چنین مراسم عمومیای واقعاً آسان نبود.
دلم میخواست برای آخرین وداع بیایم، اما میدانستم شرایط جسمیام مثل بقیه نیست و نمیتوانم بهسادگی خودم را به آن جمعیت برسانم. تا اینکه از بیت با ما تماس گرفتند و گفتند مراسم وداع برگزار میشود. آن لحظه هنوز نگفته بودند که خودت هم در مراسم حضور خواهی داشت؛ اما نمیدانم چرا، برای من همه چیز بوی شما را میداد.
و باز هم دست به دعا برداشتم. حتی تا لحظهای که در همان مراسم حضورت اعلام شد، باز هم باورم نمیشد. اما خدا را شکر. آمدی! و من فهمیدم که باز هم هوای دخترت را داشتی. انگار نمیخواستی بعد از آن همه پیگیری برای دیدار خصوصی که قسمت نشد، حسرت یک خداحافظی هم روی دلم بماند.
بابا جان! این بار حرفهای پدر و دختریمان را زدیم. اما این بار با جسارت بیشتری با شما صحبت کردم. به شما گفتم: « بابا جان... کم تلاش نکردم که ببینمت. چندیدن بار برای دیدار خصوصی پیگیری کردم و قسمت نشد. حالا هم فکر میکردم شاید دیگر نتوانم برای آخرین وداع بیایم؛ اما خودت دعوتم کردی»
بعد یاد همان نامه افتادم. همان پیامی که گفته بودی: «به فهیمه خانم بگویید: دخترم برای سلامتیات دعا میکنم» بابا جان! «حالا دیگر این گوی و این میدان... دیگر نوبت شماست» تو دیگر مهمان سفره بیکران خدا هستی؛ جایی که دیگر نه درد هست، نه رنج، نه محدودیت.
حالا برای دخترت دعا کن. برای سلامتیام. برای صبری که این روزها بیشتر از همیشه به آن احتیاج دارم. برای دلی که بعد از رفتنت، یک گوشهاش همیشه خالی خواهد ماند. بابا علی جان! حالا که دیگر همه صدای مرا میشنوی، از طرف من برو پیش مولایمان، امیرالمؤمنین علی(ع). با حضرت علی(ع) درد دل کن. به مولا بگو دخترت خسته است اما هنوز امیدش را از دست نداده.
به او بگو با درد زندگی میکند، اما دلش هنوز به کرم اهلبیت(ع) گرم است. به او بگو دلش خیلی وقتها برای یک نگاه پدرانه تنگ میشود. از دلتنگیهایم برایش بگو. از اشکهایی که کسی نمیبیند. از شبهایی که درد، خواب را از چشمانم گرفته است. به مولا بگو حال دلم را خوب کند. به او بگو دستم را رها نکند. به او بگو همانطور که پدر یتیمان است، پناه دل شکسته من هم باشد.
بابا جان! من هنوز هم، بعد از همه این روزها، به همان دعا دل بستهام. شهادتت مبارک بابا علی. اما دلتنگی دخترت، با هیچ تبریکی تمام نمیشود...
انتهای پیام/