در دل جنگلی سرسبز و پرجنبوجوش، جایی که صدای پرندگان و خشخش برگها همواره با هم رقابت میکردند، خرگوشی زندگی میکرد که به سرعت بینظیرش معروف بود. همه حیوانات از او تعریف میکردند و خرگوش خود نیز از توانایی خود به شدت مغرور بود. او معتقد بود هیچ چیزی نمیتواند او را شکست دهد و هیچ فرصتی را از دست نمیداد تا به دیگران یادآوری کند که در مسابقهها و دویدن، هیچ موجودی توان مقابله با او را ندارد.
اما غرور او گاهی از حد میگذشت و رفتارهایش به خودبینی و تکبر شبیه میشد. سرعت برای خرگوش فقط یک ویژگی نبود، بلکه هویتی بود که به آن دل بسته بود و تصور میکرد این ویژگی همه مشکلات زندگی را حل میکند.
روزی خرگوش چشمش به لاکپشتی افتاد که با آرامش و قدمهایی آهسته مسیر جنگل را طی میکرد. خرگوش که سرگرم خودستایی بود، با خنده تمسخرآمیز پرسید: «چطور میتوانی با چنین کندی حرکت کنی؟ آیا هرگز میتوانی موفق شوی؟»
لاکپشت با آرامش به حرفهای خرگوش گوش داد، بدون آن که عصبانی شود یا دفاع کند. او کندی خود را انکار نکرد و با لحنی ساده و مطمئن گفت: «اگر میخواهی، میتوانیم مسابقه بدهیم.»
این پیشنهاد، حیوانات جنگل را هیجانزده کرد. همه جمع شدند تا مسابقهای ببینند که هیچکس انتظارش را نداشت: لاکپشت آهسته و خرگوش تند و تیز. مسیر مسابقه مشخص شد و حیوانات در کنار راه ایستادند تا شاهد این رقابت باشند.
وقتی مسابقه آغاز شد، همانطور که همه پیشبینی میکردند، خرگوش با جهشی بلند و سریع به جلو رفت و در چشم بر هم زدنی از دید دیگران ناپدید شد. او که از پیروزی خود مطمئن بود، فکر کرد: «وقت استراحت دارم، نتیجه که مشخص است.» بنابراین زیر سایهی درختی نشست و تصمیم گرفت کمی استراحت کند. چیزی که قرار بود مکث کوتاهی باشد، به سرعت به خواب عمیق تبدیل شد.
لاکپشت اما بدون عجله و با صبر، مسیر خود را ادامه داد. قدم به قدم، بدون توقف، بدون شک و بدون آنکه نگران حضور خرگوش باشد. او به جای آنکه به سرعت فکر کند، تمرکزش را روی هر قدم و هر لحظهی مسیر گذاشته بود.
زمان گذشت و خورشید کمکم به سمت غروب حرکت کرد. خرگوش ناگهان از خواب بیدار شد و با وحشت دید که زمان زیادی گذشته است. او با تمام توان دوید، اما دیگر دیر شده بود.
لاکپشت آرام و پیوسته، قبل از هر کس دیگری، از خط پایان گذشت. جنگل ابتدا سکوت کرد، سپس با تشویق و شادی به هم ریخت – نه برای سرعت، بلکه برای اراده و استقامت لاکپشت.
درس مشهور این داستان چنین است:
پشتکار و ثبات قدم، بر غرور و عجله پیروز میشود.
اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، داستان فراتر از سرعت است. خرگوش شکست نخورد چون توانایی نداشت، بلکه به این دلیل که ارزش تلاش مداوم و پایدار را دست کم گرفت و به استعداد و توانایی خود بیش از حد اعتماد کرد. اعتماد به نفس او به خودراضی بودن تبدیل شد و مزیتش، نقطه ضعفش شد.
لاکپشت با وفاداری به ریتم خود و تمرکز بر هر قدم، به موفقیت رسید. او فهمید که پیشرفت همیشه چشمگیر و سریع نیست، اما اگر پایدار و مستمر باشد، قدرتمند و نتیجهبخش خواهد بود.
این داستان به ما یادآوری میکند که غرور و اعتماد به نفس کاذب، میتواند مسیر موفقیت را مسدود کند و استمرار، حتی در ظاهر آهسته و بیرمق، گاهی از سرعت و شتابی که بدون فکر و توجه است، موثرتر است.
گردآوری: بخش کودکان بیتوته