قصه ی زیبا و آموزنده مورچه و ملخ

بیتوته شنبه 11 بهمن 1404 - 00:06

قصه ی زیبا و آموزنده مورچه و ملخ



داستان کوتاه ملخ و مورچه

داستان کوتاه ملخ و مورچه

 

روزی گرم در میانه‌ی تابستان بود. ملخی در سایه دراز کشیده و از گرمای خورشید پناه گرفته بود که ناگهان مورچه‌ای را دید که از آنجا عبور می‌کرد. مورچه با زحمت دانه‌ای بزرگ را می‌کشید تا آن را برای روزهای سرد زمستان ذخیره کند.

 

کار و تلاش مورچه

قصه ملخ و مورچه

 

تماشای تلاش مورچه، ملخ را خسته می‌کرد. او با تعجب پرسید: «ای مورچه، چرا تمام روز را به کار می‌گذرانی؟ چرا کمی استراحت نمی‌کنی و همراه من آواز نمی‌خوانی؟» و همان‌طور ویولنش را بیرون آورد.

 

درس عبرت

ملخ و مورچه

 

مورچه آرام پاسخ داد: «من برای زمستان غذا جمع می‌کنم؛ زمانی که هوا سرد می‌شود و دیگر هیچ خوراکی پیدا نمی‌شود. اگر تو هم از حالا به فکر آن روزها باشی، کاری عاقلانه کرده‌ای.»

 

کار کردن مورچه و تنبلی ملخ

کار و تلاش مورچه

 

ملخ خندید و گفت: «مورچه جان، چرا از حالا نگران زمستان باشی؟ الان که همه‌جا پر از غذاست!» مورچه بدون آن‌که حرفی بزند به راهش ادامه داد و ملخ را در حالی که ویولن می‌نواخت و آواز سر می‌داد، تنها گذاشت.

 

ذخیره غذا

کار کردن مورچه و تنبلی ملخ

 

اما سرانجام زمستان فرا رسید و درست همان‌طور که مورچه هشدار داده بود، ملخ هیچ غذایی برای خود ذخیره نکرده بود. پس ناچار نزد مورچه رفت و گفت: «سلام دوباره، مورچه! آمده‌ام تا در برابر کمی غذا برایت آواز بخوانم.»

 

قصه آموزنده

ذخیره کردن غذا

 

مورچه با آرامش و اندکی سرزنش گفت: «تمام تابستان من سخت کار کردم، در حالی که تو می‌خواندی و به کار من می‌خندیدی. اکنون نتیجه‌اش این است که من شکم سیر دارم و تو گرسنه مانده‌ای.»

 

کار و تلاش مورچه

درس عبرت

 

گردآوری: بخش کودکان بیتوته

 

منبع خبر "بیتوته" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.