سرویس سیاست مشرق- برای پژوهندگان و علاقمندان تاریخ شفاهی و مکتوب «انقلاب اسلامی»، انتشار دو کتاب در دهه هشتاد شمسی، نقطهی عطفی در آشنایی با سیستم سرکوب و شکنجهی رژیم پهلوی بود.
انتشار خاطرات دو مبارز پیشکسوت انقلاب اسلامی، «احمد احمد» و «عزت شاهی»، که از قربانیان شاخص ساواک و «کمیته مشترک ضدخرابکاری» در دوره پهلوی بودند، پرده از ماهیت مخوف، شقی و خبیثانهی دستگاه سرکوب رژیم شاهنشاهی برداشت.
عزت شاهی، سه ماه تمام عریان روی تخت فنری در راهروی زندان مخوف کمیته مشترک در غل و زنجیر بود تا مایهی عبرت مبارزان شود.


یا توصیف شکنجههای وحشتناکی که موجب معلولیت احمد احمد شد، یا بلایی که شکنجهگران ساواک بر سر یک جوان کارگر به نام مراد نانکلی و خواهر نوجوان او حمیده آوردند؛ توصیفات مبارزان زنی چون خانم طاهره سجادی و مرحومه مرضیه دباغ از سبیعت و شقاوت حسینی، شکنهگر معروف ساواک؛ شرح شکنجهی زجرآور آپولو؛ به رگبار بستن ۹ جوان عضو گروههای چپگرا که زندانی بودند در تپههای اوین و...فقط همینقدر در اینجا کفایت می کند که بدانیم کشیدن ناخن، زدن ممتد کف پا با کابل و سپس وادار کردن زندانی به دویدن دور حوض کمیته مشترک و شکستن انگشت از طریق برگرداندن ناگهانی صرفا شکنجههای معمول و اصطلاحا «دستگرمی» ساواک بود.

متاسفانه هر چه که از دوران پیروزی انقلاب گذشت، با کمرنگ شدن خاطرات تاریخی، تجدیدنظرطلبی شماری از انقلابیون دیروز و شروع به تحریف تاریخ توسط آنان، گسترش بیسابقهی شبکههای تبلیغاتی ضدانقلاب و در ده سال اخیر شبکههای مزدور سلطنتطلبان(با هزینههای سنگین سرویسهای اطلاعاتی دشمن) و البته برخی نارضایتیهای بعضا جدی اقتصادی، باعث شده که کم کم جای «شهید» و «جلاد» به نحوی تلخ و غمانگیز عوض شود.
ردّ جنایات، دینستیزی، وطنفروشی و خیانتهای رژیم پهلوی(که در لسان مردم انقلابی دهه شصت، رژیم «ستمشاهی» خوانده می شد) چنان کمرنگ شد که سلطنتطلبان به خود این جرات و جسارت را دادند که عنصر بدنام، جنایتکار و سیاهنامهای چون «پرویز ثابتی» یهودیِ بهاییشده، که طراح و عامل اصلی دستگاه سرکوب رژیم بود، بعد از نزدیک چهاردهه از پستو در بیاورند و به این وحشی آدمخوار، رخت عنصر «خادم» و «وطنپرست» بپوشانند!
وقتی از حدود یک دهه قبل، ظرفیت امپراتوری رسانهای نظام سلطه پای کار تبلیغ عصر منحوس پهلوی آمد، به مرور افسانههای ننگین، دروغین و وقیحانهای مثل این که "شاهنشاه نخواست مردم خود را بکشد و برای همین از ایران رفت!"، یا "شاهنشاه کشور را به دروازههای تمدن رسانده بود و با ژاپنشدن نیم قدم فاصله داشتیم که ارتجاعیون اسلامی نگذاشتند"، از صندوقخانهی پیرمردان سلطنتطلب بورلی هیلز و پاریس و لندن بیرون آمد و در شبکههای ماهوارهای بیست و چهارساعته و از طریق ارتش تجهیزشدهی سایبری(که شاکلهی آن را یگان ۸۲۰۰ رژیم صهیونیستی تشکیل می دهد) در شبکههای اجتماعی ضریبهای صد و هزار برابر یافت.
به طوری که کمکم امر را بر اذهان بخشهایی از نسل نوجوان و جوان کشور مشتبه کردند که کانّه پهلویها از دل اسطورههای لیبرالیسم و رسالههای تئوریک در باب تساهل و تسامح و آدابنامههای رقّتقلب و انساندوستی و میهنپرستی بیرون آمده بودند و "اونچنان رفاهی در کشور ایجاد کرده بودند مردم ایران دچار «سرمستی» از خوشی شدند و با ناسپاسی تام و تمام علیه این «پدر تاجدار» خود قیام کردند!"


امّا...
آنچه در جریان آشوبهای دیماه امسال چه در خیابانهای ایران و چه در خیابانهای لندن و واشنگتن و پاریس رخ داد، در بازهای بسیار کوتاه، چنان ذات «پلید»، «خیانتکار»، «بیگانهپرست» و البته «وحشی»(عاری از هر تاثر و عاطفه انسانی) جماعت پهلویچی را فاش کرد که همه آن تبلیغات دو سهدههای درباره "پادشاهان مردمی، رقیقالقب و وطنپرست پهلوی" را به زبالهدانی فرستاد.
میزان رکاکت و وقاحت در فحاشی جنسی، تمامیتخواهی و فاشیسم در برابر هر مخالف یا منتقد، ترویج تروریسم کور و بیرحمانه؛ تهدیدات ددمنشانه همراه با توهینهای وقیحانه و ضدانسانی به هر کس و هر گروهی که همسو و همراستا نباشد؛ بیگانهپرستی و ویرانیخواهی برای وطن و...
و البته نباید از نظر دور داشت که هر یک از «رذایل» احصاشده و نامبرده، در اصل، ریشه در رفتار و کردار پهلوی و کارگزاران آن از ابتدای پادشاهی کودتاگونهی رضا قزاق تا پایان پادشاهی پسرش با فرار از ایران دارد.
اصولا یکی از دلایل به قدرت رسیدن رضا میرپنج، خشونت و وحشیگری قشون قزاق زیردست او بود که طبق گزارشهای تاریخی ثبتشده، نه تنها قربانیان خشم رضاخان را(در دوران سردار سپهی و نه هنوز پادشاهی) به وضع فجیع می کشتند، که به نوامیس او تعدی می کردند و خان و مان او را به توبرهی تاراج می کشیدند.

بعدها شمّههایی از همین اوباشیگری طرفداران پهلوی را هم شاهدان عینی در جریان کودتای ۲۸ مرداد علیه طرفداران نخستوزیر وقت(محمد مصدق)، نگهبانان خانه و خود خانهی مصدق، مکتوب کردند.
بگذریم که در جریانات منتهی به کودتا، طرفداران سلطنت، رییس شهربانی دولت مصدق، سرلشکر افشار طوس را دزدیدند و بعد از چند روز شکنجه، جنازهی او پیدا شد. دینستیزی رضاخان هم(بعد از مدتی کوتاه تظاهر به احترام به شعائر دینی) خیلی زود خود را به شکل خصومت و حتی کینهورزی او با اسلام و روحانیت، عیان کرد.
فقط به عنوان یک مصداق، نحوهی به شهادت رساندن مدرس(پیرمرد سپیدموی عرصه سیاست و دیانت که مورد احترام تمام جناحهای سیاسی بود) توسط سه مامور رضاشاه که با انداختن طناب دور گردن و تپاندن پارچه در دهان پیرمرد هنگام نماز انجام گرفت، سبعیت و درّندگی و کینهورزی او ایادیاش را نسبت به دین و اهل دین نشان می داد.



درباره حکومت پلیسی رضاخان، وحشتی که شهربانی و پلیس سیاسی او(از جمله در دوران سرپاس مختاری و سرپاس آیرم) در دل مردم ایجاد کرده بود و بلاهایی که در زندان قصر بر سر ناراضیان سیاسی میآمد، کتاب محققانه و گرانسنگ «پلیس خفیهی ایران» نوشته مرتضی سیفی فمی تفرشی منبع بسیار جامعی برای اهل تاریخ است.
رضاخان حتی به نزدیکترین و مخلصترین همراهان و خادمان خود(علی اکبر داور، تیمورتاش، مظفرالدوله فیروز، سردار اسعد بختیاری سوم) هم رحم نکرد و آنان را بعضا به نحوی فجیع به سینهی قبرستان فرستاد. سفاکیها و شقاوتهای قزاقان همقسمشده با رضاخان، به ویژه سپهبد امیراحمدی چنان بود که به او لقب «قصاب لرستان» داده بودند.
از قضاء، جزو افسانههایی که عوام درباره اقتدار رضاخانی می گویند این است که یک نانوا را که به علت کمبود آرد پخت نمی کرد، به دستور او در تنور انداختند! جالب اینجاست که این قساوت قلب از سوی طرفداران متعصب پهلوی، به عنوان نشانهای از اقتدار او تحسین و تقدیس هم می شود!
رضا که مردی بیسواد و بدوی بود که در کودکی طعم محبت پدر و مادری نچشیده بود، درس و مشق چندانی ندیده بود و در نوجوانی و جوانی هم در محیط به شدت خشن و دور از آداب اجتماعی قزاقخانه بالیده بود، آنچنان در تنها سفر خارجی خود به ترکیه دچار حقارت و خودباختگی شد که در مغز علیلش گمان برد کلید «پیشرفت» به سبک غربی، کشیدن روسری و چادر از سر زنان و تحمیل شاپو و کت و شلوار به مردان است.
شاید به جز دیکتاتور خونآشام و سادیستیک کامبوج(پُل پُت) هیچ دیکتاتوری دربارهی پوشش یکدست مردمان خود به داغ و درفش متوسل نشده بود! همینجا باید بار دیگر این خطای تاریخی بزرگ را دوباره تصحیح کنیم که همهی مظاهر «مدرنیته» که ورود آن، تحت تبلیغات سنگین عصر پهلوی و نوستالژی پررنگ ساختهشده توسط شبکههای ماهوارهای و برخی به اصطلاح آکادمیسینهای جاهل داخلی به رضاخان نسبت داده می شود، مربوط به عهد ناصری و بعد از آن هستند: از مدرسه سبک جدید و دانشگاه، تا راهآهن، برقکشی معابر، آب لولهکشی، ثبت، مجلس قانونگذاری، پلیس مدرن، اعزام محصل به خارج، دستگاه دیپلماسی(اسناد و مکتوبات تکتک این دعاوی موجود است و می توان در گزارشهای مستقل به آن پرداخت).
قصهی علاقهی جنونآمیز رضاخان به جمعآوری املاک و سندزدن چنددههزار ملک مرغوب و صدها پارچه آبادی، که بابت آن از هیچ داغ و درفش و قتلی اباء نداشت، داستان معروفی است. همین طمع و حرص مالاندوزی و کل مملکت را تیول خود و خاندان خود دانستن، در پسرش محمدرضا هم نهادینه بود، همو که به روایت اسناد مختلف، میلیاردها دلار از سرمایهی مملکت را از کشور خارج کرد.
جنون خودبزرگبینی خاندان پهلوی در آن حد بود که هیچ خیابان و معبر و پارک مهمی در پایتخت نبود که نام «شاهنشاهی»، «شاه»، «فرح»، «ولیعهد» و «پهلوی» بر آن نباشد. و البته میراث دینستیزی رضاخان هم به خوبی به پسرش منتقل شد، چنان که کل دستگاه اداره کشور و گلوگاههای اقتصادی را به دست بهاییان، یهودیان و یهودیان بهاییشده سپرد و البته خودش هم، به گواهی دکتر منوچهر رزمآرا(آخرین وزیر بهداری عصر پهلوی) در پروژهی تاریخ شفاهی، قربانی داروهای ازدیاد قوای جنسی شد که مهرهی بهایی به شدت مشکوک به نام سپهبد دکتر عبدالکریم ایادی برای او تجویز می کرد.
ایادی نه ارتشی مبرزی بود و نه پزشک(دامپزشک ارتش بود)، اما به واسطهی این که محرم و مشاور اسرار شخصی و خصوصی محمدرضا بود، یکی از قدرتمندترین و بانفوذترین شخصیتهای کشور محسوب می شد!
افراط در عیاشی، بیغیرتی(رجوع شود به خاطرات پسرخاله فرح از ارتباط «شهبانو» با فریدون جوادی و حتی اطلاع شاه) و غیاب هر نوع عنصر دینی در رفتار و حضور محمدرضا در نهایت باعث شد که در آن روز کذایی میزبانی از کارتر(رییسجمهور وقت آمریکا) در دی ماه ۵۶، جلوی دوربینهای تلویزیونی با او جام شراب به هم بزند و زنان یکدیگر را دست به دست هم دهند که این بیشک یکی از معبرهای خروج خشم آتشفشانی ملت از این خاندان شد.
و خب، درباره بیغیرتی ربع پهلوی، صرفا روایت «تام مورلی» معروف و سفر سه ماههی او با یاسمین پهلوی به اندازه کافی گویاست.


خلاصه سخن این که، حجم سبعیت، درّندگی، وطنفروشی، عاری بودن از هر نوع منطق و عاطفه انسانی، که از سوی طرفداران پهلوی، چه در روزهای فتنه دی ماه و چه هماکنون در شبکههای اجتماعی و ماهوارهای دیده می شود(تهدید مداوم هر مخالف با سلطنت به کشتن، تجاوز، سربریدن فرزندان، خیالپردازی و فانتزیسازی درباره شکنجه و زجرکش مخالفان سلطنت، بالا بردن پرچم رژیم به شدت منفور و جنایتکار صهیونی در گردهماییهای خارج از کشور)، به خوبی ذات مخوف و هولناک «ستمشاهی» را عیان کرده است.
هزاران منبر، هزاران ساعت برنامه تلویزیونی و صدها کتاب تبیینی نمی توانست به اندازهی رفتار و کردار اینروزهای پهلویچیها ماهیت ویرانیطلب، فاشیستی و ضدانسانی این طایفه را روشن سازد.











