ماه به روایت مادر

خبرگزاری تسنیم چهارشنبه 03 تیر 1405 - 11:09
«ماه به روایت آه را باید یکی از آثار ماندگار ادبیات داستانی به شمار آورد که در نوع خود بی‌بدیل بوده است.

به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم،  «ماه به روایت آه» را باید یکی از آثار ماندگار ادبیات داستانی و آیینی بدانیم. کتابی که به قلم زنده یاد ابوالفضل زرویی نصرآباد نوشته شد و داستانی از زندگی و شهادت حضرت عباس علیه السلام را روایت می‌کرد.

یکی از نکات جالب درباره نویسنده فقید این اثر این است که ابوالفضل زرویی نصرآباد بیشتر با ادبیات طنز و نوشتن داستان‌هایی در این زمینه شناخته می‌شود، اما او در «ماه به روایت آه» داستانی متفاوت با کارهای پیشین‌اش نوشت و از قضا تبدیل به یکی از کتاب‌های شاخص درباره حضرت ابوالفضل شد.

زروئی نصرآباد در این کتاب روایت تازه‌ای  از زندگانی و شخصیت حضرت ابوالفضل العباس(ع)  ارائه کرده است،‌ این کتاب از زبان 12 راوی، ناگفته‌هایی از قبل و بعد از شهادت حضرت عباس را با استفاده از مستندات تاریخی و روایی و پرهیز از اغراق،  روایت می‌کند.

 بر خلاف انتظار، در کتاب به شکل و شیوه شهادت حضرت ابوالفضل (ع) اشاره ای نشده و نویسنده عمده ی همت خود را صرف بازگویی و رازگشایی از اموری کرده که با وجود جذابیت برای مخاطب، متاسفانه کمتر بدان ها پرداخته شده است؛ اموری همچون خانواده ی مادری، کودکی، ازدواج، فرزندان، برادران، حیطه  دانش و معرفت و جایگاه آن حضرت در میان اهل بیت و مسلمانان آن روزگار.

در بخشی از این کتاب در فصلی با عنوان «فاطمه کلابیه(ام‌البنین) روایت حضرت ام‌البنین را از فرزندش عباس بن علی(ع) چنین می خوانیم: 

«7 اردیبهشت سال 26 هـ . ش

4 شعبان سال 26 هـ . ق

آری، مبارک است! برای من، امروز همچون شب قدر، مبارک است...

خدایا، چه مهربان است زینب. بی‌او در مدینه، دور از مادر و خویشاوندانم چه می‌کردم؟ تحمل روزهای سخت آخر بارداری، آن هم بی‌وجود مهربانی و امیدآفرینی زینب... حتی تصورش را هم نمی‌توانم بکنم. این روزها و ماهها، زینب برای من‌، هم دوست بوده است، هم خواهر، هم مادر؛ و اگر شرم از ریحانه و دردانة رسول خدا مانع نبود، می‌گفتم: هم دختر.

پرنیانِ وجود این فرشتة نجابت، مهربانی و شکیبایی را از تارِ صفاتِ مردانة علی و پودِ عفاف و عاطفة فاطمه بافته‌اند.

بد عادت شده‌ام و نیک به وجود نازنین زینب عادت کرده‌ام. از سویی شرمسار زحمت و دلسوزی‌اش بودم و از سویی دعا می‌کردم ایام بارداری‌ام تا قیامت ادامه پیدا کند.

اما امروز با به دنیا آمدن کودکم، آن آرزوی کودکانه، نافرجام ماند. تا دست به کمر بردم و از درد، لب گزیدم، شانة زینب، زیر بازویم قرار گرفت. دردی غریب و سنگین که پیش از آن، هرگز تجربه نکرده بودم، در کمر و پهلویم می‌پیچید و چون پُتک بر زانوانم فرود می‌آمد ولی پیش از آن که زانو خم کنم، دردی دیگر چون برق در وجودم می‌دوید و مرا وامی‌داشت تا کمر صاف کنم و بر پنجة پا بایستم. گویا حق با زنان همسایه بود که با دیدن من در ایام بارداری، می‌گفتند: «کلابیّه کوه خواهد زایید!»

زینب با جملاتی امیدبخش و نوازشگر، مرا بر جامة خواب فرسوده‌ام نشاند و کوشید تا تکیه‌گاهی نرم برایم آماده کند.

تنها چیزهایی که از آن لحظه به بعد در خاطر دارم، درد بی‌امان و ناله بود و حضور قابله و برخی زنان همسایه و چهرة مهربان و جملات التیام‌بخش زینب که دانه‌های درشت عرق را از چهره‌ام پاک می‌کرد و نه همچون پروانه، بلکه همچون فرشتة رحمت بر سرم پر گشوده بود. درد می‌کشیدم و خوشا دردی که درمانش نگاه مهربان زینب باشد. آخرین چیزی که از آن لحظات در خاطر دارم، صدای خنده، کِل کشیدن و هِلهِلة زنان و آهنگ دلنشین کلام زینب بود که با قرائت آیاتِ آغازین سورة مریم، تولد فرزندِ پسری را به من بشارت می‌داد.

*  *  *

بوی خوشِ خاک، عطر سیب سرخ، زمزمه‌ای نامفهوم ولی مهرآمیز و نجوای نرم اذان... چه سبُکیِ رِخوتناکی... بی‌شک درد جانکاهِ زایمان را تاب نیاورده و مرده بودم. بوی خاک مرطوب، عطر نفسِ فرشتگان و نجوای ملکی که کلمات شهادت را آرام و شمرده در گوشم زمزمه و تلقین می‌کرد و صدای همیشه مهربان زینب، که به شیرینی، زیبایی چهره و قامت کشیدة برادرِ نورسیده را می‌ستود و خدای بزرگ را به خاطر سلامتِ مادر و فرزند، شکر می‌گفت.

آه، پس من نمرده بودم. پلک‌های سنگینم را به سختی از هم گشودم و چشمانم ابتدا به سیمای معصوم و لبخند پر مهر زینب روشن شد که با اشک شوق و سپاس، گاه به من و گاه به سمت دیگر بستر می‌نگریست. سر که چرخاندم، در سوی دیگرم، سرور و مولایم، همسرم علی را دیدم که با دامانی مرطوب و خاک‌آلود از آبیاری نخلستان، کودکمان را تنگ در آغوش گرفته بود و در گوشش به آرامی اذان را زمزمه می‌کرد.

به همسرم سلام گفتم و کوشیدم تا با تکیه بر آرنج، برخیزم. دست پر مهرِ علی و زینب، از دو سو، شانه‌های خسته‌ام را یاری داد تا بنشینم. نوزاد روی دستانم قرار گرفت و... خدایا! چقدر این طفل، زیباست! صورتی چون قرص ماه با قامت و انگشتانی کشیده و مهم‌تر از هر چیز: سلامت و شاداب. خدایا، سپاس. خدایا، هزار بار سپاس.

ـ ساعتی است که برادرانم حسن و حسین برای دیدنِ مادر و کودک، بر در ایستاده‌اند. آیا اجازه می‌دهید که...

نگاه شرمسار و مشتاق من و لبخند علی، سؤال نیمه‌تمام زینب را پاسخ داد و لحظاتی بعد، خانة کوچکم به یُمن قدومِ فرزندان پیامبر، معطر و گلباران شد. عطر سلام، عطر تبریک و عطر لبخندشان تا قیامت، مشام جانم را معطر خواهد داشت.

طی این سالها، هرگز این خانواده را تا بدین حدّ شادمان و مسرور ندیده بودم. پسرکم دست به دست می‌چرخید و هر حرکت کوچکش، بهانه‌ای برای خنده و تشویق و تحسینِ جمع، فراهم می‌آورد.

*  *  *

همسرم علی، امروز چهل و هشت ساله است و حسن، حسین و زینب، هر کدام با یک سال فاصله، به ترتیب: بیست و سه، بیست و دو و بیست و یک ساله‌اند.

خوشا به حال فاطمه و فرزندانش. مردم، سال میلاد و چه بسا روز تولد آنان را به خاطر می‌سپارند ولی طفل من، افسوس. چه کسی جز من، روز و سال ولادت او را به خاطر خواهد سپرد؟ از آن روز که پا به این خانه گذاشتم، خود را نه بانو، که خدمتگزار و کنیز این خانواده شمردم و اینک این طفل که باید به او بیاموزم که اگرچه همچون حسن و حسین، فرزند علی است ولی فرزند فاطمه دختر پیامبر نیست. آه، اینان سرور جوانان بهشت و نور چشمان پیامبرند.

چه جای حسرت و رشک بر پارة تن رسول خدا. سزاوار من آن است که بر خوله، همسر علی و مادر محمد حنیفه رشک برم چرا که می‌گویند پیامبر قبل از وفات، به سرورم علی، ولادت فرزندی با نام و کنیة خود را مژده داده است: ابوالقاسم محمد فرزند علی و خولة حنفیه.

ـ هرگز روز ولادت برادر زیبا و رشیدمان را از خاطر نخواهیم برد. می‌دانید چرا؟

نگاه پرسشگر اهل خانه به سمت زینب چرخید و من که بیش از هر کس تشنة پاسخ این سؤال بودم، ملتمس و بی‌تاب و مشتاق، به زینب چشم دوختم و گوش سپردم.

ـ چون امروز چهارم شعبان، یک روز پس از روز میلاد برادرم حسین است. از ولادت برادرم حسن هم فقط همین قدر می‌دانیم که وسط میهمانی به دنیا آمده است.

وقتی با چشم و دهانی از تعجب باز، دیدم که حاضران با جدیت تمام، گفتة زینب را با تکان دادن سر تأیید می‌کنند، با ناباوری پرسیدم: «واقعاً؟»

ـ آری واقعاً. وسط میهمانی خدا! پانزدهم ماه رمضان!

و همگی لحظاتی شادمانه خندیدیم.

همسر و مولایم علی، نامی نیکو برای فرزندمان برگزید: «عباس». آیا انتخاب این نام، به جهت علاقه و محبت همسرم به عموی بزرگوارش «عباس بن عبدالمطلب» صورت گرفته بود؟ عباس، عموی پیامبر، سقای حجاج مسجدالحرام، مشتاق و مشهور به خرید و آزادسازی بردگان و حامی و پشتیبانِ همسرم در این سالهای سخت حق‌کُشی و خانه‌نشینی است؛ همو که در زمان رحلت پیامبر، علی را در غسل و تجهیز کفن و دفن پیامبر، یاری داد، آن هم در هنگامی که نزدیکانِ متظاهر و اصحابِ مدعی، در سقیفه، بر سرِ خلافت و جانشینی پیامبر، چنگ و دندان در گریبان و حلقوم هم فرو برده بودند. او، هم در سقیفه و هم در طی این سالها، همواره از علی و حق پایمال شده‌اش جانبداری کرده است.

شاید قدّ رشید و اندام کشیدة فرزندمان، ناخودآگاه قامت بلند عباس‌بن عبدالمطلب را برای همسرم تداعی کرده است. عباس یکی از پنج مرد بلند بالای عرب است و دربارة او می‌گویند: «عباس آن گاه که می‌ایستد، می‌تواند با زنی که بر هودجی بر فراز شتر نشسته است، چهره به چهره سخن گوید.»

ساعتی بعد، عباس همراه با دو فرزندش عبدالله و عبیدالله، برای دیدار و تبریک میلاد فرزندمان آمد. عباس که اکنون هفتاد و هفت سال دارد، همچون برخی دیگر از پیران بنی‌هاشم به ضعف شدید بینایی مبتلاست. به همین جهت، طفل همنام خود را به ملایمت لمس کرد و بویید و پس از تبریک و دعای خیر، چنان که گویا اول بار است که نامی چون عباس را می‌شنود، لب به تمجید گشود که:

ـ عباس... عباس... عباس یعنی شیر بیشه. و چه نامی زیبنده‌تر و برازنده‌تر از این نام برای مولودی که پدرش شیر خدا (اسدالله) است و مادرش ماده شیرِ بنی کلاب؟!.»

انتهای پیام/

 

 

منبع خبر "خبرگزاری تسنیم" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.