فرارو- رابرت مالی، مذاکرهکننده ارشد آمریکا در دولت باراک اوباما
به گزارش فرارو به نقل از روزنامه نیویورک تایمز، دونالد ترامپ بار دیگر در قبال ایران دست به کاری زد که پیشتر ناممکن به نظر میرسید. او با حمله به ایران در ماه فوریه، گامی برداشت که هیچیک از رؤسایجمهور پیشین آمریکا جرئت انجام آن را نداشتند و در کنار اسرائیل وارد جنگی شد که هدف آن سرنگونی یا از کار انداختن حکومت تهران بود.
اما از آنجا که هیچیک از این اهداف محقق نشد، اکنون به نظر میرسد او به شرایطی تن داده که حتی از آنچه میتوانست از مسیر دیپلماسی به دست آورد، نامطلوبتر است. جنگ او همچنین از منظر سیاسی به باری سنگین تبدیل شد؛ بهگونهای که در آغاز، حمایت افکار عمومی از آن کمتر از هر درگیری بزرگ دیگری در تاریخ معاصر آمریکا بود.
اکنون جنگطلبانی که از عملیات «خشم حماسی» به وجد آمده بودند، به دلیل پایان دادن ترامپ به جنگ، بهشدت خشمگین هستند. در مقابل، مخالفان جنگ نیز آغاز این درگیری را نخواهند بخشید. در نتیجه، همه بازندهاند و هیچکس رضایت ندارد.
با این حال، در خطوط کلی، نتیجه این جنگ چندان ناآشنا نیست. ایالات متحده، مطابق الگوی همیشگی خود، جنگی با هدف تغییر حکومت در خاورمیانه آغاز کرد. واشنگتن کشوری را هدف قرار داد که سیاستمداران هر دو حزب آمریکا سالها آن را تهدیدی نزدیک به تهدیدی وجودی تلقی کردهاند؛ و بار دیگر این تلاش با شکست روبهرو شد.
اکنون پرسش اصلی این است که آیا چرخه مداخلات ناکارآمد آمریکا سرانجام شکسته شده، یا صرفاً وارد مرحله تازهای شده است؟ اگر شکستهای پیاپی پیشین نتوانست مانع وقوع این جنگ شود، چرا باید شکست آشکار این جنگ از وقوع جنگ بعدی جلوگیری کند؟
دونالد ترامپ بهترین امید جریانهای تندرو بود. او قاطعانهترین تلاش خود را برای به زانو درآوردن تهران به کار گرفت، اما در نهایت نتوانست به هدفش دست یابد. جنگی که آغاز شد غیرضروری، فاقد توجیه و مغایر با قوانین بینالمللی بود. این جنگ منطقه را دستخوش آشوب کرد، اقتصاد جهانی را تحت فشار قرار داد و افکار عمومی آمریکا را بهشدت خسته و ناراضی ساخت.
با این حال، ممکن است این جنگ ناخواسته میراثی مثبت نیز بر جای بگذارد: ایجاد نوعی بیزاری پایدار از درگیری نظامی با ایران و فراهم شدن فرصتی برای جایگزین کردن دههها سیاست ناکام با دیپلماسی جدی.
برای ترامپ، استفاده از نیروی عظیم نظامی علیه ایران دیگر آن گزینه جذاب و خیالانگیزی نیست که بتواند درباره آن رؤیاپردازی کند؛ بلکه اکنون به تجربهای تلخ و پرهزینه تبدیل شده که ناچار شد از آن عقبنشینی کند.
اگر حتی یک آتشبس شکننده تا پایان دوره ریاستجمهوری ترامپ پابرجا بماند، جانشینان او نیز بهای جنگ را بهخوبی درک خواهند کرد. آنها خواهند دید که ایالات متحده مقادیر عظیمی از مهمات پیشرفتهای را مصرف کرد، بیآنکه بتواند زرادخانه موشکی و پهپادی ایران را از میان ببرد.
خواهند دید که ایران بهسرعت کنترل تنگه هرمز را در دست گرفت و هزینههای ملموسی را بر آمریکاییها تحمیل کرد، در حالی که ایالات متحده از گزینههای نظامی لازم برای بازگشایی این آبراه برخوردار نبود. آینده برنامه هستهای ایران همچنان تنها از طریق مذاکره قابل حل بود؛ آن هم با حکومتی که از دل جنگ، جسورتر و پیروز بیرون آمد.
این درگیری همچنین نظم منطقهای آمریکا را تحت فشار قرار داده است. نخستین ستون این نظم، رابطه ویژه آمریکا با اسرائیل است. شدت خصومت آمریکا با ایران تا حد زیادی ناشی از تعهد واشنگتن به اسرائیل بود؛ کشوری که زرادخانه موشکی جمهوری اسلامی را تهدیدی وجودی تلقی میکند.
اما اکنون، مشارکت راهبردی آمریکا و اسرائیل با فشاری بیسابقه مواجه شده است. آنچه بهعنوان نزدیکترین کارزار نظامی مشترک در تاریخ آغاز شد، با آن پایان یافت که رهبر آمریکا بهصورت علنی همتای اسرائیلی خود را مورد سرزنش قرار داد و از «جنگطلبی بیرحمانه» او در لبنان انتقاد کرد. بسیاری بر این باورند که بنیامین نتانیاهو با وعده پیروزی سریع، ترامپ را به جنگ کشاند و سپس مانع هرگونه خروج آبرومندانه از بحران شد.
دومین ستون نظم منطقهای، حضور نظامی در خلیج فارس است. جنگ با ایران از نظر فیزیکی این ساختار را تضعیف کرده است. بر اساس گزارشها، تهران دستکم به ۲۰ سایت نظامی آمریکا آسیب وارد کرده و سامانههای پدافند را از کار انداخته است.
کشورهای عربی خلیج فارس نیز درس تلختری آموختند: اینکه در لحظه نیاز، ایالات متحده منافع خود و اسرائیل را در اولویت قرار داد و آنها را در برابر واکنش تلافیجویانه ایران بیدفاع رها کرد. اکنون این پرسش مطرح است که آیا حضور گسترده نظامی آمریکا در خاورمیانه بخشی از مشکلی نیست که قرار بود آن را حل کند؟
پنج دهه پیش، ایالات متحده ویتنام را ترک کرد و آموخت که نظریه سقوط دومینوها تحقق نیافت. پنج سال پیش از افغانستان خارج شد. رویارویی با هزینههای واقعی جنگ، آمریکاییها را بارها به این پرسش رسانده است که آیا تهدید از ابتدا بیش از حد بزرگ جلوه داده نشده بود؟ ایران نباید یکی از مهمترین مشکلات آمریکا باشد و دیر یا زود از اولویتهای اصلی واشنگتن خارج خواهد شد. پرسش اصلی این است که این تحول چه زمانی رخ خواهد داد و بهای آن تا چه اندازه سنگین خواهد بود.