عبدالرضا داوری، تحلیلگر در یادداشتی نوشت: «مخالفان تفاهم اخیر ایران و آمریکا مدعیاند که تهران عجله کرده است. به باور آنان، اگر ایران تنها چند هفته یا چند ماه دیگر مقاومت میکرد، ذخایر راهبردی نفت آمریکا به پایان میرسید، واشنگتن در برابر فشار بازار انرژی جهانی به زانو درمیآمد و ایران میتوانست توافقی به مراتب بهتر به دست آورد. این روایت در ظاهر جذاب است، اما با واقعیتهای ژئوپلیتیک، اقتصادی و انرژی جهان فاصلهای جدی دارد.
نخست آنکه فرض اصلی این تحلیل، یعنی نزدیک بودن آمریکا به پایان ذخایر نفتی، نادرست است. حتی در شرایطی که ذخایر راهبردی آمریکا به پایینترین سطح طی چند دهه اخیر رسیده بود، این کشور همچنان صدها میلیون بشکه نفت در اختیار داشت. علاوه بر این، آمریکا امروز بزرگترین تولیدکننده نفت جهان است و برخلاف دهه ۱۹۷۰، امنیت انرژی خود را صرفاً بر ذخایر استراتژیک بنا نکرده است. بنابراین این تصور که واشنگتن تنها چند هفته با یک فروپاشی انرژی فاصله داشت، بیشتر یک شعار سیاسی است تا یک ارزیابی کارشناسی.
اما مهمتر از وضعیت آمریکا، نادیده گرفتن وضعیت ایران در تحلیلهای مخالفان تفاهمنامه است. در هفتههای اخیر، ایران به طور رسمی با محاصره دریایی مواجه شده بود. هرچند مسیرهای دریایی بهطور کامل بسته نشده بودند، اما افزایش ریسک امنیتی، جهش هزینههای بیمه، محدودیتهای حملونقل و کاهش تمایل شرکتهای کشتیرانی بینالمللی برای فعالیت در منطقه، فشار قابل توجهی بر تجارت خارجی کشور وارد کرده بود.
در چنین شرایطی، زمان فقط علیه آمریکا عمل نمیکرد؛ بلکه علیه ایران نیز در حال حرکت بود. هر روز تأخیر در رسیدن به تفاهم به معنای دشوارتر شدن صادرات نفت، افزایش هزینه واردات کالاهای اساسی و مواد اولیه، کاهش درآمدهای ارزی و افزایش فشار بر اقتصاد ملی بود. بنابراین این تصور که ایران میتوانست بدون پرداخت هزینههای سنگین، چند ماه دیگر منتظر بماند تا طرف امریکایی ضعیفتر شود، با واقعیتهای اقتصادی سازگار نیست.
از منظر راهبردی نیز یکی از اصول شناختهشده دیپلماسی آن است که توافقها زمانی امضا میشوند که هر دو طرف هنوز دارای اهرم فشار هستند، نه زمانی که یکی از طرفین به نقطه فروپاشی رسیده باشد. در واقع هنر مذاکره، بهرهبرداری از نقطه تلاقی منافع و نگرانیهای دو طرف است؛ نقطهای که هزینه ادامه بحران برای هر دو طرف از هزینه توافق بیشتر میشود.
تفاهم اخیر دقیقاً در چنین نقطهای حاصل شد. از یک سو آمریکا نگران تداوم بحران انرژی و آثار آن بر اقتصاد جهانی بود و از سوی دیگر ایران نیز با محدودیتهای ناشی از تنشهای دریایی و فشار بر تجارت خارجی مواجه شده بود. به همین دلیل هر دو طرف انگیزه کافی برای رسیدن به یک راهحل و مدیریت بحران داشتند.
استدلال دیگری که از سوی مخالفان مطرح میشود این است که آمریکا از فرصت ایجادشده برای تکمیل ذخایر راهبردی خود استفاده کرده و سپس به ایران حمله خواهد کرد. این تحلیل نیز با چند اشکال اساسی مواجه است. نخست آنکه بازسازی ذخایر راهبردی آمریکا فرآیندی زمانبر است و در مدت کوتاهی انجام نمیشود. دوم آنکه توافق و کاهش تنش، معمولاً هزینه سیاسی و حقوقی هرگونه اقدام نظامی بعدی را افزایش میدهد. اگر هدف واشنگتن اقدام نظامی بود، شرایط تنش حداکثری و بحران شدید منطقهای، بستر مناسبتری برای چنین اقدامی فراهم میکرد تا فضای پس از توافق.
واقعیت آن است که کشورها بر اساس آرزوها تصمیم نمیگیرند، بلکه بر مبنای محاسبه هزینه و فایده عمل میکنند. در چنین محاسبهای، ادامه بحران برای ایران و آمریکا هر دو هزینهزا بود. تفاهم زمانی امضا شد که ایران همچنان اهرم فشار مؤثر خود را در اختیار داشت و در عین حال از ورود به یک جنگ فرسایشی اقتصادی و دریایی جلوگیری کرد.
از این منظر، تفاهمنامه اخیر نه نشانه ضعف، بلکه نشانه تشخیص درست زمان است. سیاستمدار موفق کسی نیست که هر بحران را تا آخرین نقطه ممکن ادامه دهد؛ بلکه کسی است که بتواند در اوج قدرت چانهزنی، بحران را به فرصت تبدیل کند. به همین دلیل میتوان استدلال کرد که تفاهم ایران و آمریکا نه زودهنگام بود و نه دیرهنگام؛ بلکه در بهترین زمان ممکن امضا شد.»