عصر ایران؛ سوده صدری - تینا برایسون متخصص حوزه رشد کودک، تنظیم هیجان و فرزندپروری است. او دارای دکترای روانشناسی تربیتی و مشاوره بوده و سالها در زمینه رشد اجتماعی و هیجانی کودکان، آموزش والدین و مشاوره خانواده فعالیت کرده است.
ایده اصلی کتاب این دو نویسنده این است که بسیاری از رفتارهای کودکان نه از لجبازی یا بدرفتاری، بلکه از نارس بودن بخشهایی از مغز ناشی میشود. بنابراین هدف والدین نباید فقط کنترل رفتار کودک باشد، بلکه باید به رشد و یکپارچگی مغز او کمک کنند.
از نگاه نویسندگان، سلامت روان زمانی شکل میگیرد که بخشهای مختلف مغز بتوانند با هم همکاری کنند. مشکل بسیاری از کودکان این است که هنگام خشم، ترس یا ناراحتی، یک بخش از مغز کنترل را به دست میگیرد و ارتباطش با بخشهای دیگر قطع میشود. در نتیجه کودک رفتارهایی نشان میدهد که برای والدین غیرمنطقی به نظر میرسد.
درباره نویسندگان
دنیل سیگل یکی از شناختهشدهترین پژوهشگران حوزه مغز، دلبستگی و ذهنآگاهی است
کتاب توضیح میدهد که وظیفه والدین کمک به ایجاد «پل ارتباطی» میان این بخشهاست.
نویسندگان توضیح میدهند که نیمکره راست بیشتر مسئول احساسات، شهود و تجربههای هیجانی است.
نیمکره چپ بیشتر مسئول منطق، زبان و تحلیل است.
کودکان خردسال عمدتاً با مغز راست زندگی میکنند و هنوز توانایی تحلیل منطقی بالایی ندارند.
اشتباه رایج والدین این است که هنگام گریه یا عصبانیت کودک فوراً شروع به نصیحت و استدلال میکنند.
مثلاً:
❌ «گریه نکن، چیزی نشده.»
❌ «من که بهت گفتم این اتفاق میفته.»
در این لحظه کودک اصلاً در وضعیت شنیدن منطق نیست.
کتاب پیشنهاد میکند:
«ارتباط برقرار کن، سپس هدایت کن»
ابتدا احساس کودک را بپذیرید:
✅ «میبینم خیلی ناراحت شدی.»
✅ «حق داری عصبانی باشی.»
وقتی کودک احساس کند درک شده است، مغز هیجانی آرامتر میشود و سپس میتوان وارد گفتگو و حل مسئله شد.
یکی از جذابترین مفاهیم کتاب تقسیم مغز به دو بخش است:
مغز پایین
شامل ساختارهای قدیمیتر مغز است که مسئول:
بقا
ترس
خشم
واکنشهای فوری
هستند.
مغز بالا
شامل قشر پیشپیشانی است که مسئول:
کنترل تکانه
تصمیمگیری
برنامهریزی
همدلی
قضاوت
است.
مغز بالا تا اوایل بزرگسالی کامل نمیشود.
یعنی وقتی کودک سه یا چهار ساله کنترل خود را از دست میدهد، بسیاری از تواناییهایی که ما از او انتظار داریم هنوز در مغزش شکل نگرفتهاند.
این بخش یکی از ارزشمندترین پیامهای کتاب را دارد:
کودک در بسیاری از مواقع نمیتواند رفتار بهتری داشته باشد، نه اینکه نمیخواهد.
این دیدگاه باعث میشود والدین از سرزنش فاصله بگیرند و به آموزش مهارتهای تنظیم هیجان بپردازند.
نویسندگان توضیح میدهند که تجربههای ناراحتکننده اگر در ذهن کودک پردازش نشوند، ممکن است به ترسها یا اضطرابهای ماندگار تبدیل شوند.
کمک به کودک برای تعریف کردن داستان اتفاق.
مثلاً:
«بعد چی شد؟»
«وقتی دکتر آمپول زد چه حسی داشتی؟»
«بعد مامان چی گفت؟»
وقتی کودک درباره یک تجربه صحبت میکند، بخشهای هیجانی و منطقی مغز با هم ارتباط برقرار میکنند و آن تجربه بهتر پردازش میشود.
کتاب معتقد است کودکان باید یاد بگیرند:
احساساتشان را بشناسند.
افکارشان را مشاهده کنند.
بدانند که احساسات موقتی هستند.
نویسندگان از مفهوم «ذهنآگاهی» و «بینش ذهنی» استفاده میکنند تا کودک بتواند به جای غرق شدن در احساسات، آنها را مشاهده کند.
آخرین بخش کتاب روی روابط اجتماعی تمرکز دارد.
کودک باید یاد بگیرد:
دیگران نیز احساس دارند.
هر رفتار دلیلی دارد.
دنیا فقط از زاویه دید او دیده نمیشود.
برای این کار والدین میتوانند از کودک بپرسند:
«فکر میکنی دوستت چرا ناراحت شد؟»
«اگر جای او بودی چه احساسی داشتی؟»
این تمرینها به رشد همدلی کمک میکنند.
«کودک کامل مغز» از آن دسته کتابهایی است که نگاه والدین را به رفتار کودک تغییر میدهد.
مهمترین پیام کتاب این است:
وقتی کودک رفتار دشواری نشان میدهد، ابتدا از خود بپرسیم: «الان کدام بخش مغز او کنترل را به دست گرفته است؟» نه اینکه «چطور او را وادار به اطاعت کنم؟»
این تغییر نگاه، والدین را از تنبیه و سرزنش به سمت آموزش، همدلی و همراهی هدایت میکند؛ رویکردی که در بلندمدت به رشد هیجانی، اجتماعی و شناختی کودک کمک میکند.