نخستین بار ۱۸–۱۹ سال پیش با او آشنا شدم؛ با گوش دادن به سخنرانیای سرشار از بیان رتوریک و اعتراض: «پدر و مادر، ما متهمیم.»
برای منی که سازگاری دینداری با جهان مدرن برایم مسئله شده بود، شریعتی درمان بود؛ کسی که مسلمانی (یا به زبان امروز، زیست معنوی) در عصر جدید را ممکن جلوه میداد.
بههرحال، اگر کسی در جوانی شیفته نویسندهای شود و تصمیم بگیرد همه آثارش را تا انتها بخواند، بالاخره روزی به خط پایان میرسد. حتی به صراحت میگویم خواندن جامعهشناسی نطفهای بود که او در من ایجاد کرد؛ بگذریم که بعدها متوجه شدم او خودش اصلاً جامعهشناس نبود.
رفتهرفته در پس نوشتههایش دو وجه از شریعتی برایم روشن شد؛ دو وجهی که مبنای نگاه متضاد امروز من به یک شخصیت است.
اصلاح مذهبی یا روشنفکری دینی: وجه اول شریعتی، اصلاح دینی و زدودن خرافات بود؛ کسی که بنا داشت جهان جدید را با مذهب شیعه سازگار کند و به این مذهب جنبهای عقلانی و منطقی ببخشد. در این مسیر، امثال او برای هر رخداد دینی به دنبال علتی موجه و علمی بودهاند. این نیز اعتراضی به وضع دینداری سنتی بود.
ایدئولوگی برای مبارزه: اما وجه دوم شریعتی را باید در بستر اجتماعی و تاریخ زمانهاش دید. در زمانهای که انقلابها موتور جامعه ایران را هم روشن میکرد، این مذهبیون بودند که در میان اپوزیسیون گستردهترین پایگاه اجتماعی را داشتند. از این جهت، انقلاب نیازمند امثال شریعتی بود. اینگونه روشنفکران کراواتی باید نشان میدادند مذهبیون فقط آن آدمهای سنتی نیستند. ساخت یک ایدئولوژی از دین برای مبارزه با نظام سیاسی، با شمایل حاجیبازاریها، ممکن نبود. برای توده مردم، یک روشنفکر کراواتی که از امام حسین و ابوذر و امام علی بگوید جذابیت بیشتری داشت، مخصوصاً اگر بر عقلانیت دینی نیز تأکید میکرد. به این ترتیب، وجه دوم شریعتی بهشدت وابسته به وجه اول اوست.
احساسات متضاد امروز من نسبت به شریعتی در همین چند خط خلاصه میشود.
فارغ از جنبه اعتقادی، شریعتی در وجه اول برای من دعوت به عقلانیت بود و نپذیرفتن هرچه که سنت میگفت (به زبان امروزی، تفکر انتقادی).
اما درباره وجه دوم شریعتی، بارها با خود گفتهام: ای کاش شریعتی زنده میماند و میدید که نتیجه پیوند زدن اسلام و شخصیتهایش مثل ابوذر با سوسیالیسم چه دستگلی به بار آورده است!
اما شاید به شریعتی نیاز بود تا از عصر دین سنتی به دوره امروز برسیم.
۲۹۲۱۱








