فرارو- قسمت سوم «کلاغ» اخیرا پخش شده، اثری که مدعی است داستان متفاوتی از عشق، سیاست و نفوذ به تصویر میکشد.
به گزارش فرارو، با این حال، روایت کند «کلاغ» و تکرار برخی موقعیتها باعث شده این مجموعه همچنان نتواند میان عشق، سیاست و جنایت تعادل برقرار کند و آنطور که باید مخاطب را با خود همراه سازد. در ادامه سوال اصلی این است که «کلاغ» از سکون خارج میشود یا نه؟
این سریال عامدانه و خود خواسته قصه را به آهستگی روایت میکند و ذرهای عجله برای پیشبرد قصه ندارد. این حتی از نوع نریشنهای جلال یا همان داریوش مشخص است.
قسمت سوم با مرگ ابراهیم آغاز میشود، جلال خبر ندارد چه اتفاقی رخ داده است. داستان در این نقطه یک پتانسیل قوی برای ملودرام دارد، با این حال مشکل از جایی که داستان متوقف میشود و به سراغ تکرار احساسات میرود و هر لحظه جلال حس خود به سایه را تکرار میکند.
با این حال تنهایی جلال جذابیت تصویری ندارد. او مدام از دوری سایه میگوید اما مخاطب کمتر این دلتنگی را در تصاویر میبیند. در واقع نریشن فقط نشان دهنده تنهایی جلال است.
در عین حال متوسل شدن به نریشن برای پوشاندن ایرادات باعث شده تا قصه وارد چرخهای از تکرار شود. از سویی طراحی صحنهها به جای اینکه به پیشرفت درام کمک کند باعث شده تا برخی از صحنهها خندهدار باشد مانند وقتی که جلال از بیمارستان برمیگردد و با خانواده روبرو میشود.
بازی محسن قصابیان هم چنان دچار چند لحنی است و بیننده در قسمت شکلی متفاوت از لحن را میبیند. برخلاف بازی قصابیان آنچه بیشتر از همه به چشم میآید بازی مینا وحید در نقش شهناز است. او در این قسمت توانسته هم نگرانیاش را نشان دهد و عشقی را که به جلال دارد.
مشکل اصلی قسمت سوم «کلاغ»، جایی که میخواهد بیشتر از آنچه که ظرفیت دارد، نشان دهد. هم عاشقانه باشد، هم سیاسی و هم جنایی. اما در هیچ کدام موفق نمیشود. در نمایش عشق دچار تکرار می شود، در ژانر سیاسی دچار شعار میشود و صحنههای جنایی هم بیشتر خنده دارند.
این قسمت دقیقا همان چیزی که در کتاب «مه و شب» احمد اومیت، نویسنده ترکیهای آمده است. در کتاب هم قصه با در مورد یک مامور اطلاعاتی که درگیر رابطه با دختری جوان میشود. ناپدید شدن آن دختر و تلاشهای مامور برای پیدا کردنش نقطه عطف قصه است. باید دید آیا مهدویان داستان را در مسیر اقتباس پیش میبرد یا نه؟
![]()
در نهایت مهمترین موضوع «کلاغ» نوع دغدغه کاراکترهاست چرا که مخاطب با دغدغهها همراه نمیشود. در واقع دغدغه فقط در کلام دیده میشود و نه در در صحنهها و تصاویر.
در مجموع، قسمت سوم «کلاغ» نشان میدهد این سریال همچنان میان ایدههای بزرگ و اجرای آنها گرفتار مانده است؛ اثری که میخواهد همزمان عاشقانه، سیاسی و معمایی باشد، اما فعلا در هیچکدام به انسجام لازم نرسیده است. ادامه این ریتم کند و تکرار مداوم احساسات، ممکن است به مرور بخشی از مخاطبان را خسته کند؛ مگر اینکه در قسمتهای بعد، قصه بالاخره وارد مسیر تازهتری شود.