عصر ایران، علی بهاری - گزارشی از کتاب «پس از پنجاه سال؛ پژوهشی تازه پیرامون قیام حسین(ع)» اثر سیدجعفر شهیدی
سید جعفر شهیدی کتاب خود را با طرح یک پرسش بنیادین آغاز میکند: چرا جامعه اسلامی در سال ۶۱ هجری، در برابر کشتار فرزند پیامبر خود آن خونسردی و بیاعتنایی را نشان داد؟ نویسنده میگوید پاسخ به این پرسش، با تکیه صرف بر گزارشهای تاریخی ممکن نیست، زیرا کمتر حادثه تاریخی است که از رنگ تبلیغات سیاسی امویان و عباسیان و یا تعصبات دینی مذاهب مختلف برکنار مانده و حقیقت آن دگرگون نشده باشد.
او تأکید میکند که قدیمیترین سند کتبی با زمان حادثه حدود دو قرن فاصله دارد و مورخان پیشین هر چند در ضبط وقایع کوشش بسیار کردهاند، اما در تحلیل آنها شرایط لازم رعایت نشده است. از این رو، شهیدی روشی نوین را پیش میگیرد: سنجیدن تاریخ با وضع جغرافیایی، اقتصادی و اجتماعی، چنان که شیوه علمی تاریخنویسان امروز است.
نویسنده نشان میدهد که اکثریت قریب به اتفاق نسل مسلمان که در سال ۶۱ هجری در شبه جزیره عربستان زندگی میکردند، در پایان خلافت عمر متولد و در عصر عثمان پرورش یافته و در آغاز حکومت معاویه وارد اجتماع شده بودند.
این نسل، پیامبر را ندیده بود و آنچه از نظام اسلامی پیش چشم داشت، حکومتی بود که اشرافزادگان قریش مانند مغیره ابن شعبه، سعید ابن عاص و ولید بن عقبه اداره میکردند؛ انسانهایی فاسق، ستمکار، مالاندوز، تجملگرا و از همه بدتر نژادپرست.
شهیدی با تحلیل دقیق نشان میدهد که عامل اصلی دگرگونی جامعه اسلامی، تغییرات اقتصادی ناشی از فتوحات بود. در عصر پیامبر، ابوبکر و عمر، مسلمانان در سادهزیستی و زهد به سر میبردند و درآمد بیتالمال اندک بود. اما با فتح ایران و روم، ثروتهای سرشار وارد جامعه اسلامی شد. طبقه جدیدی از اشراف مرفه پدید آمد که شخصیتهایی مانند طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف و مروان بن حکم نمونههای بارز آن بودند.
به روایت ابن سعد، اموال زبیر و طلحه بهترتیب چهل و سی میلیون درهم بود. در دوره خلافت عثمان، درها به روی ثروتاندوزی گشوده شد و او به خویشاوندان خود پولهای کلان بخشید.
نویسنده به نقل از امام حسین(ع) مینویسد: «مردم بنده دنیایند. دین را تا آنجا میخواهند که با آن زندگانی خود را سروسامان دهند و چون آزمایش در میان آید، دینداران اندک خواهند بود.» این جمله، کلید درک بسیاری از خیانتها و سکوتهای آن دوران است.
یکی از مهمترین تحلیلهای کتاب، بررسی بازگشت تعصبات نژادی و قبیلهای به جامعه اسلامی است. شهیدی با جزئیات کامل، ساختار قبایل عرب را توضیح میدهد و نشان میدهد که چگونه سیاستهای عثمان و معاویه، دوباره شکاف دیرینه میان «یمانیان» (جنوب عربستان) و «مضریان» (شمال و قریش) را فعال کرد.
در جنگ جمل، کوفه که اکثریت آن یمانی بود در مقابل بصره که اکثریت آن مضری بود ایستاد.
در جنگ صفین، یمانیان در کنار علی(ع) و مضریان در کنار معاویه قرار گرفتند و این نشان میدهد که این انگیزه برخی عربها از شرکت در این جنگها بیش از آن که دینخواهی باشد، ادامه دشمنیهای جاهلیت بود.
شهیدی تأکید میکند که این دستهبندی برای سالها و بلکه قرنها به صورتی دیگر دوام یافت و به جای مضری و یمانی، قیسی و یمانی گفته شد. رویارویی این دو طایفه بود که جنگ مرجالرهط را در ایام مروان و ابنزبیر پدید آورد و دامنه اختلاف آنان در سراسر حکومت امویان و عباسیان تا زمانی که عنصر نژاد ترک در دولت عباسی پدید آمد، ادامه یافت.
نویسنده به دقت نشان میدهد که چگونه ایمان ساده و بیآلایش مسلمانان صدر اسلام در طی پنجاه سال جای خود را به بحثهای کلامی و تأویلهای نادرست داد. در عصر پیامبر(ص)، مسلمانان سخنان او را بدون چونوچرا میپذیرفتند. برای نمونه، وقتی پیامبر فرمود شب معراج رفتهام، ابوبکر بدون تردید گفت: «اگر او گفته، راست گفته است». اما با فتح ایران و شام، بحثهای فلسفی و کلامی درباره جبر و اختیار، قضا و قدر و صفات خدا وارد حلقههای علمی کوفه شد.
شهیدی نقل میکند که علی(ع) به ابنعباس که برای گفتوگو با خوارج میرفت، گفت: «با این مردم از قرآن سخن مگو! چه آیات قرآن تاب معانی گوناگون دارد. تو چیزی میگویی و آنان به گونهای دیگر معنی میکنند و تو در میمانی.»
نویسنده نتیجه میگیرد که «هر تأویلی به تأویل دیگر میکشد و هر گریزگاهی به گریزگاه دیگر منتهی میشود». نهایتاً این تأویلها به جایی رسید که کشندهگان فرزند پیامبر نیز برای توجیه کار خود به قرآن استناد میکردند و قتل حسین را «تقدیر خدا» مینامیدند.
شهیدی نشان میدهد که معاویه اصل انتخاب زمامدار از جانب مردم را نقض کرد و نظام سلطنت موروثی را بنیان نهاد. او برای این کار، هفت سال زمینهسازی کرد و با یکایک سران صحابه به گفتوگو نشست.
ماجرای مغیره ابن شعبه که به یزید گفت: «بزرگان اصحاب پیغمبر و رئیسان قریش همه مردند و فرزندان آنان جای ایشان را گرفتند، تو چرا جای پدرت را نگیری؟» نشان میدهد که چگونه این بدعت در جامعه رواج یافت.
نویسنده با اشاره به سخن مروان که دروغ گفت «معاویه در این کار به روش ابوبکر رفته است» و پاسخ عبدالرحمان پسر ابوبکر که فریاد زد: «دروغ میگویی، ابوبکر فرزند و خویشاوند خود را کنار گذاشت و مردی از بنی عدی را زمامدار مسلمانان کرد»، نشان میدهد که چگونه تاریخ تحریف شد و نسل جدید از اصول اولیه خلافت بیاطلاع ماند.
یکی از درخشانترین بخشهای کتاب، تحلیل شخصیت متزلزل و هیجانزده مردم کوفه است. شهیدی نقل میکند که ابنکوا در توصیف مردم کوفه به معاویه گفت: «آنان با هم در کاری متفق میشوند، سپس دستهدسته خود را از آن بیرون میکشند». مردم کوفه عجول، تحریکپذیر و عاقبتنااندیش بودند. «عاجز و مسکین هر چه ظالم و بدخواه، ظالم و بدخواه هر چه عاجز و مسکین». در برابر حاکمان ستمکار ناتوان بودند و در مقابل آنان که نرمی نشان میدادند، درشتخویی میکردند.
نویسنده نشان میدهد که وقتی مسلم بن عقیل با ۱۸ هزار بیعتکننده مواجه شد، در لحظه حساس و با نخستین تهدید ابنزیاد، همه پراکنده شدند. این همان ویژگیای بود که علی(ع) از آن رنج میبرد و میگفت: «حاضرم ده تن از شما را بدهم و یک تن از یاران معاویه را بگیرم.»
شهیدی با مثالهای متعدد نشان میدهد که جامعه اسلامی تا چه اندازه از معیارهای دینی فاصله گرفته بود. وقتی معاویه با شهادت یک تن، زیاد را پسر ابوسفیان و برادر خود خواند (با وجود حدیث معروف «الولد للفراش و للعاهر الحجر»)، بیش از پنجاه تن از مسلمانان بر او خرده نگرفتند. زمانی که ولید بن عقبه، حاکم کوفه، مست به مسجد رفت و نماز صبح را سه رکعت خواند، کسی نتوانست او را برکنار کند.
نویسنده تأکید میکند که با گذشت نیم قرن از مرگ پیامبر خدا(ص)، عرب به جاهلیت دیرین خود برگشت، چنانکه گویی نه مسلمانی در این سرزمین آمده و نه برادری اسلامی وجود داشته است.
نویسنده به روشنی نشان میدهد که امام حسین(ع) مرد دین بود نه مرد سیاست سازشکارانه. او دین را همان میدانست که گرفتن حقوق ضعیفان از متجاوزان. در قیام خود خدا را میخواست و پس از خدا، مردم را. او میدید که سنت مرده و بدعت زنده شده است و بر اساس حدیث نبوی که «کسی که منکری را دید اگر توانایی دگرگون کردن او را دارد باید بکوشد و آن را نابود سازد»، وظیفه خود میدانست که قیام کند.
شهیدی تأکید میکند که اگر حسین(ع) از ترس مرگ قیام نمیکرد، باید در پیشگاه خدا پاسخگو میبود. او میدانست که پایان کار چه خواهد بود، اما او با آگاهی کامل از خطر، حرکت کرد، نه برای به دست آوردن حکومت، بلکه برای احیای سنت و نابودی بدعت.
نویسنده در پایان کتاب نشان میدهد که نفرین امام حسین(ع) گریبان ستمگران و سکوتکنندگان را گرفت. او نقل میکند که پس از عاشورا، پشیمانی در سران سپاه، سربازان و سپس در حوزه حکومت کوفه و سلطنت دمشق پدید آمد. یزید گفت: «راضی بودم یکی از فرزندانم کشته شود و حسین به قتل نرسد. خدا پسر مرجانه را بکشد چرا چنین کاری کرد.» اما این پشیمانی دیر بود.
شهیدی به تفصیل نشان میدهد که چطور قاتلان حسین(ع) یکیک به کیفر خود رسیدند. شمر، عبیدالله زیاد، عمرابنسعد و دهها تن از سران لشکر کوفه، با قیام مختار به سختی کشته شدند و کوفه تا سالها روی آرامش ندید.
در سال ۷۵ هجری، حجاج بن یوسف بر کوفه مسلط شد و با شدت بیشتری، مردم سرکش را کیفر داد. نویسنده این را تحقق نفرین امام میداند که فرمود: «خدایا باران رحمت خود را از این مردم بازدار! برکتهای زمین را از آنان بگیر! هرگز حاکمان را از ایشان خشنود مکن! هرگز توفیق جماعت را نصیب ایشان مگردان!»
کتاب شهیدی با نگاهی نقادانه و جامعهشناختی، به این نتیجه میرسد که فاجعه کربلا، حاصل یک فرایند پنجاهساله از انحطاط اخلاقی، اقتصادی و فرهنگی بود. سه عامل اصلی در این انحطاط نقش داشتند: «حب دنیا و ثروتاندوزی» که مردم را از آرمانهای دینی بازداشت، «تعصبات قبیلهای» که کینههای جاهلیت را جایگزین برادری اسلامی کرد، و «تزلزل ایمان و رواج تأویلهای نادرست» که ابزار توجیه هر ظلمی را فراهم آورد.
در چنین جامعهای، قیام حسین(ع) نه یک شورش سیاسی، بلکه نقطهی اوج یک بحران بزرگ اخلاقی و انسانی بود که در آن، تنها گروهی اندک از مسلمانان راستین به عهد خود وفا کردند و مابقی یا به خیانت پرداختند یا در سکوت خفتبار خود ماندند.