عصر ایران؛ علی نجومی ــ عصر یک روز سرد زمستانی که البته اگر دقیقترش را بخواهید باید بگویم عصر 24 ام بهمن ماه سال 1345 هجری خورشیدی
ابراهیم خان گلستان جایی در آن خانه دلباز و مصفای خود در محله دروس تهران وقت میگذارد تا فروغ جانش بازگردد. آن روز قرار بود فروغ فرخزاد حلقههای یک فیلم را به خیابان یخچال، خیابان هدایت ببرد که فاصله چندانی هم از خانه ابراهیم خان نداشت اما در حین برگشت، ماشین فروغ تصادف میکند. روایتها هم در مورد این تصادف متفاوت است؛ این که جیپ فروغ که در واقع متعلق به ابراهیم خان بود به استیشن بچههای مدرسه برخورد کرد یا نه، فروغ برای این که به استیشن نزند ماشین را منحرف کرد و بعد ماشینش چپ کرد؛ اینها هیچکدام چندان مهم نیستند چون هیچکدام تغییری در سرنوشت غمانگیز فروغ یعنی مرگ او نمیدهند.
اما اگر این پایان راه فروغ در این دنیای فانی بود، برای ابراهیم خان آغاز یک سرگیجه طولانی بود.
پادکست را اینجا بشنوید دانش
شاید کمتر از نیم ساعت از تصادف گذشته بود که مستخدم ابراهیم خان که همراه فروغ بود هراسان و مضطرب به خانه ابراهیم خان میآید و خبر تصادف را به او میدهد. ابراهیم خان هم به سرعت خود را به تن نیمهجان و بیهوش فروغ میرساند و او را به بیمارستان هدایت میبرند.
اینجاست که ابراهیم خان طعم طنز وحشتناک و بیرحم روزگار را میچشد.بیمارستان هدایت که موقوفه مخبرالسلطنه هدایت، نخستوزیر چندین و چند ساله دوره رضاخان بود، به صندوق تعاون و بیمه کارگران تعلق داشت؛
فروغ فرخزاد

بنابراین تنها برای دارندگان بیمه کارگری قابل استفاده بود و این یعنی فروغ را آنجا در بیمارستان بستری نکردند. اما پذیرفتن این امر به هیچ وجه برای ابراهیم خان قابل قبول نبود.آخر او زمانی عضو حزب توده بود و حتی مدتی عکاس روزنامه رهبر، ارگان رسمی این حزب هم شد. حتی مدتی مسئول هماهنگی حزب در قائمشهر بود.حالا او که سالها در حزب توده برای عدالت در حق کارگران مبارزه کرده بود، حق نداشت عزیز دلش فروغ جانش را در آن حالی که شاید ثانیهها در زنده ماندن یا مرگش تأثیر داشتند در بیمارستان کارگران بستری کند.
همین شد که فروغ را به بیمارستان رضا پهلوی آن زمان و شهدای فعلی تجریش بردند، ولی دیگر کار از کار گذشته بود و فروغ ساعتی بعد از ورود به بیمارستان فوت میکند.این مرگ مطمئناً سرآغاز نوعی بلبشوی ذهنی و مرگ تدریجی ذوق و قریحه ابراهیم خان گلستان بود.کاوه گلستان، عکاس صاحبنام و فرزند ابراهیم خان، زمانی گفته بود: پدرم با مرگ فروغ مرد.
اما واقعاً چگونه؟ شاید بهتر باشد بهتر و بیشتر ابراهیم خان را بشناسیم.
او به زعم بسیاری یکی از پاکدستترین هنرمندان معاصر ایران بود. زمانی برای مسخره کردنش در مطبوعات آن زمان نوشتند: آخر هنرمندی که نه تریاک بکشد و نه عرق بخورد و نه اهل سیگار باشد که هنرمند نیست.اساساً تکرو و لجوج بود و به هیچ وجه حاضر نبود از اصول خود عقبنشینی کند. در تمام فیلمهای مستندی که اصطلاحاً سفارشی ساخت که بیشترش هم برای کنسرسیوم بینالمللی نفت ایران بود، حرف خودش را زد و امضای هنری خودش را پای کار گذاشت. البته یکی از این مستندها با نام «یک آتش» ساخته سال 1338 شد محل اختلاف او و برادر کوچکترش شاهرخ و کدورت و قهری که هیچگاه پایان نگرفت.
از مجموعه پادکست مشاهیر جاودانه ایران درباره جبار باغچهبان اینجا بشنوید
داستان از این قرار بود که مجموعه مستندهای ابراهیم خان برای کنسرسیوم که طی سالهای 1336 تا 1341 ساخته شد «چشماندازها» نام داشت و یکی از مهمترین فیلمهای این مجموعه فیلم «یک آتش» بود که در سال 1338 ساخته شد و روایت مهار یک آتشسوزی بزرگ در چاههای نفت در خوزستان بود که خاموش کردنش بیش از دو ماه طول کشید.
فیلم را شاهرخ گلستان بدون حضور ابراهیم گلستان فیلمبرداری کرد و فیلم توسط فروغ فرخزاد تدوین شد؛ علتش هم آن بود که پای ابراهیم خان گلستان پیش از فیلمبرداری شکست، بنابراین فیلم اساساً بدون حضور او سر صحنه ساخته شد. شاهرخ مدعی بود که فیلم را من با ذوق و سلیقه خودم ساختم؛ از آن طرف هم ابراهیم میگفت در فیلم مستند کارگردان همان تدوینگر است و فروغ هم با ایده من فیلم را تدوین کرده، پس من کارگردانم. خلاصه این که فیلم در جشنواره فیلم ونیز هم جایزه «مرکوری طلایی» را برد و این آتش اختلاف دو برادر را شعلهورتر هم کرد.
اما این ابراهیم خان که داریم یکییکی دور افتادنش از نزدیکانش را برای شما برمیشماریم، علاقه عجیبی به ارتباط با ارواح داشت.
به طوری که در نامهای به سیمین دانشور در سال 1369 از خاطرهای عجیب و غریب در دوره کودکی خود پرده برمیدارد.
خب اول بگذارید حالا که رفتیم سراغ کودکی ابراهیم خان این را هم بگوییم که ایشان متولد سال 1301 در شیراز بود. پدرش سید محمدتقی گلستان، روزنامهنگار برجسته و صاحب روزنامه گلستان بود که حتی در مجلس مؤسسان سال 1304 نماینده فارس بود؛ مجلسی که حاصل آن انقراض قاجاریه و آغاز سلطنت پهلوی بود.
این پدر که خیلی هم آدم با دیسیپلین و مقتدری بود، یک روز عصر که به خانه میآید اهل و عیال را دور خودش جمع میکند و بساط احضار ارواح را میچیند. همه بچهها و عیال و آقا سید محمدتقی دور یک میز گرد مینشینند تا روح پدربزرگ ابراهیم خان را احضار کنند (که البته مدت کوتاهی پیش از تولد ابراهیم خان فوت شده بود).
آقا سید محمدتقی از روح میخواهد با زدن ضربهای به میز حضور خودش را اعلام کند که بلافاصله صدای تق در گوش همه حضار میپیچد و ابراهیم خان در آن کودکی میترسد اما شوقش هم سر به آسمان میزند.
آقا سید محمدتقی سؤال بعدی را از روح پدربزرگ میپرسد:در این جمع چه کسی را بیش از همه دوست داری؟میز هم شروع میکند به کج شدن به سمت ابراهیم خان.بعد آقا سید محمدتقی میپرسد آیا ابراهیم را به خاطر این بیشتر دوست داری که قبل از دیدنش از دنیا رفتی؟باز هم صدای تق از میز به نشانه تأیید میآید.اما گویا یا روح پدربزرگ خسته شده بود یا آقا سید محمدتقی دیگر حوصلهاش سر رفته بود که جلسه احضار روح همانجا به پایان رسید.
اما این علاقه و باور به ارتباط با عزیزان از دست رفته گویا تا آخر عمر در دل و جان ابراهیم خان ماند.
گرچه روزی در اواسط فروردین سال 1382 وقتی کاوه گلستان، پسر ابراهیم خان گلستان که به عنوان عکاس و تصویر بردار به عراق رفته بود تا از حمله آمریکا به عراق عکس بیاندازد، در اثر انفجار مین درگذشت، خواهرش لیلی به ابراهیم خان زنگ زد و خبر مرگ کاوه را به پدرش داد و فقط این جواب را شنید: «خب میخواست نره از جنگ عکس بندازه تا نمیره.»
اما ابراهیم خان زاده نشده بود تا مرگ آدمهای اطرافش را فراموش کند. او که در عین ازدواج با دخترعمویش فخری خانم گلستان وارد رابطه عاطفی بسیار عیان با فروغ فرخزاد شد و حتی برای راضی کردن فخری به این رابطه، او را نزد پدر خود آقا سید محمدتقی که در واقع عموی خود فخری میشد برد و فخری هم رضایت داده بود که فروغ باشد. اما سالها گذشت، فروغ از دنیا رفت، ابراهیم خان هم چند سال بعد به انگلستان مهاجرت کرد و در آنجا هم ازدواج کرد، اما در سالهای باقیمانده عمر درازش هر وقت از او سراغ گذشته را میگرفتند بغضی میکرد و میگفت فخری عشق شماره یک من بود. گرچه از آن طرف هم معترف بود رفتنش از ایران به خاطر مرگ فروغ بود؛ گویا واقعاً بعد از مرگ فروغ همه چیز برای او تمام شده بود و حتی در سالهای مهاجرت هم کنارهگیری و بیکاری را به حضور پرشور ترجیح داد.

اما حالا بگذارید درباره یک فیلم ناتمام صحبت کنیم که شاید بیش از پیش روحیات این دردانه گوشهگیر فرهنگ ایران را نشان دهد.
ابراهیم خان گلستان که خود نویسنده خوبی بود علاقه خاصی به صادق چوبک، یگانه داستاننویس ایران داشت و در سال 1341 تصمیم گرفت فیلم «دریا» را بر اساس داستان «دریا طوفانی شده بود» نوشته صادق چوبک بسازد. فروغ فرخزاد، تاجی احمدی، پرویز بهرام و اکبر مشکین بازیگران فیلم بودند.
اما اتفاقات عجیبی در طول فیلمبرداری میافتد. اول آن که اکبر خان مشکین که هنرمند بسیار ارزندهای بود متأسفانه معتاد به هروئین بود. چند روز که از فیلمبرداری گذشت، ابراهیم خان متوجه شد هنرپیشهها همه به چادر محل اسکان اکبر خان مشکین رفتوآمدهای مشکوک دارند؛ خلاصه بدجوری ترسید که نکند اکبرخان همه عوامل را هروئینی کند.
از طرف دیگر هم پرویز بهرام که دستپرورده مکتب تئاتر عبدالحسین خان نوشین بود خیلی تئاتری و اغراقآمیز بازی میکرد و این اعصاب ابراهیم خان را خرد کرده بود و مرتب با یکدیگر مشاجره داشتند. تا اینکه حتی شایعه شد پرویز بهرام به تلافی مشاجرات با گلستان یک کشیده آبدار به فروغ فرخزاد زده؛ البته بعدها ابراهیم خان گفت این کشیده را بهرام به تاجی احمدی زده. خلاصه سرتان را درد نیاورم، فیلمبرداری ناتمام ماند. گرچه یکی از سکانسهای ماندگار فیلم که فروغ ادای یک درویش را در میآورد و نقالی کوچهبازاری میکند، نشانهای دیگر از استعداد بیهمتای او بود.
خب در پایان باید بگویم ابراهیم خان گلستان در سال 1402 در انگلستان درگذشت.