به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سیده کبری حسینی بلخی شاعر افغانستانی مقیم قم در یادداشتی برای تسنیم، روایت خود از حضور در مراسم وداع و تشییع رهبر شهید ایران در قم و شعرخوانی در سوگ او را بیان کرده است. این یادداشت به شرح ذیل است:
«سال گذشته، در آخرین دیدارم با رهبر عالیقدر، فرهنگی و دانشمند انقلاب در جمع شاعران در ماه رمضانی، آرزو داشتم که سالهای بعد نیز این فضیلت نصیبم شود تا بار دیگر به تماشای چهره دلربا و سخنان دلانگیز آن پیر فرزانه بنشینم. اما غافل از آنکه تقدیر، بازیهای دیگری در سر داشت. ناگهان روزگار تیره شد و رهبر بزرگ، در راه آرمانهای بلند خویش، جام شهادت را در میدان آزادگی نوشید و برای ما، تنها حسرت دیدار دوباره بر جای ماند.
باورم نمیشد روزی با پیکر مردی وداع کنم که یک عمر درس مبارزه و مقاومت را به جهان آموخت و خود به نماد ایستادگی مبدل گشت؛ اما در نهادم میدانستم که شهادت زیباترین جایگاه است و لایق چنان مردانی جز این سرنوشتی نیست؛ چرا که تاریخ باید چنین لحظاتی را رقم بزند.
در جستجوی این بودم که چگونه این مسئولیتِ عاطفی را ادا کنم و سرود بدرقهام را به روح آن بزرگمرد هدیه نمایم، تا اینکه اوضاع کمی آرام گرفت. حدود دو هفته پیش از مراسم تشییع پیکر شهیدان راه آزادی، پیامی از حوزه هنری تهران رسید تا برای شرکت در مراسم شعرخوانی، مرثیههایمان را ارسال کنیم. قرار بود در جمع صدها شاعر باشم تا در مراسمی که جهان در آن به رهبر شهید ادای احترام میکرد، صدای غم خود را به گوشها برسانم.
پس از آن پیام، هر لحظه به ساعت مینگریستم و گذر ثانیهها برایم بسیار دیر مینمود. هر دم به دیدار پیکر رهبر شهید میاندیشیدم و اندوه، لایه به لایه بر وجودم مینشست؛ اما تنها مرثیهها بودند که فریادِ دلِ من میشدند. روز جمعه به تهران رسیدیم. میلاد عرفانپور دقایقی صحبت کرد و از شرایط سخت، آبوهوا و ازدحام جمعیت گفت و توصیه کرد که صبوری کنیم؛ گویی در مسیر اربعین هستیم. اما در حقیقت، این خود اربعین بود، اما از جنس محرم؛ چرا که هم در ماه محرم بودیم و هم در حال وداع با فرزندِ حسین بن علی(ع).
ساعاتی بعد، وقتی وارد مصلی شدم، به تصاویر شهیدان نگریستم. گویی در سرزمینی دیگر بودم؛ در میان انبوهی از چهرههایی که جانشان را در راه آرمانشان فدا کرده بودند تا ما زنده بمانیم. نمیشد به هیچ تصویری خیره نشد و یادگاری به دل نبرد یا هدیهای برای تاریخ فردا نساخت.
هنگام انتقال پیکر آقا به خودرو، با صحنهای تکاندهنده روبرو شدم؛ گویی کربلایی دوباره در حال تکرار بود. اما ازدحام جمعیت اجازه نمیداد به پیکر امام شهید نزدیک شوم. تنها از چند قدمی، با حسرتی بیپایان وداع کردم و در دل گفتم: «آقاجان، سلامم را به مولایمان امام حسین (ع) برسان...»
روز بعد، نوبت شعرخوانی من رسید. مرثیههایم را خواندم، آخرین کلماتم را در رثای رهبر بیان کردم و به اشعار دیگران گوش سپردم. هنگام بازگشت به سمت مترو، دیدم که ایستگاه مصلی از عاشقان امام شهید لبریز است و جایی برای سوزن انداختن نیست. در مسیر متروی مفتح، شهر را بیرقهای سرخِ خونخواهی و چادرهای سیاه عزاداری گرفته بود؛ گویی تمام شهر برای عزیزترینش میگریست. از این صحنههای تاریخی و غمانگیز، عکس و فیلم گرفتم و به دلدادگان رهبری خیره ماندم.
ساعت دوازده به خانه در قم رسیدم. در حالی که خستگی راه بر من چیره شده بود، به یاد آوردم که امروز برای همیشه کسی را از دست دادیم که جهان نظارهگر اندیشهاش بود. تمام لحظات بدرقه، احساسی متفاوت از تمام تجربیات زندگیام داشت. با خود گفتم چقدر خوب شد که از برنامه وداع محروم نشدم؛ حضور در آنجا، هرچند اندک، تسلیبخش خاطر ما بود .
وقتی تصویر بزرگ رهبری شهید را دیدم که مردمان بیشمار به تماشا نشسته بودند و به دست بالای او خیره گشته بودند، به شدت منقلب شدم. دلم گرفت و گویی ابرها در آسمانم سرازیر شدند. با خود گفتم: «آقا جان، فکر نمیکردم چنین روزی را ببینم که برای وداع با پیکرت، در شهادتت بسرایم».
پس از دیدار پیکر آقا، حس عجیبی به من دست داد؛ ایکاش پیش از این روز، چشم از جهان میبستم. چرا که داغهای قدیمیام دوباره تازه شد؛ پدر، مادر، فرزند، برادرزاده و خواهرزاده... انگار دوباره یتیم شدم و خودم را تنها یافتم تا با دلسوزترین پدر خداحافظی کنم. تمام آن داغها مانند نوار سینمایی پیش چشمانم گذشت و مرا دگرگون کرد. آن شب، تلخترین و سختترین شب زندگیام بود.
روح بلند آن مردِ راه آزادی شاد!
انتهای پیام/