همشهری آنلاین- ابوذر چهلامیرانی: خواهر شهید دلتنگ برادر است و با بغض میگوید: «ما هفت خواهر و برادر بودیم و رضا فرزند آخر خانواده و عصای دست پدر و مادرم بود و با همه مشغله کاری که داشت از پدر و مادرمان مراقبت و به آنها رسیدگی میکرد. شاید هیچ کدام از ما درست نمیدانیم ساعت قرص و داروی پدر و مادرمان چه زمانی است یا دکتر چه دارویی برایشان تجویز کرده، چون رضا همه کارهای آنها را انجام میداد.»
فرحناز قلیزاده از کودکی برادر شهیدش میگوید: «از همان کودکی اهل نماز و روزه بود خاطرم است بچه که بود دوست داشت مکبر مسجد باشد و اذان بگوید. آنقدر پیگیری کرد تا موفق شد. از همان روزی هم که صاحب درآمد و کسب و کار شد، خمس اموالش را حساب میکرد.»

غیبت ممنوع!
بانو قلیزاده یکی از مهمترین ویژگیهای برادرش را توجه به مسائل اخلاقی عنوان میکند و در این باره توضیح میدهد: «رضا از غیبت کردن نفرت داشت. حتی وقتی خانوادگی دور هم جمع میشدیم و در باره کسی حرفی میزدیم، همیشه ناراحت میشد و میگفت: اینها همه غیب است، چرا گناه میکنید؟»
هوای بانو را داشته باشید
شهید قلیزاده مرد خانوادهدوستی بود که توجه ویژهای به همسر و فرزندانش داشت. به ویژه این اواخر که صاحب دختری شده بود بیش از همیشه سعی میکرد تا همراه و یاور همسرش در امور خانه باشد. خواهر شهید با اشاره به این ویژگی برادرش می گوید: «علاقه فراوانی به همسرش داشت و همیشه او را بانو جان صدا می کرد. همین اواخر به دلیل تقارن ماه مبارک رمضان و آخر سال همه کارهای خانه و به نحوی خانهتکانی آخر سال را انجام داده بود تا همسرش و نوزاد ده ماههاش در آرامش باشد. همیشه میگفت: در نبود من هوای بانو را داشته باشید.» فرحناز قلیزاده در باره مأموریت برادرش به کردستان و وصیتش میگوید: «چند سال پیش برای مأموریتی راهی کردستان شد. قبل از رفتن به کنارم آمد و گفت: تو خواهر بزرگتری اگر من از این سفر برنگشتم حتما هوای بانو و فرزندان من را داشته باشید. پدرم نقاش ساختمان بود و برادرم از سن کم در کنار پدرم کار میکرد و از همین پساندازش خانهای خریده بود. اما با توجه به احترامی که برای پدرم قائل بود خانه را به نام پدرم کرد. قبل از سفرش به این نکته تأکید کرد که اگر برنگشتم خانه برای بانو و فرزندانم است.»

آخرین خداحافظی
خواهر از آخرین خداحافظی برادرش با مادر و همسر و فرزندانش چنین میگوید: «موقع رفتن به همسرش سفارش کرده بود در نبودش قوی باشد. گونه پسرش را بوسیده و گفته بود: در نبود من تو مرد خانهای و هوای مادر و خواهرانت را داشته باش! مادرم از زیر قرآن ردش کرد. وقتی سوار ماشین شد شیشه را پایین کشید، بر دست مادرم بوسهای زد و قرار بود که سه روز بعد به خانه برگردد.» او از لحظه پرواز برادرش به دیدار حق تعریف، می کند: «وقتی پادگان گرمدره را زدند همه خانواده نگران شدیم. برادرم همیشه با خانوادهاش در تماس بود. دو روزی بود که حتی برای بیدار کردن سحری هم زنگ نمیزد. به ما اول گفتند فقط دکل مخابراتی را زدهاند و برادرم زنده است، اما بعد از کلی جست و جو یک شبی برادرم خواب دیده بود که رضا به او خبر شهادتش را داده بود. گریان هراسان از خواب بیدار شده بود. فردای همان روز بعد از چند روز پیگیری خبر شهادتش به ما رسید. برادرم در لحظه شهادت در زیر زمین بود که بر اثر انفجار ابتدا هواکش زیر زمین کنده و در ورودی مسدود و باعث شده بود او همراه ۶ نفر از همکارانش برسند.»







