به گزارش خبرنگار مهر، صدای آژیر قرمز دیگر شبیه به یک هشدار نبود؛ بیشتر شبیه فریاد کشنده موجودی بود که داشت شهر را قورت میداد.
تهران یا شاید هر شهر دیگری در این سرزمین پهناور، در تاریکی مطلق شب فرو رفته بود، جز آن نقاطی که آتشهای ناشی از انفجارها، آسمان را روشن میکرد.
تاریخ دقیق دیگر مهم نبود؛ مهم این بود که جنگ، این مزاحم ناخوانده، تمامی ندارد. دشمن که از مرزها ناامید شده بود، حالا آسمان را انتخاب کرده بود.
موشکها، مثل تیرهای مرگبار و بیصدا، یکی پس از دیگری از فراز آسمان فرود میآمدند و زمین را میلرزاندند.
بیمارستان که حالا به پناهگاهی برای مجروحان تبدیل شده بود، مثل قلبی تپنده در میان این همه ویرانی، ضربان داشت. اما ضربانش تند و نامنظم بود. راهروها پر از تخت بودند. تختهایی که رویشان مردان، زنان و کودکانی دردکشیده، به خود میپیچیدند. بوی خون، الکل، پانسمان و...فضا را پر کرده بود.
پرستاران با چشمانی قرمز و گود افتاده، با سرعت میدویدند. صدای جیغ نوزادان، ناله مجروحان و دستورات فریادزده پزشکان، در هم آمیخته بود و سمفونی ترسناکی از جنگ را میساخت.
در طبقه سوم، در اتاق عمل شماره ۴، سکوتی سنگین و وحشتناک حکمفرما بود. در اینجا، نبرد دیگری در جریان بود؛ نبردی با مرگ، نه با اسلحه، بلکه با تیغ جراحی و نخ. دکتر روی پای خود ایستاده بود. عینک جراحیاش بخار کرده بود و نفسهایش را با صدای هیس میکشید تا روی ماسکش ننشیند.
نور سرد و زننده لامپهای سقفی، صورت خسته و رنگپریدهاش را روشن میکرد. اما چیزی در این تصویر ناهماهنگ بود. دستان دکتر، آن ابزارهای دقیق و ظریف، آسیب دیده بودند. چند ساعت پیش، وقتی یک فروند موشک به ساختمان مجتمع پزشکی برخورد کرده بود، دکتر در حال بیرون کشیدن مصدومان از زیر آوار بود. تکهای از شیشه ضخیم پنجره، کف دست چپ و مچ دست راستش را بریده بود. بانداژهای سفید دور دستانش پیچیده شده بودند، اما خون، به آرامی و بیوقفه، از زیر بانداژ نفوذ میکرد و لبههای آن را قرمز میکرد.
«دکتر، فشار افت کرده است!» صدای متخصص بیهوشی، مثل شوکی به اتاق عمل برخورد کرد. «فشار خون ۶ روی ۴! ضربان قلب نامنظم است».
دکتر سرش را تکان نداد. او نمیتوانست دستش را بردارد. درون سینه بیمار، یک جوان بیست و چند ساله که در اثر ترکش خمپاره مجروح شده بود، باز بود. رگ اصلی پاره شده بود و خون به شدت میریخت. اگر دکتر حتی برای یک ثانیه دست بکشد، این جوان، این فرزند ایران، برای همیشه چشمهایش را میبست.
دوباره زمین لرزید. این بار انفجار بسیار نزدیک بود. سقف اتاق عمل صدایی داد مثل غرش یک هیولا. گرد و خاک از سقف ریخت و روی شانههای دکتر و روپوشهای آبی کادر درمان نشست. لامپها سوسو زدند و برای چند ثانیه دنیا تاریک شد. صدای کادر درمان در راهروها به گوش رسید، اما در این اتاق، همه نفس خود را حبس کرده بودند.
نور برگشت. سکوت برقرار شد، جز صدای وسیله مکش خون و صدای نفسهای سنگین. دکتر با مهارتی که حاصل سالها تجربه و عشق به مردمش بود، نخ را از بافتها عبور داد. گره زد. دوباره گره زد. رگ بسته شد. خونریزی متوقف شد.
دکتر نفس عمیقی کشید. عرق از پیشانیاش میچکید و وارد چشمش میشد، اما نمیتوانست دستش را ببرد. آخرین لایههای شکم را دوخت. وقتی آخرین گره را زد، دیگر احساس نداشت که دستانش متعلق به اوست. آنها سنگین و بیحس شده بودند.
«بخیه تمام شد. ببرید بخش مراقبتهای ویژه.»
دکتر به میز تکیه داد. پرستار به سمتش دوید. دستان دکتر را گرفت و نگاهی به آنها انداخت. بانداژها کاملاً خونین شده بود و خون از انگشتانش میچکید و روی کف اتاق عمل میریخت. دکتر رنگش پریده بود و لبهایش خشک.
صدای بمباران همچنان شنیده میشد. او میدانست که این پایان کار نیست. شاید فردا، یا حتی امشب، باز هم مجروحان بیایند. دوباره مادران و پدران با چشمانی گریان، فرزندانشان را به این اتاق بیاورند.
او به خودش قول داد، با وجود این دستان زخمی، با وجود این خستگی جانانه، تا آخرین نفس در پست خود بایستد. او میدانست که در این جنگ نابرابر، سلاح او فقط علم پزشکی نیست، بلکه ایمان و عشق به وطن است. او سربازی بود که یونیفرمش روپوش سفید و سلاحش تیغ جراحی بود.
دکتر در حالی که به سقف خیره شده بود، زمزمه میکرد: «خدایا، شفای بیمارانم را ببخش و به ما قدرت بده تا در برابر این ظلمها بایستیم...»
صدای آژیر دوباره به صدا درآمد. نوبت بعدی بود. دکتر چشمانش را بست، لحظهای درد را در قلبش فرو داد و دوباره چشمانش را گشود. چشمانی که دیگر خسته نبودند، بلکه پر از آتش مقاومت بودند. او دستان زخمیاش را روی زانوهایش گذاشت و آماده شد تا دوباره برخیزد؛ چون در ایام جنگ، هیچکس حق ندارد بنشیند تا وقتی که تکانی به خورد شهر ندهد.











