عصر ایران؛ مهدی مالمیر- وقتی در یکی از آخرین مصاحبهها خبرنگاری از« فرهاد مهراد» پرسید: دلیل سکوت شما طی این سالها چه بوده با شوخ طبعی از درِ پاسخ درآمد که: « زبانم را موش خورده بود!» اما در ادامه توضیح داد دلیل سکوت کاریِ من این بود که در دوران تازۀ پس از انقلاب موسیقییی که من آموخته و بدان شناخته می شدم مطلقا جایی برای ابراز وجود نداشت.
این پاسخ دردآورِ کسی بود که ترانۀ نوین فارسی و سبک تازهای در موسیقی از حنجرۀ او تولد یافته بود و سوگمندانه پس از انقلاب تا سال ها به دژِ فراموشی تبعید شد در حالی که اوایل پیروزی انقلاب 57 با آهنگ والا پیامدار (وحدت) نشان داده بود همراه است و استقبال شده بود.
او در خانواده ای مذهبی پروبال گرفته بود. پدرش کارمند عالیرتبه سفارت ایران در عراق بود و موسیقی او را از نماز و عبادت دور نساخته بود. در آغاز همان آهنگ این عبارت مشهور: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی معالظلم (حکومت با کفر پا برجا میماند و با ظلم هرگز) را با چنان مهارتی تلفظ کرد که موجبِ رشکِ هر عربی خواندهای میشد.
گیتار و پیانو را خوب مینواخت و آهنگهای «رِی چارلز» بزرگ و گروه «بیتلز»ها و خیلیهای دیگر را با صدای کم مانند خود بازخوانی میکرد. با این همه خود را نوازندۀ ساز نمیدانست و تأکید داشت من ساز را در حد همراهی با آواز مینوازم ونه بیشتر.( نقل به مضمون)
گُزیدهکار بود. برای پول و شاباش در مهمانیها و عروسیها نمیخواند، سهل است پولی را که از طریق خوانندگی به دست میآورد را نیز به خانه نمیبُرد و دستودلبازانه خرج دوستان و همکاران میکرد. برای او موسیقی چیزی فراتر از گرم کردن سَرهایی بود که احتمالا ازپیش با نوشاک گرم شده بودند!
میگویند تا به آخر عمر همان سیگارِ دانشجویییی را دود می کرد که اگر گرگ دود میکرد جا به جا خفه میشُد اما هرگز هنر خود را به پول و پلههای هنگفت نفروخت حال آن که برخی برای بسا کمتر از آنها، هر یاوه و آلودگی صوتییی را به نام شعر و آهنگ به خورد خلایق میدادند.
به لحاظ نظر اخلاقی هم یکی از پاکدامنترین هنرمندان تاریخ موسیقی ایران بود. هرگز پا را از مرز اخلاق بیرون نگذاشت و از ماجراهای عاشقانه و آنچنانی برخی هنرمندان فرسنگها به دور بود.
وقتی در نزدیکیهای 40 سالگی ازدواج کرد، یکی از دلاویزترین آهنگهای عاشقانه را پس از همین ازدواج خواند.
هر که با او سروکاری داشته بر این نکته انگشتِ گذاشته که از زبان فرهاد هرگز سخنی بر سبیلِ غیبت و پشتهماندازی و چکوچانه بر سر دستمزد نشنیده است.
فرهاد پس از انقلاب با موسیقی با مردم گفتوشنود و درد دل میکرد. خیلی اهل نوشتن نبود و جز همان مقاله که در حمایت از شهردار وقت نوشت، مطلب و نوشته خاصی از او در دسترس نیست. اما چنان به کلام مسلط بود که وقتی قطعهای به شعر شاعر شهیری مثل «مهدی اخوان ثالث» افزود، چنان زیبا و بهجا چنین کرد و هنرمندانه اجرا کرد که ادیب و نویسندهای را چندان نرنجاند.
فرهاد اما پس از انقلاب چنان که گفته آمد، با همه گزیدهکاری و سلامت اخلاقی تا سالها از هنر نمایی محروم بود و پس از سالها از گذشتِ انقلاب، در دی ماه 1373اجازه یافت در داخل ایران و در سینما «سپیده» یا همانان سینما دیانا کنسرتی برپا دارد اما زمانه مُهر خود را بر صدا و تن رنجور او زده بود.
از بیماری «هپاتیت» در رنج و شکنج بود و همۀ آنهایی را که به دنبال تصویر جوانی او شالوکلاه کرده و به سینما سپیده رفته بودند به شوک فرو برد: مردی ریز نقش با موهای فلفل نمکی و وقاری متناسب با سن و سال آن زمان، کمتر نشانی از آن جوان خوشلباس و خوشچهرهای داشت که جوانها از سبک و استایل او تقلید میکردند!
مهراد از مصاحبه و گفتوگو گریزان بود. خیلی اهل توضیح دادن آثار هنری خود نبود و از بندِ رسانهها و شهرت رها بود. امری که در جوانی هم آن را نشان داده بود. اهل خواندن شعر و کتاب اما بود. از شعر «خوان رامون خیمنز» اسپانیایی تا ناظم حکت و دیگران شعر برمیگزید و بر روی آن آهنگ میساخت. هر چند که فروتنانه خود را خیلی آهنگساز نمیدانست.
می گفت هر چه را باید بگویم در شعرهایی که برگزیده و اجرا کردهام، گفتهام و حرف تازهای ندارم. انگار دنیا برایش همان روزِ جمعهای شده بود که در یکی از آهنگهایش از آن یاد کرده بود و حرف تازه ای برایش نداشت.
او را پیشگام اجرایِ ترانه نوین فارسی میدانستند اما با قاطعیت ابراز داشت که خیلی پیش از من وهمکارانم، «عارف قزوینی» مسایل اجتماعی را وارد ترانه فارسی کرده است و من چاووشیخوان ترانۀ نوین نیستم.
مثل همه هنرمندان بزرگ از حسگر های نیرومندی برخوردار بود. در آهنگ «برف» گویی کل دهه 60 را به موسیقی کشیده و در لفافِ ملودیها و صدای ویژه آن را بازسازی کرد.
او میتوانست بیشتر کار کند و به موسیقی جدی و به دور از حاشیۀ ما بیفزاید اما برخی تنگنظری ها و کجسلیقگیها تا سالها او را خانهنشین کرد و موسیقی و دوستداران هنر او را محروم ساخت.
در یکی از آهنگ هایش انگار زندگی 59 سالهاش را از زمان کودکی تا به روزی که در شهری در فرانسه به فراسو پرکشید با صدای کولیوش و خش دار چنین خلاصه کرد: « وقتی که بچه بودم آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک در خاموشی ماه آواز میخواند... وقتی که بچه بودم خوبی زنی بود که بویِ سیگار میداد و اشکهای درشتاش از پُشت عینک با قرآن میآمیخت... وقتی که بچه بودم غم بود اما کم بود...»
برای فرهاد در سالهای واپسین عمر انگار دیگر نه از آب و هوا خبری بود، نه جیرجیرک دل و دِماغ خواندن داشت و نه مادر بزرگی که با صفای فرشته وار با گریه قرآن بخواند در روزهایی که البته غم بود اما، کم بود و مثل حالا از در و دیوار نمیبارید!
فرهاد که انگار میدانست روزی از روزهای تابستان زندگی را بدرود خواهد گفت در آهنگی خوانده بود:
«گرم و زنده، بر شِنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت تا قاصد میلیونها لبخند گردم وتابستان مرا در برخواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود...»
و در 9 شهریور 1381، در تابستانی گرم دریا برای فرهاد مهراد -یکی از درخشانترین هنرمندان عرصه موسیقی ایرانزمین- دل گشود و در گورستان «تیه» جایی در حومه پاریس در آغوش دریا آرمید.