به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، یکی از جاماندگان تشییع رهبر شهید انقلاب، دلنوشتهای بدون نام از محروم شدن از حضور در آیین وداع با رهبر در تهران، در اختیار تسنیم قرار داد، که در ذیل میخوانید:
کولهام همچون کوله سفر اربعین سبکبال بود. چند تا وسیله ضروری را در آن جا داده بودم و حالا فقط یک اجازه کم بود. اجازهای که میتوانست تمام این رویاها را به واقعیت تبدیل کند. با خود گفتم دل را بزنم به دریا و امتحانش کنم. تماس گرفتم و گفتم: «من و بچههای موکب، سهمیه رفتن داریم، میشه باهاشون برم تهران؟»
دروغ هم نگفته بودم. این اتوبوسها سهمیهای برای مواکب میدان هم در نظر داشتند. کسانی که این همه شب در موکبهایشان خدمت کرده بودند، بالاخره حقشان شرکت در تشییع و حاضری زدن در بزرگترین تشییع تاریخ بود.
فقط من دیر جنبیده بودم و میخواستم خودم را خارج از فهرست جا بدهم. میدانستم کنسلی هم وجود دارد. به دوستم قول دادم و اصرار کردم که مسئولیت این حضور غیررسمیام را خودم گردن میگیرم. اصلا اگر هر اتفاقی برایم افتاد هیچکس مقصر نیست. خودم خواستهام.
وقتی موضوع را پشت تلفن اینطور مطرح کردم، گفت: «رمکه نمیخواستی بری کربلا؟»... نمیدانست کربلا را برای چه مطرح کرده بودم. نمیدانست که حتی هزینهاش را هم ندارم و این حرف، فقط یک احتمال بود. گفت: «یا تهران را انتخاب کن یا کربلا!»... بیدرنگ گفتم: «میرم تهران.»
مخالفتی نکرد. اصلا باورم نمیشد. میگفتم حتما معجزه شده، حتما!... در حیرت بودم، آیا او واقعا نمیداند تهران یا کربلا چه خبر است؟!... اما هر چه بود درگیرش نشدم. من کربلا را هم نمیتوانستم بروم. بیش از نیمی از هزینه را بیشتر نداشتم. پول نیمی از دینارها را هم نداشتم که بدهم به راننده عراقی... همه چیز برایم یک احتمال بود...
همان لحظه برای مادر دوستم که آمار کاروانهای کربلا را برایم درآورده بود، نوشتم: «بالاخره اجازه را گرفتم! »؛ با ذوق نوشتم. با احساس پیروزی...
مادر دوستم با خوشحالی کلی واکنش نشان داد و گفت: «واقعا؟! مبینا ما میخواهیم فردا بریم تهران، من دستتنهام و کسی همراهم نیست، با بچههای کوچک سختم هست تنهایی سوار اتوبوس بشم و ... دنبال همسفر میگشتم که پیدا شد. میآیی یکشنبه ظهر بریم تهران و بعد هم بریم خانه دخترم تشییع قم رو شرکت کنیم؟!»
این پیشنهاد مطمئن و امن بود. من از خدا خواسته بودم. با مادر دوستم اربعین هم رفته بودم و دوباره انگار توفیق همسفر بودن پیدا شده بود. با شور و شوق گفتم: «بله حتما میآیم...». هر دو خوشحال شدیم.
گفتم: «خاله اتوبوس برای محدثه و مامانش و مبینا ( آن یکی رفیقمان) جا دارد؟ دلم نمیاد تنهایی برم. کاش آن دو تا رو هم ببریم؟». آمار گرفتیم و جور شد و ذوق من هم چند برابر شد! خدا را شکر. دو تا مادر همراه من بودند، رفقا حضور داشتند. تشییع قم هم میتوانیم شرکت کنیم. اجازه بود، اجازه بود، اجازه بود...
به محدثه زنگ زدم، گفتم: «یه فرصت خوب پیش اومده دیگه اِن و مِن نکن. بدو که باید بریم تهران. یه اتوبوس هست و خانم حسینی هم میاد و...». محدثه بالاخره منطقش پذیرفت که بیاید. اما مبینا که رفیق همنامم بود، چیزی نگفت.
بلند شدم و توی اتاق راه میرفتم و غرق در خیال شدم ... تصور حضور و دیدن آقا... تصور بودن در مصلی. تصور خیلی چیزها...
ناگهان گوشیام زنگ خورد و همین تماس شد نابودی تمام برنامههایم. نظرش عوض شده بود و قاطعانه گفت: «اصلا اجازه رفتن نداری. بحثش را هم نکن.»
بهتزده در حالی که سعی میکردم به خودم مسلط باشم، گفتم: «میگذارم بیایی خانه درموردش حرف بزنیم»، و بعد گوشی را قطع کردم و وسط اتاق مثل آخرین لحظات زندگی یک آدم برفی آب شدم و فرو ریختم...
به خودم گفتم صبر میکنم تا با هم منطقی بحث کنیم و بعد اگر نشد، به خانم حسینی خبر میدهم که نمیتوانم بیایم. بالاخره محدثه هم بود و اگر رفتن من منتفی میشد، خانم حسینی بدون همراه نمیماند.
آمد خانه. منتظر ماندم خستگی در کند، وسط خستگی که نمیشد حرف زد. لحظهای که آرام بود به سراغش رفتم و گفتم: «ما داریم با عقاید مختلف تو یک خانه زندگی میکنیم، بذار من کار خودم رو بکنم. بذار برم و بیام، دیگه همه این برنامهها تعطیل... بذار فقط برم و یک مراسم شرکت کنم. من این همه مدت در خیابان بودم. فقط برم و این ماجرا رو تمام کنم. اصلا دیگه خیابون هم نمیرم... من برم به چه کسی برمیخوره؟...»
تلاش کردم... تلاش و تلاش و تلاش... اما پاسخهایی میداد که دل را میشکست. پاسخهایی که در برابرشان نمیشد چیزی گفت. نمیشد حرفی زد...
فقط حس کردم دلم از درون پاره پاره شده است. من شده بودم کسی که باید تصمیم بزرگی میگرفت. چهها گفتم و چهها شنفتم بماند. باید میان نرفتنی که حق نبود و رفتنی که تبعاتش دشوار بود، یکی را انتخاب میکردم.
نرفتن را انتخاب کردم و به گوشه اتاقم پناه بردم و اشک ریختم. امام زمان را مورد خطاب قرار دادم و نجوا کردم: «آقاجان، ای کاش اینطور نمیشد. ای کاش تو درستش میکردی. دلم گرفته به دادم برس...»
به خانم حسینی پیام دادم که نمیآیم. محدثه فردا با خانم حسینی راهی میشد. مادرش هم همانشب با اتوبوسهای ساعت 9 رفته بود. توی اتوبوسها جا هم داشتند.
یکشنبه از راه رسید و حال من خاکستریتر از شنبه بود. فرصتی نداشتم برای رفتن. هم برنامه عراق لغو شده بود، هم تهران و هم قم و مشهد که هرگز فکرش را هم نکرده بودم. اتوبوس ساعت چهاردهونیم حرکت میکرد. من از صبح زود بیدار بودم و خوابم نمیبرد. دلم مثل کسی که منتظر اتوبوس است، بیقرار بود. دلشوره داشتم. منتظر بودم اتفاقی بیفتد، یا چیزی عوض بشود.
نرفتن باورم نمیشد و دلم در مصلی جامانده بود. هر جا را نگاه میکردم عکسهای مصلی بود و جمعیت، کاربران تمام صفحات مجازی از رفتنشان میگفتند و انگار تنها نرفتهی این جهان من بودم. تلگرام را باز میکردم، مصلی بود، پیامرسانهای ایرانی را باز میکردم، مصلی بود و دل من داشت پر پر میزد. مخصوصا که حال و هوایش داشت شبیه اربعین میشد. در عین حال که حسرت مرا در خود غرق کرده بود، به هموطنانم آفرین میگفتم. خدایا شکرت بابت این شکوه و عزت که کمترین سهم سیدعلی خامنهای بود.
عزیز من! عزیز من... تو حق داشتی این چنین همه برایت گریه کنند. تمام ایران یتیمت شده بود جان من! و حالا من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود و من حتی نمیتوانم در بدرقهاش شرکت کنم. میگفتند باید برخاست ولی من توان برخاستن نداشتم. بال و پرهایم را چیده بودند.
آن روز کلاسهای یکشنبه را لغو کردم. به شاگردانم گفتم کلاسی در کار نیست.
به شهید نخبهای که چند وقت پیش در فرانسه ترور شده بود و آن همه راه را از فرانسه آمده بود ایران با تابوتی ملبس به پرچم ایران فکر کردم. او ناخواسته مهمان شهرستان ما شده بود. همیشه میگفتند به شهدا توسل کنید جواب میگیرید.
فقط نام کوچک شهید را میدانستم؛ علی آقا!... به علی آقا گفتم شمایی که این همه راه پیمودید تا ایران، راه من را برای رسیدن به سیدعلی کوتاه کنید.
به امید کمک شهید تا لحظه آخرِ حرکت اتوبوس، ذرهای امیدم را از دست ندادم. تا آخرین ثانیهها ایستادم، اما گویی قسمتم بر نرفتن مُهر خورده بود. گذاشتم پای آزمون سخت صبر و تحمل و تسلیم. گذاشتم پای آزمون دوری از سید علی. گذاشتم پای آزمون متفاوتی که خدا برایم در نظر گرفته بود. شاید که روزی در هنگامه حماسهای دیگر فرصت حضور یابم.
به امام زمان گفتم، اینبار که گذشت، اما نکند تو ظهور کنی و باز پرهای من را بچینند و نتوانم جزو اولین نفرات به سویت پرواز کنم.
اتوبوس شهرمان به سمت تهران به راه افتاد و من ایستاده از دور بدرقهاش میکردم و در دلم به آقای شهید میگفتم: «بدان عزیزم که من سخت سودای دیدار تو را در سر داشتم. حق من هم بود که در آخرین وداعت به دنبال تو میآمدم. درست مانند اویس قرنی که در سودای دیدار پیامبر زمانهاش؛ محمد (ص)، درد دوری را چشید، اما محبوب او بوی اویس را استشمام کرد و همچون یاران حاضر، او را در کنار خود یافته بود.»
و من امروز دست به قلم شدم، تا روایتم از جا ماندنِ بدرقه امام و رهبر و محبوبم، تسکینی بر دلهای تمام اویس قرنیهای این سرزمین باشد، و مشتی بر دهان یاوهگویان استکبارِ روبه اضمحلال، که دوستداران و بدرقهکنندگانِ آقای شهید، نه تنها آن 30/40 میلیون نفر حاضر در تهران و قم و مشهد و نجف و کربلا، که قریب به اتفاق ایرانیان دشمنستیز بودند.
انتهای پیام/