تشییع امام شهید امت و بازسازی امر ملی؛ از سوگ تاریخی تا تغییر پارادایم

ایرنا دوشنبه 22 تیر 1405 - 17:00
تهران- ایرنا- تشییع باشکوه رهبر شهید انقلاب در ایران و شهرهای نجف و کربلا، صرفاً یک تجمع پرشمار یا یک آیین سوگواری وسیع‌دامنه نبود؛ این رخداد را باید در سطحی عمیق‌تر همچون لحظه‌ای از خودآگاهی تاریخی جامعه ایرانی فهم کرد.

تشییع میلیونی رهبر شهید انقلاب را نمی‌توان صرفاً به‌ مثابه آیینی برای سوگواری یا نمایشی از بسیج اجتماعی فهم کرد. این رخداد، لحظه‌ای فشرده از خودآگاهی تاریخی جامعه ایرانی بود؛ لحظه‌ای که در آن، فقدان، جنگ، تهدید، خون‌خواهی و ایده ایران در قالبی تازه به هم پیوند خوردند و امکان بازخوانی نسبت میان عزت ملی، بازدارندگی خارجی و تغییر پارادایم در حکمرانی داخلی را فراهم ساختند.

تشییع باشکوه رهبر شهید انقلاب (قدس سره)، با بیش از ۴۰ میلیون حضور مردمی در ایران و مشارکت بیش از ۱۰ میلیونی در شهرهای مقدس نجف و کربلا، صرفاً یک تجمع پرشمار یا یک آیین سوگواری وسیع‌دامنه نبود؛ این رخداد را باید در سطحی عمیق‌تر همچون لحظه‌ای از خودآگاهی تاریخی جامعه ایرانی فهم کرد؛ لحظه‌ای که در آن جامعه، در مواجهه با فقدان نه فقط اندوه بلکه نسبت خود با گذشته، با نظم سیاسی، با ایده ایران و با افق استمرار خویش را بازخوانی کرد.

اهمیت این تشییع عظیم، پیش از آنکه در بزرگی عددی آن باشد، در دلالت تفسیری آن است. آنچه در خیابان‌ها، میدان‌ها، شهرها و حرم‌ها پدیدار شد، صرفاً تراکم فیزیکی جمعیت نبود؛ بلکه نوعی تراکم معنایی بود که در آن حافظه، سوگ، وفاداری، هویت و انتظار در یک صورت اجتماعی فشرده شدند. از این حیث، تشییع را باید نه صرفاً یک «واکنش» اجتماعی، بلکه به‌ مثابه یک «متن» تاریخی زنده دانست؛ متنی که جامعه از خلال آن، خود را برای خویش معنا می‌کند. در چنین خوانشی، سوگ از سطح هیجان فردی فراتر می‌رود و به قالبی برای تفسیر جمعی بدل می‌شود.

جامعه در اینجا فقط عزادار نیست بلکه در حال صورت‌بندی دوباره تجربه تاریخی خویش است. بدن‌های متراکم، نوحه‌ها، پرچم‌ها، تصاویر، سکوت‌ها، اشک‌ها و حرکت‌های هماهنگ جمعیت، همگی همچون عناصر یک زبان عمومی عمل می‌کنند؛ زبانی که می‌کوشد فقدان را به معنا، گسست را به پیوند و تهدید را به بازآرایی هویت ترجمه کند. از این منظر، تشییع صرفاً پایان یک زندگی سیاسی یا دینی نیست بلکه لحظه‌ای در صیرورت یک جهان معنایی است. جامعه در این لحظه، نه فقط با یک فقدان بلکه با این پرسش بنیادین مواجه می‌شود که اکنون چگونه باید استمرار خود را بفهمد و از چه منبعی برای حفظ وحدت نمادین خویش مدد بگیرد.

به همین دلیل، تبیین این رخداد با ارجاع صرف به «احساسات توده‌ای» یا حتی «بسیج سازمان‌یافته» ناکافی است. این دو سطح، هر چند ممکن است بخشی از صورت ظاهری ماجرا را توضیح دهند اما به لایه درونی‌تر آن راه نمی‌برند. آنچه در اینجا اهمیت دارد، فهم نسبت میان رخداد و افق معنایی‌ای است که آن را ممکن می‌سازد. این تشییع را باید در نقطه تلاقی سه ساحت خواند: نخست، ساحت تاریخی؛ یعنی رسوب حافظه انقلاب، جنگ، شهادت، مقاومت و صورت‌بندی شیعی قدرت و رهبری. دوم، ساحت تفسیری؛ یعنی نحوه‌ای که جامعه از خلال آن فقدان را در زبان آیینی و تاریخی خود می‌فهمد و سوم، ساحت اجتماعی؛ یعنی اشکال عینی حضور، حرکت، مشارکت و تجسد جمعی این معنا. به بیان دیگر، رخداد در اینجا نه یک داده خنثی بلکه لحظه‌ای است که در آن یک جامعه، تجربه زیسته خود را در قالب‌های آشنای تاریخ و آیین بازمی‌گوید و از خلال آن، اکنون خویش را قابل‌فهم می‌سازد. همین‌جاست که تحلیل تاریخی و تمدنی به یکدیگر می‌رسند. رخدادی با این مقیاس و تراکم را نمی‌توان صرفاً از دل عواطف لحظه‌ای توضیح داد.

تشییع میلیونی زمانی فهم‌پذیر می‌شود که در بستر دیرپای سنت‌های سوگواری شیعی، فرهنگ شهادت، حافظه جنگ، تجربه سیاسی انقلاب و جایگاه رهبری به‌ مثابه محور نمادین نظم سیاسی و اخلاقی در جمهوری اسلامی قرار گیرد. با این حال، مسئله فقط تداوم سنت‌های پیشین نیست؛ مساله این است که این سنت‌ها در وضعیت کنونی چگونه دوباره فعال و بازتفسیر می‌شوند و جامعه چگونه از درون آنها اکنونِ زخمی و تهدیدشده خود را معنا می‌کند. مردم تنها در امتداد عادت آیینی یا پیروی سیاسی به صحنه نیامدند؛ آنان از خلال این آیین، اکنونِ ملتهب خود را در زبان آشنای تاریخ، ولایت، شهادت و ایران بازقابل‌فهم کردند. همین پیوند است که به رخداد، عمق تمدنی می‌بخشد؛ زیرا در آن، عناصر بنیادین فرهنگ شیعی و حافظه تاریخی ایران، نه به‌ صورت میراثی ایستا بلکه به‌ صورت منبعی زنده برای بازسازی معنا و انسجام اجتماعی عمل می‌کنند.

از همین‌رو، شکوه این تشییع را نمی‌توان از فرایندی که پیش از آن در جامعه جریان داشت منفک کرد. این رخداد، فشرده‌ترین صورت یک صیرورت بود نه نقطه‌ای ایستا در یک خط زمانی. جامعه ایران پیش از رسیدن به این لحظه، از میدان بحران عبور کرده بود؛ میدانی که در آن، مرزهای ادراک جمعی نسبت به نظم، تهدید، اعتراض، بقا و تعلق بار دیگر جابه‌جا شد. حوادث دی‌ماه ۱۴۰۴، که رهبر شهید انقلاب از آن با تعبیر «کودتا» یاد کردند، صرفاً یک اختلال امنیتی نبود. اهمیت آن در این بود که جامعه را با پرسشی بنیادی مواجه ساخت: مرز میان اعتراض و براندازی، میان نارضایتی و تخریب، و میان انتقاد از درون و هم‌نوایی با ضربه از بیرون کجاست؟ این رخداد، مستقل از مواضع سیاسی گوناگون درباره آن، تکانه‌ای تفسیری در سپهر عمومی پدید آورد؛ زیرا جامعه را واداشت نسبت خود را با امنیت، خشونت، نظم و امکان فروپاشی از نو صورت‌بندی کند اما این تکانه تفسیری در جنگ ۴۰ روزه به مرتبه‌ای وجودی‌تر ارتقا یافت.

آغاز جنگ در ۹ اسفند ۱۴۰۴، افق ادراکی جامعه را به‌ نحوی بنیادین دگرگون کرد. در شرایط جنگ، بسیاری از منازعات روزمره درون افق بزرگ‌تری بازچینش می‌شوند؛ زیرا مساله بقا، تمامیت، امنیت و آینده در مقیاسی دیگر بر همه چیز سایه می‌افکند. در چنین لحظه‌ای، «ایران» دیگر صرفاً یک صورت حقوقی یا سیاسی نیست بلکه به تجربه‌ای انضمامی و وجودی بدل می‌شود؛ به خانه‌ای که در معرض تهدید قرار گرفته و دفاع از آن دیگر نه یک موضع ایدئولوژیک صرف بلکه ضرورتی برای حفظ امکان زیستن جمعی است.

شواهد پیمایشی و نیز آنچه در عرصه عمومی در ماه‌های اخیر آشکار شد، موید تمایزگذاری بنیادین میان نارضایتی از کارکردهای جاری و التزام به حفظ موجودیت و امنیت کشور است. این داده‌ها نشان می‌دهد که جامعه در دل بحران، میان نقد عملکردها و انکار اصل موجودیت ملی مرزبندی روشنی ترسیم می‌کند؛ یعنی می‌تواند در عین نارضایتی از ناکارآمدی‌ها، در لحظه تهدید بر سر اصل بقا و امنیت به همگرایی برسد. این همان چیزی است که در عرصه عمومی نیز در قالب حضور گسترده و همبستگی نمادین، خود را نشان داد. از این حیث، مجموع داده‌ها و مشاهدات نه بازنمایی تصویری یکدست و بی‌تناقض از جامعه بلکه نمایانگر نوعی جابه‌جایی در ادراک عمومی‌اند؛ جابه‌جایی‌ که در آن نارضایتی روزمره، لزوماً به گسست از وفاداری تاریخی و ملی منتهی نمی‌شود.

در همین نقطه است که «مقاومت» و «خون‌خواهی»، نه به‌ مثابه برون‌ریزی صرف عاطفه جمعی بلکه به‌ عنوان دو دلالت مرکزی و دو مطالبه محوریِ برآمده از تجربه بحران، جنگ و فقدان، در نقطه اتصال امر نمادین و امر سیاسی قرار می‌گیرند. مقاومت، در این بافتار، فقط نامی برای ایستادگی نیست بلکه صورت‌بندی یک اراده تاریخی برای جلوگیری از تحمیل اراده دشمن بر سرنوشت ملی است؛ اراده‌ای برای آنکه تهدید خارجی نتواند از خلال ضربه نظامی، جنگ ادراکی، فرسایش اقتصادی یا اختلال در انسجام داخلی، موازنه را به زیان ایران تثبیت کند.

خون‌خواهی نیز در امتداد همین منطق قرار می‌گیرد. این مفهوم، پیش از آنکه ترجمان صرف اندوه یا ناظر به تسویه‌ای درونی باشد، متوجه دشمن خارجی و آمران و عاملان جنایتی است که جامعه آن را تعرضی سازمان‌یافته به امنیت، کرامت و موجودیت تاریخی خود تلقی می‌کند. از این منظر، خون‌خواهی یعنی اصرار بر هزینه‌سازی مؤثر برای خصم، برهم‌زدن محاسبات او، سلب اطمینان از امکان تکرار تعرض و تثبیت این حقیقت که تعرض به ایران و به رهبری آن، بی‌پاسخ و بی‌عاقبت نخواهد بود؛ عقلانیتی راهبردی که می‌فهمد اگر دشمن در برابر جنایت خود هزینه‌ای واقعی نپردازد، منطق تعرض بازتولید خواهد شد.

رهبر انقلاب نیز در همین چارچوب، خون‌خواهی را از سطح واکنشی احساسی فراتر برده و در سطحی تاریخی و ملی صورت‌بندی کردند: «این اطمینان را به همگان می‌دهم که ما از انتقام خون شهدای شما صرف‌نظر نخواهیم کرد. انتقامی که در نظر داریم فقط مربوط به شهادت رهبر عظیم‌الشأن انقلاب نیست بلکه هر عضوی از ملت که توسط دشمن شهید می‌شود، خود موضوع مستقلی برای پرونده انتقام است.»

این بیان، خون‌خواهی را از سطح سوگِ صرف به منطق بازدارندگی، عدالت تاریخی و دفاع از کرامت ملی ارتقا می‌دهد اما پیام اخیر رهبر انقلاب، این منطق را از دایره ملاحظات رسمی نیز فراتر برده و به یک «عهدِ وجودی» بدل ساخته است؛ جایی که ایشان با پیوند زدن خون‌خواهی به مکتب حسینی، تصریح می‌کنند که انتقام دیگر متوقف بر وجود اشخاص یا مسئولان نیست: «عهد می‌بندیم که انتقام خون پاک شما و همه‌ شهیدان این دو جنگ را از قاتلین جنایتکار و بی‌آبرو بگیریم… این جنایتکاران… آرزوی مرگی آرام و در بستر را با خود به گور خواهند برد. ما باشیم یا نباشیم، این مطلب محقّق خواهد شد.» این چرخشِ گفتمانی، عمقِ راهبردیِ خون‌خواهی را از یک «واکنشِ دولتی» به یک «پروژه‌یِ تمدنی و آحادمحور» تغییر داده است؛ پیامی که هم برای دشمن حامل پیامِ استمرار بی‌پایان تهدید است و هم برای نظام، به مثابه یک «فرمانِ ارتقایِ ساختاری» عمل می‌کند که در آن، مشروعیت نهادی مستقیماً به تحقق این وعده گره خورده است.

دقیقاً از همین‌جا نسبت این دو مؤلفه با تغییر پارادایم روشن می‌شود. هزینه‌سازی برای دشمن خارجی، تنها با زبان تهدید یا انتقام‌جویی لفظی تحقق نمی‌یابد بلکه مستلزم بازآرایی درونی ظرفیت قدرت ملی است: از ارتقای کارآمدی تصمیم‌گیری و انسجام فرماندهی گرفته تا تقویت بنیه اقتصادی، افزایش تاب‌آوری اجتماعی و ترمیم شکاف دولت و ملت. مقاومت و خون‌خواهی هنگامی از سطح شعار فراتر می‌روند که همزمان در بیرون، هزینه تعرض را برای دشمن بالا ببرند و در درون، فشاری تاریخی برای عبور از ناترازی‌ها و ناکارآمدی‌های ساختاری ایجاد کنند.

در این معنا، تغییر پارادایم نه انحراف از منطق خون‌خواهی بلکه شرط تحقق کامل آن است. حضور عظیم جامعه در تشییع، چک سفیدامضایی برای تداوم وضع موجود نیست بلکه سرمایه‌ای متراکم است که تحقق آن منوط به یک الزام دوگانه است: پاسخ سخت و بازدارنده به دشمن در بیرون و بازسازی درونی سازوکارهای اداره کشور در درون. تحقق این الزام دوگانه و عبور از این آزمون تاریخی، پیش و بیش از هر چیز، نیازمند یک ترجمه عملی و عینی در ساختارهای نهادی حکومت است؛ امری که ضرورت گذار از نمادها به نهادها را برجسته می‌سازد

از همین‌جا می‌توان اهمیت سیاسی و تمدنی این رخداد را در ساحت نهادسازی نیز تحلیل کرد. اگر مردم در سوگ و جنگ، امر ملی و تاریخی را بازتولید کردند، حکمرانی نیز باید در سیاست‌گذاری، عدالت، کارآمدی و صداقت، معادل نهادی این بازتولید را ممکن کند. معنای این سخن آن است که سرمایه نمادینی که در تشییع و در همبستگی پس از جنگ متراکم شد، تنها در صورتی به سرمایه‌ای پایدار در سطح سیاسی و اجتماعی تبدیل می‌شود که نهادهای حکمرانی بتوانند آن را در قالب تجربه ملموس شهروندان استمرار بخشند.

این استمرار، نخست در سطح سیاست‌گذاری به معنای آن است که اولویت‌های عمومی، به‌ ویژه در حوزه معیشت، ثبات اقتصادی، خدمات عمومی و کاهش نااطمینانی، با حساسیتی هم‌تراز با عظمت سرمایه اجتماعی موجود دنبال شود اما در این سطح، دو مولفه مقاومت و خون‌خواهی نیز باید ترجمه نهادی پیدا کنند. ترجمه نهادی مقاومت آن است که کشور در برابر فشارها و تهدیدها صرفاً در سطح گفتار ایستادگی نکند بلکه از طریق تقویت ظرفیت‌های تولیدی، تاب‌آوری اقتصادی، امنیت اجتماعی، انسجام تصمیم‌گیری و کاهش آسیب‌پذیری‌های ساختاری، توان مقاومت موثر را در زندگی واقعی جامعه مستقر سازد. مقاومت، اگر در سطح نهادها صورت‌بندی نشود، به‌ تدریج از یک سرمایه اجتماعی به یک کلیشه خطابی فروکاسته خواهد شد.

در سطح عدالت نیز ترجمه نهادی خون‌خواهی اهمیت می‌یابد اما این ترجمه را نباید به توزیع جبرانی هزینه‌ها یا اصلاح مناسبات اقتصادی در داخل تقلیل داد. نقطه آغاز خون‌خواهی، اعاده عزت و اقتدار ملی از طریق تحمیل پاسخی سخت، مؤثر و بازدارنده به دشمن است؛ پاسخی که نه‌ تنها عاملان و آمران تعرض را با هزینه‌ای واقعی مواجه کند بلکه محاسبات راهبردی آنان را چنان دگرگون سازد که دیگر تهدید ایران و تعرض به رهبری آن را اقدامی ممکن، تکرارپذیر یا کم‌هزینه نپندارند.

غرور ملیِ جریحه‌دارشده با تسلی نمادین یا اعلام مواضع کلی ترمیم نمی‌شود؛ ترمیم آن در گرو آن است که جامعه در واقعیت سیاسی و راهبردی ببیند دشمن از تعرض خود منتفع نشده، ابتکار عمل او سلب شده و موازنه‌ای تازه به سود امنیت، کرامت و اقتدار ایران شکل گرفته است. بنابراین، خون‌خواهی زمانی واجد معنای تاریخی می‌شود که به تأسیس یک بازدارندگی تازه بینجامد؛ بازدارندگی‌ای که در آن دشمن نه‌ فقط از پاسخ به تعرض گذشته متأثر شود بلکه امکان و جرئت تکرار تهدید علیه ایران، ملت و رهبری آن را نیز از دست بدهد. در این معنا، خون‌خواهی صورت سیاسیِ بازیابی عزت ملی است؛ زیرا ملتی که ضربه‌ای به مرکز نمادین و تاریخی هویت خود را بی‌پاسخ بگذارد، صرفاً یک خسارت امنیتی را تحمل نکرده بلکه به فرسایش تدریجی شأن و اعتمادبه‌نفس تاریخی خویش تن داده است.

با این حال، پاسخ سخت به دشمن تنها ضلع بیرونی خون‌خواهی است و بدون تغییر پارادایم در درون، نمی‌تواند بازدارندگی‌ای پایدار ایجاد کند. منطق خون‌خواهی، هنگامی که به‌ طور کامل فعال شود، فقط دشمن را با هزینه مواجه نمی‌سازد بلکه رویه‌های مداراجویانه، انفعالی و فرسوده‌ای را نیز که در داخل به بازتولید آسیب‌پذیری ملی انجامیده‌اند، به پرسش می‌کشد. به تعبیر دیگر، خون‌خواهیِ پایدار فقط با بازدارندگی بیرونی محقق نمی‌شود بلکه نیازمند رفع سرچشمه‌های آسیب‌پذیری داخلی نیز هست. نمی‌توان در سطح نظامی و سیاسی از تحمیل هزینه به خصم سخن گفت اما در سطح اقتصادی همچنان به سازوکارهایی وابسته ماند که محاصره و تحریم را به وضعیتی دائمی و سودآور برای شبکه‌های واسطه تبدیل می‌کنند. اقتصادی که دورزدن تحریم را بر بی‌اثرکردن آن مقدم می‌دارد و بقای خود را به دلالی، نوسان‌گیری، واسطه‌های غیرشفاف و مدارهای پرهزینه انتقال منابع گره می‌زند، هرچند ممکن است در کوتاه‌مدت بخشی از نیازهای کشور را تأمین کند، در بلندمدت همان ساختار فشاری را بازتولید می‌کند که دشمن از آن برای فرسایش قدرت ملی بهره می‌برد.

از این‌رو، تغییر پارادایم اقتضا می‌کند که منطق موقت و اضطراریِ «دورزدن تحریم» جای خود را به راهبرد پایدار «بی‌اثرکردن تحریم» بدهد؛ راهبردی مبتنی بر اقتصاد مقاومتی، تقویت تولید، کاهش وابستگی‌های راهبردی، تنوع‌بخشی واقعی به زنجیره‌های تأمین، اصلاح نظام مالی و ارزی، افزایش قابلیت پیش‌بینی اقتصاد و برچیدن منافعی که برای برخی شبکه‌ها در استمرار وضعیت تحریمی شکل گرفته است. تا زمانی که گروه‌هایی از نوسان، عدم شفافیت، چندنرخی‌بودن، واسطه‌گری و تداوم محاصره منتفع می‌شوند، فشار خارجی نه‌ فقط یک تهدید بیرونی بلکه به سازوکاری برای بازتولید رانت در داخل تبدیل خواهد شد؛ و چنین وضعی با منطق خون‌خواهی، که در پی سلب امکان تعرض از دشمن است، تعارضی بنیادین دارد.

در این چارچوب، عدالت نه معنایی فرعی یا اخلاقی برای خون‌خواهی بلکه یکی از ارکان قدرت‌ساز و بازدارنده آن است. جامعه باید به‌ طور محسوس دریابد که پاسخ به خون‌های ریخته‌شده، هم به تغییر رفتار دشمن می‌انجامد و هم به تغییر رویه‌هایی که در داخل، قدرت کشور را مستهلک و هزینه مقاومت را ناعادلانه توزیع کرده‌اند. نمی‌توان از مردم انتظار ایستادگی داشت اما بار جنگ، تحریم و بازسازی را بر دوش طبقات فرودست انباشت و در همان حال اجازه داد منافع ناشی از تداوم بحران در مدارهای بسته رانت، امتیاز، دلالی و واسطه‌گری متمرکز شود.

چنین وضعی نه‌ تنها عدالت را نقض می‌کند بلکه مستقیماً قدرت ملی را تضعیف و غرور عمومی را به سرخوردگی تبدیل می‌کند؛ زیرا جامعه احساس خواهد کرد خون‌خواهی در بیرون مطالبه می‌شود اما مناسباتی که امکان فشار دشمن را در داخل افزایش داده‌اند، همچنان مصون مانده‌اند. از همین رو، برخورد واقعی با فساد، تبعیض، ویژه‌خواری، مصونیت‌های غیرموجه و شبکه‌های منتفع از تحریم، بخشی جدایی‌ناپذیر از همان تغییر پارادایمی است که پاسخ سخت خارجی را به بازسازی قدرت درونی پیوند می‌دهد.

ترجمه نهادی خون‌خواهی زمانی کامل می‌شود که دشمن در بیرون قدرت تهدید مجدد را از دست بدهد، ساختارهای آسیب‌زا در درون امکان تداوم نیابند و مردم در زندگی واقعی خود ببینند که ایستادگی ملی به افزایش اقتدار کشور، استقرار عدالت، احیای تولید و بازیابی شأن تاریخی ایران انجامیده است. در چنین صورتی، خون‌خواهی از واکنشی مقطعی به اصلی مؤسس برای بازسازی امر ملی ارتقا می‌یابد؛ اصلی که عزت را با بازدارندگی، عدالت را با قدرت و مقاومت را با دگرگونی واقعی در منطق حکمرانی و اقتصاد ملی به یکدیگر پیوند می‌زند.

این سطح از عدالت، همزمان به تقویت پاسخ‌گویی نهادی نیز نیاز دارد. زیرا یکی از مهم‌ترین راه‌های فرسایش سرمایه اجتماعی آن است که رنج عمومی با ابهام، بی‌توضیحی و بی‌مسئولیتی نهادی همراه شود. اگر قرار است خون‌خواهی از سطح عاطفه به سطح عقلانیت سیاسی ارتقا یابد، باید درون دستگاه حکمرانی نیز به صورت تعهد به مسئولیت‌پذیری، شفافیت، توضیح‌پذیری و قابلیت بازخواست نهادها متجلی شود. مردم باید حس کنند که هیچ خطا، قصور یا ناکارآمدی‌ای در پشت زبان کلی مقاومت پنهان نمی‌شود و هیچ نهادی خود را ورای پرسش و حساب‌کشی نمی‌بیند.

این امر فقط برای ترمیم اعتماد اداری یا افزایش مشروعیت رویه‌ای اهمیت ندارد بلکه مستقیماً با مسئله غرور ملی مرتبط است. جامعه‌ای که در برابر دشمن ایستاده و هزینه داده است، اگر در درون با سکوت نهادی، مصونیت ساختاری و بی‌پاسخ‌ماندن خطاها مواجه شود، به‌ تدریج ممکن است احساس کند که شأن تاریخی‌اش در سطح گفتار ستوده می‌شود اما در سطح اداره کشور جدی گرفته نمی‌شود. در چنین وضعی، آنچه در ابتدا به‌ عنوان خون‌خواهی و همبستگی بروز می‌کند، ممکن است در تجربه اجتماعی به احساس تلنبارشده بی‌پاسخ‌ماندن رنج‌ها، یک‌سویه‌بودن هزینه‌ها، مصادره‌شدن معنای ایستادگی و در نهایت سرخوردگی از امکان ترمیم اقتدار ملی فروکاسته شود.

درست در همین‌جاست که نسبت خون‌خواهی با عدالت روشن می‌شود: خون‌خواهیِ فاقد ترجمه نهادی عادلانه و پاسخ‌گو، به‌ مرور نه‌فقط فرسوده بلکه معکوس می‌شود و می‌تواند از منبع احیای غرور ملی به کانون انباشت یأس و تحقیر بدل گردد اما خون‌خواهی‌ای که در قالب اصلاح درونی، سلامت نهادی، انصاف توزیعی، پاسخ‌گویی واقعی و بازتوازن‌بخشی به رابطه دولت و ملت متجلی شود، می‌تواند به یکی از مهم‌ترین نیروهای تاریخی برای بازسازی اعتماد عمومی، ترمیم غرور ملی و تثبیت امر ملی بدل گردد.

در سطح کارآمدی نیز این دو مولفه اقتضا می‌کنند که دولت و نهادها از منطق واکنش مقطعی، نمایشی و صرفاً تبلیغاتی عبور کنند. حکمرانی باید بتواند در حل مسائل انباشته روزمره، در ایجاد پیش‌بینی‌پذیری، در هماهنگی میان دستگاه‌ها و در اثبات توان اجرایی خود، پاسخی متناسب با این سرمایه اجتماعی ارائه دهد. هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند برای مدت طولانی شکاف میان شور نمادین و ناکارآمدی نهادی را تحمل کند. در سطح صداقت نیز مسئله روشن است: رابطه حکومت با جامعه نمی‌تواند فقط در لحظات استثنایی و با اتکای به بسیج عاطفی بازتولید شود.

اگر مقاومت و خون‌خواهی به دو ستون معنایی خواست عمومی بدل شده‌اند، حکمرانی باید با شفافیت، توضیح‌پذیری، پرهیز از روایت‌سازی فرساینده و به‌رسمیت‌شناختن رنج واقعی مردم، نشان دهد که این خواست را فهم کرده و به آن پاسخ نهادی می‌دهد. تنها در این صورت است که آنچه در میدان سوگ به‌صورت همبستگی آیینی و تاریخی پدیدار شد، می‌تواند در سطح دولت و جامعه به اعتماد نهادی، ثبات پایدار و تحول سیاسیِ دارای پشتوانه اجتماعی تبدیل شود.

در غیر این صورت، شکاف میان سطح نمادین و سطح نهادی گسترش می‌یابد. جامعه ممکن است همچنان در لحظات حاد، ظرفیت احضار همبستگی را داشته باشد اما اگر تجربه روزمره‌اش از حکمرانی با آن افق نمادین ناسازگار بماند، به‌ تدریج نوعی گسست میان وفاداری تاریخی و رضایت عملی شکل خواهد گرفت. این گسست، الزاماً خود را به‌ صورت فروپاشی فوری نشان نمی‌دهد اما در درازمدت توان بازتولید سرمایه اجتماعی را تضعیف می‌کند. از این رو، مهم‌ترین آزمون پس از تشییع و پس از جنگ، نه در میدان نمادها بلکه در میدان نهادهاست: اینکه آیا حکومت می‌تواند همبستگی برانگیخته‌شده را به اعتماد پایدار، اصلاح واقعی و تغییر پارادایم در شیوه اداره کشور ترجمه کند یا نه.

در نهایت، اگر بخواهیم این دوره را در یک دستگاه مفهومی منسجم صورت‌بندی کنیم، باید گفت جامعه ایران از دی‌ ماه ۱۴۰۴ تا تابستان ۱۴۰۵ از مسیر «بحران»، «امتحان» و «تأویل» عبور کرده است. دی‌ماه، لحظه بحران در مرزهای امنیت، نظم و امکان گسست بود. جنگ ۴۰ روزه، لحظه امتحان در مرزهای بقا، دفاع و بازشناسی امر ملی بود و تشییع میلیونی، لحظه تأویل بود؛ لحظه‌ای که در آن جامعه، تجربه‌های متراکم بحران و جنگ را در زبان آیین، سوگ، حافظه و حرکت جمعی ترجمه کرد و به آن‌ها صورتی تاریخی بخشید.

این صیرورت، در سطحی تمدنی، نشان می‌دهد که ایران امروز نه صرفاً جامعه‌ای گرفتار بحران بلکه جامعه‌ای در حال بازتعریف خویشتن است؛ جامعه‌ای که رنج‌های خود را می‌بیند اما ظرفیت احضار معنا، وفاداری و همبستگی را در افق تاریخی خویش از دست نداده است. این ظرفیت، نه محصول تبلیغات بلکه ریشه‌دار در تجربه‌های انباشته، حافظه جمعی، فرهنگ شیعی، ایده ایران و صورت تاریخی مقاومت است. اگر حکومت بتواند این همبستگی را به اعتماد پایدار، تغییرات نهادی ملموس و تغییر پارادایم سیاسی ترجمه کند، آنگاه این دوره گذار می‌تواند به آغازی برای بازسازی امر ملی و بازتعریف حکمرانی بدل شود؛ در غیر این صورت، شکاف میان امر نمادین و امر نهادی به چالشی ماندگار و فرساینده تبدیل خواهد شد.

پژوهشگر جامعه و سیاست

منبع خبر "ایرنا" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.