به گزارش ایرنا از فرهنگستان هنر، در نشستی با حضور جمعی از فعالان رسانه و فضای مجازی ترکیه در سالن گلستان هنر فرهنگستان هنر برگزار شد، شاهحسینی ضمن خیرمقدم به میهمانان ترکیه، با اشاره به شرایط خاص کشور و ایام سوگواری شهادت رهبر مقتدر جمهوری اسلامی ایران، پیوند میان دو ملت ایران و ترکیه را فراتر از مرزهای جغرافیایی و مبتنی بر ارزشهای مشترک ایمانی و عاشورایی دانست.
سپس وی به مناسبت تلاقی با چهارم جولای و دویستوپنجاهمین سالگرد استقلال ایالات متحده آمریکا و لزوم بازخوانی اظهارات جنجالی یکی از روسای جمهور اسبق این کشور اشاره کرد و گفت: سالگرد استقلال آمریکا، بار دیگر پرسشهای جدی را درباره ماهیت ساختار سیاسی و نظامی واشنگتن در افکار عمومی جهان زنده کرده است. سخنرانی جیمی کارتر، سیونهمین رئیسجمهور آمریکا در سال ۲۰۱۹، هسته اصلی این بازخوانی تاریخی است؛ جایی که او صراحتاً ایالات متحده را «جنگطلبترین کشور در تاریخ جهان» نامید.
رئیس فرهنگستان هنر در توضیح بیشتر این مبحث افزود: کارتر در این سخنرانی مستند که بازتاب گستردهای در رسانههای بینالمللی داشت، با اشاره به پیشینه تاریخی کشورش تاکید کرد که ایالات متحده در طول حیات خود، تنها ۱۶ سال را بدون درگیری نظامی و در صلح سپری کرده است. تحلیل آماری این ادعا نشان میدهد که با کسر این دوره کوتاه ۱۶ ساله از عمر ۲۵۰ ساله آمریکا، این کشور بیش از ۸۵ هزار و ۴۱۰ روز از تاریخ خود را درگیر جنگ، مداخله نظامی یا منازعات مسلحانه در نقاط مختلف جهان بوده است.
وی یادآور شد: این کارنامه تاریخی در حالی رقم خورده است که دستگاه دیپلماسی و رسانهای ایالات متحده بهطور مستمر شرکای منطقهای و بهویژه کشورهای اسلامی را به جنگافروزی و بیثباتسازی جهان متهم میکند. با این حال، نگاهی ساختاری به روند شکلگیری و توسعه اراضی و نفوذ ایالات متحده آمریکا نشان میدهد که پدیده «جنگ» نه یک اتفاق گذرا، بلکه ابزاری کانونی در هندسه هژمونی و تاریخ سیاسی این کشور بوده است؛ موضوعی که فراتر از بیانیههای رسمی، در کلام عالیترین مقامات پیشین این کشور نیز تجلی یافته است.
از انقلاب برای آزادی تا اشغال برای قدرت
شاهحسینی در تحلیل ریشههای این ماهیت جنگطلبانه، افزود: باید به یک ویژگی ساختاری در تاریخ ایالات متحده توجه کرد که آن را از سایر دولتها متمایز میکند و آن هم ماهیت «انقلابمحور» در پیدایش آن است. برخلاف کشورهایی نظیر فرانسه، روسیه، انگلستان یا ایران که دارای پیشینه تاریخی و تمدنی چندصدساله یا چند هزار ساله بودهاند و انقلاب در آنها به معنای تغییر ساختار یا نظام حاکم حول یک هویت قدیمی است، ایالات متحده کشوری است که «حیات»اش مرهون یک انقلاب است. در واقع، پیش از انقلاب ۱۷۷۶ میلادی، نه کشوری به نام آمریکا وجود داشت و نه هویتی؛ این انقلاب بود که موجودیت ایالات متحده را از دل خاک بیرون کشید.
عضو پیوسته فرهنگستان هنر تصریح کرد: با این حال، این آغاز مبارزه با امپریالیسم بریتانیا به بهانه استقلال آمریکا، لزوماً به معنای تداوم مسیر ضدامپریالیستی این کشور نبود. آنچه در تاریخ سیاسی این کشور مشاهده میشود، یک گذار سریع از «انقلابگری» به «ضدانقلابیگری» است. آمریکاییها که خود این روند را تحت عنوان «استثناگرایی آمریکایی» (American Exceptionalism) توجیه میکنند، بهسرعت از جایگاه یک مبارز برای استقلال، به جایگاه یکی از بزرگترین قدرتهای امپریالیستی جهان تغییر موضع دادند. این گذار از مقاومت در برابر استعمار به سوی استعمارگری نوین، بهوضوح در آثار هنری آن دوران بازتاب یافته است. برای درک این چرخش تاریخی، میتوان به تابلوی مشهور «پیشرفت آمریکایی» (American Progress) اثر «جان گست» (john Gast)، نقاش آمریکایی در سال ۱۸۷۲، چشم دوخت. این اثر هنری، تجسم عینی همان ایدئولوژی است که اشغال تمام سرزمینهای آمریکای شمالی را توجیه میکرد.
در این دوره، پس از تثبیت هجده ایالت اولیه در سواحل اقیانوس اطلس، نوبت به پیشروی به سوی سواحل اقیانوس آرام رسید. این گسترش ارضی که با عنوان «رسالت ملی» (National Mission) از آن یاد میشد، بر پایه یک اسطوره فرضی استوار بود؛ موجودیتی نمادین به نام «فرشته کلمبیا» که در نقاشیها و باورهای جمعی، همچون فرشتهای راهنما، آمریکاییها را از شرق به سوی غرب برای اشغال سرزمینهای جدید هدایت میکرد. جالب توجه است که حتی نمادهای مشهوری همچون «مجسمه آزادی»، ریشه در همین تصویرسازیهای اسطورهای از «فرشته کلمبیا» دارند؛ نمادی که در ظاهر از آزادی سخن میگوید، اما در باطن، پیشزمینه روایی برای گسترش قدرت و اشغال قلمروهای تازه و کشتار بومیان قاره آمریکا است.
رئیس فرهنگستان هنر به آرمانگرایی تقدیری که در هنر قرن نوزدهم آمریکا (مانند تابلوی جان گست) به عنوان «رسالت ملی» تصویر شده بود، اشاره کرد و گفت: آرمانگرایی تقدیری در واقعیت میدانی، هزینهای انسانی و جغرافیایی داشت که در تاریخ رسمی کمتر به صراحت از آن سخن به میان میآید. پیشروی توقفناپذیر از سواحل اطلس به سمت اقیانوس آرام، در عمل تنها یک جابهجایی مرزی نبود، بلکه با پاکسازیهای قومی گسترده و قتلعامهای سیستماتیک قبایل بومی آمریکا گره خورده بود؛ فاجعهای که مسیر شکلگیری ایالات متحده را با خون هزاران سرخپوست هموار کرد.
شاهحسینی افزود: اما جاهطلبیهای ارضی واشنگتن به حذف مردمان بومی محدود نماند. بخش قابلتوجهی از ایالتهای غربی آمریکا که امروز به عنوان خاک اصلی این کشور شناخته میشوند، در واقعیت تاریخی، بخشی از قلمرو ملی مکزیک بودند. ایالات متحده در جریان جنگهای توسعهطلبانه، نزدیک به نیمی از خاک مکزیک را به شکلی نظاممند جدا و به قلمرو خود ملحق کرد که امروز این سرزمین اشغال شده در قالب ۸ ایالت غربی و جنوبی، عملاً یک سوم خاک آمریکا را به خود اختصاص داده است. منطق حاکم بر این دوران، صریح و بیپرده بود: «رسالت» توسعهطلبی، فراتر از هر مانعی است؛ بنابراین چه قبایل بومی که سد راه بودند و چه دولت مکزیک که صاحب این اراضی بود، باید از پیشروی این «ماشین پیشرفت» کنار زده میشدند.
وی با اشاره به خصلت توسعهطلبانهای که ریشه در قرن نوزدهم میلادی دارد و نمودهای آن همچنان در نظام سیاسی واشنگتن زنده است، تصریح کرد: طرح ادعاهای جدید توسط چهرههایی نظیر دونالد ترامپ درباره مالکیت ایالات متحده بر بخشهایی از کانادا یا حتی تصاحب گرینلند، نشان میدهد که ذهنیت «استثناگرایی آمریکایی» و باور به حق توسعهطلبی بر سایر سرزمینها، فراتر از دوران گسترش به غرب، همچنان به عنوان یک مولفه در نگاه استراتژیک بخشی از نخبگان سیاسی این کشور باقی مانده است. این گذار تاریخی نشان میدهد کشوری که در ابتدای حیات خود با شعار استقلال از امپریالیسم بریتانیا قیام کرده بود، بهسرعت خود به مدلی نوظهور و بیرحمتر از امپریالیسم بریتانیا تبدیل شد که امروز مرزهای جغرافیایی را نه بر اساس حقوق بینالملل، بلکه بر پایه قدرت نظامی و اراده توسعهطلبانه بازتعریف میکند.
از «رسالت ملی» تا امپریالیسم جهانی
مجید شاهحسینی معتقد است: پایان فاز توسعهطلبی در قاره آمریکا، نه تنها با عطش ساختار سیاسی ایالات متحده برای بسط نفوذ بیشتر فروکش نکرد؛ بلکه تغییر مقیاس داد. در حالی که قرن نوزدهم با نقاشیهای نمادین «فرشته کلمبیا» و توجیه «رسالت ملی» برای تصرف سرزمینهای غرب همراه بود، پایان همین قرن، سرآغاز ورود آمریکا به باشگاه استعمارگران سنتی جهان شد.
وی در تشریح بیشتر، الحاق مجمعالجزایر هاوایی به عنوان ایالت پنجاهم و یورش به فیلیپین در سال ۱۸۹۸ را نقاط عطفی در این گذار دانست و افزود: نکته تراژیک و متناقض این تاریخ، سرنگونی یک جمهوری مستقل و منتخب در فیلیپین توسط کشوری بود که خود را «مروج دموکراسی» مینامید. رسانههای آن دوران با انتشار کاریکاتورهایی که رهبران بومی را همچون «حشرات مزاحم» به تصویر میکشیدند، افکار عمومی را برای اشغالگری توجیه میکردند. این رفتار، حتی صدای برخی روشنفکران و نویسندگان برجسته آمریکایی را نیز درآورد؛ چنانکه مارک تواین (Mark Twain)، نویسنده بزرگ آمریکایی، با صراحت تمام نسبت به این چرخش تاریخی اعتراض کرد و نوشت: «ما که در آغاز قرن نوزدهم به عنوان ملتی آزادیخواه علیه امپریالیسم انگلستان قیام کردیم، در پایان همان قرن، خود به امپریالیستی خونریز تبدیل شدهایم که سرزمینهای دیگران را اشغال میکنیم.»
شاهحسینی به ابعاد تازهتر واشنگتن و میل به هژمونی این دولت با ورود به قرن بیستم اشاره و توضیح داد: با وقوع جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴، اگرچه ایالات متحده در ابتدا بیطرف بود و این منازعه ارتباطی به امنیت ارضی آن نداشت، اما فرصتطلبی سیاسی واشنگتن، مسیر را تغییر داد. در حالی که ملتهای منطقه، از جمله مردم ترکیه در نبردهای خونین و حماسی دفاع از تمامیت ارضی خود (نبرد چاناکقلعه/گالیپولی) درگیر بودند، ایالات متحده نظارهگر بود تا در سال ۱۹۱۷، یعنی در واپسین سالهای جنگ، به میدان بیاید؛ گویی تنها برای سهیم شدن در غنایم پس از جنگ و تغییر موازنه قدرت به نفع خود وارد کارزار شده بود.
ورود دیرهنگام آمریکا به جنگ جهانی اول، بیش از آنکه یک مداخله برای صلح باشد، یک «فرصتطلبی استراتژیک» برای تثبیت جایگاه ایالات متحده به عنوان ابرقدرت نوظهور جهانی بود. با پایان این جنگ در سال ۱۹۱۸ و فروپاشی نظمی که پیش از آن بر جهان حاکم بود، آمریکا نه تنها از یک قدرت قارهای، بلکه به بازیگر اصلی عرصه بینالملل تبدیل شد؛ بازیگری که در نگاه نخبگان سیاسیاش، نظم جهانی از آن او بود و سایر کشورها، تنها عرصهای برای گسترش منافع امپریالیستیاش تعریف میشدند.
این مرور تاریخی، هشدار مهمی برای نسل امروز است: «شناخت ماهیت قدرت، نه در بیانیههای دیپلماتیک امروز، بلکه در واکاوی دقیق ریشههایی نهفته است که در دهههای سرنوشتساز قرن بیستم بنا شدهاند».
هالیوود؛ پیشقراول ارتش در کارزار نرم هژمونی
رئیس فرهنگستان هنر به اهمیت اقناع افکار عمومی در آمریکا پرداخت و اضافه کرد: تثبیت جایگاه ایالات متحده به عنوان یک ابرقدرت جهانی، تنها از مسیر تحرکات نظامی نمیگذشت؛ بلکه نیازمند بسترسازی فرهنگی و «اقناع افکار عمومی» برای پذیرش این نقش جدید بود. در این میان، ماشین تبلیغاتی هالیوود، نقشی تعیینکننده ایفا کرد تا ورود دیرهنگام آمریکا به جنگ جهانی اول را نه یک اقدام فرصتطلبانه، بلکه یک «ضرورت تاریخی و اخلاقی» جلوه دهد.
وی ادامه داد: استفاده از بهانههایی نظیر غرق شدن کشتی «لوسیتانیا» در سال ۱۹۱۵، نقطه آغاز این عملیات روانی بود. اما پرسش کلیدی تحلیلگران تاریخ، همواره این بوده است که اگر هدف آمریکا دفاع از مظلومین بود، چرا توماس وودرو ویلسون (Thomas Woodrow Wilson)، رئیس جمهور وقت آمریکا، دو سال تعلل کرد و درست در سال ۱۹۱۷، زمانی که طرفین جنگ فرسوده شده بودند، وارد میدان شد؟ پاسخ این معما را باید در استراتژی «سهیم شدن در غنایم» جستجو کرد؛ استراتژیای که برای باورپذیر شدن نزد افکار عمومی آمریکا، به هنرمندانی چون «دیوید وارک گریفیث» (David Wark Griffith) نیاز داشت.
عضو پیوسته فرهنگستان هنر در ادامه به معرفی و تبیین آثار این کارگردان و نقش او برای مهندسی ذهن ملتها پرداخت و اضافه کرد: گریفیث در آثار خود، بهویژه فیلم «تعصب» (Intolerance) محصول ۱۹۱۶، تاریخ را به ابزاری برای مهندسی ذهن تبدیل کرد. او با روایتی موازی و پرهزینه از ادوار مختلف تاریخ، بابل باستان را با آمریکای معاصر مقایسه کرد. استعاره فیلم روشن بود: «بابل، تمدنی عظیم و ثروتمند بود که به دلیل بیتفاوتی در قبال تحولات جهانی، سقوط کرد. گریفیث از این طریق، هراسی مصنوعی در جامعه آمریکا ایجاد کرد و مدعی شد که اگر آمریکا در قبال جنگ جهانی بیتفاوت بماند، شعلههای آتش به خاک آمریکا خواهد رسید؛ ادعایی که از نظر ژئوپلیتیک و با توجه به امکانات نظامی آن زمان، عملاً غیرممکن بود.
اوج این فریب سینمایی، تقدسبخشی به جنگ بود. گریفیث با نمایش مسیح و فرشتگان در حال حمایت از سپاه آمریکا، این نبرد سیاسی را به یک «جنگ مقدس» بدل کرد. این رویکرد در سال ۱۹۱۷ با فیلم «قلبهای جهان» (Hearts of the World) به بلوغ خود رسید؛ جایی که کارگردان، خود لباس رزم پوشید، به کانالهای جنگ جهانی اول رفت و دوربینش را همچون سلاحی در خدمت ارتش قرار داد.
همسویی این پروژه با منافع قدرتهای بزرگ، در قدردانی رسمی «دیوید لوید جورج» (David Lloyd George)، نخستوزیر وقت بریتانیا از گریفیث، عیان شد. این واقعه، پرده از حقیقتی مهم برداشت: «هالیوود در قرن بیستم، دیگر یک صنعت سرگرمی نبود، بلکه «پیشقراول ارتش» بود که با سلاح تصویر، راه را برای تثبیت هژمونی جهانی آمریکا هموار میکرد. این میراث سینمایی، عبرتی برای نسل امروز است تا درک کند چگونه یک «روایت هنری» میتواند زمینهساز بزرگترین مداخلههای نظامی تاریخ شود.
هالیوود چگونه جنگ را به یک «نیاز» عمومی تبدیل کرد؟
شاهحسینی ورود ایالات متحده به جنگهای جهانی را بیش از آنکه برآمده از ضرورتهای دفاعی بداند، یک اقدام فرصتطلبانه برای کسب حداکثر دستاورد با حداقل هزینه دانست و افزود: در حالی که آمریکا از این منازعات برای تحکیم قدرت خود بهره میبرد، ملتهای بسیاری در آسیا و جهان اسلام، از جمله ایران و ترکیه، بهای سنگینی را پرداختند؛ از قحطی و بیماریهای ناشی از جنگ در ایران تا تجزیه ارضی سرزمینهای عثمانی.
این الگوی رفتاری در جنگ جهانی دوم نیز تکرار شد و این بار، نظام رسانهای آمریکا با قدرتی بهمراتب بیشتر به خدمت ماشین جنگ درآمد. هالیوود در این دوره، فراتر از یک صنعت سرگرمی، به عنوان یکی از یگانهای ارتش آمریکا عمل کرد. کارگردانان برجستهای نظیر «فرانک کاپرا»(Frank Capra)، «جورج استیونس» (George Stevens)، «ویلیام وایلر» (William Wyler) و «جان فورد»( John Ford)، لباس رزم پوشیدند و به صورت مستقیم به جبههها رفتند تا روایتگر ایدئولوژیک جنگ باشند. پیوند میان پنتاگون و هالیوود در این دوران چنان عمیق بود که مثلا فرانک کاپرا در حین این ماموریت به درجه سرهنگی ارتقاء یافت.
وی ادامه داد: این عملیات اقناعی، تمامی اقشار جامعه را هدف قرار داد. حتی انیمیشنهای «والت دیزنی» نیز از این قاعده مستثنی نبودند؛ جایی که با تبدیل قصههای کودکانه به ابزارهای تبلیغاتی مانند انیمیشن «سه خوک کوچک» (The Three Little Pigs)، آمریکا در قامت «برادر بزرگتر» و مدافع صلح تصویر شد که گویی وظیفه دارد برای جلوگیری از تهدید خیالی حمله به خاکاش، جهان را نجات دهد. این دروغ بزرگ، زیربنای ذهنی نسل جدید آمریکا را برای پذیرش جنگطلبی دولتشان مهیا میکرد.
در بخش مهندسی اجتماعی، این دستگاه پروپاگاندا حتی از جنسیت نیز به عنوان ابزاری برای تامین نیروی کار صنایع نظامی بهره برد. تصویر مشهور «رزی پَرچکار» (Rosie the Riveter) با آن مشت گرهکرده، نمادی بود که با الهام از «جرالدین دویل»[۳] (Geraldine Doyle)، برای تشویق زنان به حضور در کارخانههای اسلحهسازی و جایگزینی مردان اعزامی به جبههها طراحی شد. با این حال، سرنوشت این نماد، آینه تمامنمای رویکرد ابزاری سیستم آمریکا بود؛ پس از پایان جنگ، این زنان که تا دیروز قهرمان ملی بودند، به خانهداری بازگردانده شده و به دست فراموشی سپرده شدند.
وی در پایان، ضمن ابراز خرسندی از این گفتوگو، هدف از طرح این مباحث را ایجاد پرسش در ذهن نسل جوان و دعوت آنان به مطالعه دقیق و نقادانه تاریخ معاصر دانست و از حاضران خواست تا با نگاهی متفاوت به جریانهای رسانهای و سینمایی، به تحلیل واقعبینانه تحولات جهانی بپردازند.










