به گزارش مشرق، ۲۷ دیماه ۱۴۰۴: درب کمپرسی را محکم به هم زد؛ ابروهایش در هم بود چین گوشه چشمانش نشان از عصبانیت شدید او داشت؛ فریاد خمشگینی زد و گفت: این چه طرز ریختن شن و ماسهست؟! تف به این مملکت! اوضاع اقتصادی داغون! هوا آلوده! همه چی خراب! هیشکی کارشو بلد نیست... اه!
سید محمد که تسبیح میچرخاند استغفراللهی زیر لب زمزمهکرد و بعد روی شانه راننده زد و گفت: آروم باش وحید آقا! راننده لودر کارشو بلد نیست چه ربطی به مملکت داره؟! وحید صدایش را بالا برد و گفت: بالا تا پایین مملکت معلوم نیست چه خبره از رهبرش گرفته تا...
سید محمد به سرعت میان حرفهایش پرید و با صدای نیمهبلندی گفت: لااله الاالله ... چه ربطی به رهبر داره؟! تو که توی جنگ ۱۲ روزه خودت داوطلب کمک و امداد شدی ... تو که... مرد حرف سید محمد را قطع کرد و دوباره فریادزد: مگه دروغ میگم حاجی؟ مردم زیر بار خرج و گرونی و جنگ له شدن؛ هر روز تو خیابونا چهلهزارتا چهلهزارتا جوونا رو به کشتن میدن؛ خودش برای اینکه طوریش نشه معلوم نیست توی کدوم پناهگاه با زن و بچش داره کیفشو میبره... سید محمد فریادی زد و گفت: بسه دیگه هرچی اراجیف گفتی! آخه مگه میشه تو ۲ روز ۴۰هزار نفرو کشت؟! مگه بمب اتم زدن وسط خیابون؟! ببین وحید! به حرمت ۸ سال همسنگری و رزمنده بودن بابات چیزی بهت نمیگم... پس حرمت خودتو نگهدار و دهنتو ببند!
راننده کمپرسی با تی شرت مشکی خاکی و شلوار راحتی کهنه خاکستری؛ لخ لخ کنان دمپایی به زمین کشید و دستی بلند کرد و گفت: برو بابا! من از فردا سر این ساختمون نمیام سید؛ برو یه کمپرسی دیگه پیدا کن! یا علی داداش!سید محمد که سرد و گرم چشیده بود در کت و شلوار خاکستری تیره و در حالی که کنار ساختمان نیمهکاره ایستاده بود و باد موهای سپید و موجدارش را تکان میداد؛ همانطور که داشت تسبیح میچرخاند و به رفتن آقای ملکی نگاه میکرد؛ گفت: خدا فقط آخر و عاقبتتو بخیر کنه...
دهم اسفند۱۴۰۴: پاشو وحید! پاشو! بیدار شو! سحره! مرد جوان چشمانش را باز کرد و با همان چشمان سرخ و دست و روی نشسته به سمت سفره سحری رفت. همین طور که تکهنانی را به سمت دهان میبرد؛ گفت: خانم این تلویزیونو روشن کن ببینم چه خبره؛ ببینم این ترامپه زد بالاخره آزاد شدیم یا نه... تلویزیون روشن شد و تکه نان میان دو لبش درون دستش ماستید... زیر لب گفت: مگه رهبر روسیه نبود؟! مگه نرفته بود پناهگاه؟!دروغه بابا! بعد آشفته و با عجله به دنبال تلفن همراهش گشت... خانم این ماسماسک لامصب من کو؟! به سرعت با سید محمد تماس گرفت؛ به محض وصل شدن تماس صدای بلند گریه سید محمد را شنید... پرسید: حاجی دروغه دیگه نه؟! مگه رهبر توی تونل نبود؟! صدای سید محمد را از آنسوی خط شنید که گفت: بد کردی پسرم... بد! برو حلالیت بطلب... خدا از سر تقصیراتت بگذره... و بعد هم بلند بلند گریه کرد...تلفن همراه وحید از دستش سر خورد... خیره به تلویزیون دو دستی توی سرش زد و فقط یک کلمه را زیر لب زمزمه کرد: وااای...
همسرش بهت زده و در حالی که بیصدا از گوشه چشمانش اشک میریخت مرد جوان را نگاه میکرد ... مرد آرام و قرار نداشت؛ لحظهای مینشست؛ لحظهای برمیخاست؛ دستانش مشت شده بودند و بر سر مبل و دیوار آوار میشدند... تمام حرفهای پدرش و سید محمد توی سرش رژه میرفتند... کلنجارهای ده سال اخیرش با آنها و آنچه از بیبیسی و جدیدا اینترنشنال و... مثل آن شنیده بود... ۷ ساعت گذشت... نمیدانست باید چه کند.
روز بعد تصاویر لباسها و خانه ساده امام شهید فضای مجازی را پرد کرد؛ شروع کرد به جست و جو کردن در باره سیره عملی و سادهزیستی ایشان در زندگی... هر چه میگشت دیوانهتر میشد... با صورتی کبود در فضای مجازی میچرخید... عذاب وجدان کار او را به جنون کشانیده بود... فریاد میکشید و درب اتاق را به هم میکوبید؛ غذا نمیخورد و سر کار نمیرفت... همه را از خود شاکی کرده بود. ۲ روز بعد شنید که قرار است مردم هر شب در خیابان تجمع کنند. همان روز از خانه زد بیرون و شروع کرد به تماس گرفتن با همکارانش. تا بالاخره در تماس پنجم به خواستهاش رسید: سلام علی چطوری؟ میگم یادته گفتی کمپرسی رو میخوای؟! زیر قیمت میدهم بهت! ۴ روز بعد کامیون محبوبش را یک میلیارد و ششصد میلیونتومان فروخت! پول که به دستش رسید با سید محمد تماس گرفت؛ دو تماس اول را پاسخ نداد ولی تماس سوم بالاخره وصل شد: سلام حاجی! چرا چند روزه جواب ما رو نمیدی؟! صدای حاجی را شنید: جواب بدم که چی بشه؟! هلهله کنی و نمک بشی روی زخم دلم؟! صدای هقهق بلند وحید سید محمد را به تعجب وا داشت: چیشد وحید؟! مرد جوان گفت: غلط کردم حاجی! وحید کمپرسی ده روز پیش مُرد! دیگه وحیده و لباس تنش؛ کامیونو فروختم حاجی! وحید شدم و تنها! رفیقم رفت...
سید محمد متعجبتر گفت: چیکار کردی؟ چرا؟! تو آدم نمیشی وحید؟ آخه بابات چقدر... مرد جوان درحالیکه اشکهایش را از گوشه چشمان سرخ و گونه ی صورت از شدت انبوه کبودشدهاش پاک میکرد؛ گفت: تند نرو حاجی! فروختم موکب بزنم! میخوام از رهبر حلالیت بطلبم! و باز زد زیر گریه... تماس ادامهداشت و بر تعجب سید محمد هر لحظه افزودهتر میشد؛ وحید در تماس گفته بود که میخواهد موکبی راهبیاندازد و با دادن نذری و خیرات برای امام شهید از او حلالیت بطلبد؛ سید محمد هم خدا را شکر کرده بود و به وحید اطمینان داده بود امام شهید حتما او را حلال خواهدکرد.
لقمهها، پرچمهای ایران، چادر موکب، تدارکات صوت و... همه چیز آمادهشد؛ امروز دقیقا ۴ ماه و ۴ روز است که وحیدکمپرسی در موکب صنف کامیونداران؛ خوشغیرتهای قم را جمع کرده و هر شب برای یادبود امام شهید و اجرای فرامین امام مجتبی خامنهای، رهبر حی انقلاب اسلامی میدانداری میکند. پریشب وحید از حدود ساعت ۱بامداد؛ پس از راست و ریست کردن کارهای موکب خودش را به مسجد جمکران رساند؛ قرار بود صبح در نماز و پس از آن در مراسم تشییع شرکت کند؛ پوست صورتش از شدت اندوه به سیاهی میزد و لبانش کبود بود... رگهای چشمانش سرخ و نارنجی بود و رود روان اشک از چشمانش جاری بود؛ تا صبح راز و نیاز کرد... نماز را خواند و وارد مسیر تشییع شد؛ ماشین حمل پیکر که از مقابل چشمان سرخش عبور کرد چفیهاش را انداخت تا تبرکش کنند و آن را پسگرفت. پشت سر پیکرها بلند بلند خداحافظی میکرد و زیر لب شروع کرد به درد و دل کردن با آقای شهید: آقاجون! ممنونم که به خوابم اومدی و گفتی حلالم کردی... آقا جون تا جون دارم فدایی پسرتم...











