به گزارش ایرنا از نخستین ساعتهای طلوع در جمکران، میان جمعیتی که برای بدرقه آمده بودند، پیرزنی روی ویلچر آرام و بیصدا نشسته بود؛ چادری مشکی بر سر داشت و قاب کوچکی از تمثال رهبر شهید انقلاب را روی سینهاش محکم گرفته بود؛ انگار میترسید اگر لحظهای رهایش کند، آخرین دلخوشیاش را هم از دست بدهد.
لبهایش آرام میلرزید و تنها جملهای که مدام میان بغضش تکرار میشد، این بود: «سیدِ من کجاست؟»، هیاهوی جمعیت بالا میرفت، نوحهها در خیابانها میپیچید و اشک، بیاجازه روی گونههای مردم جاری بود؛ اما نگاه پیرزن هنوز میان پرچمها و شانههای عزاداران، کسی را جستجو میکرد که دیگر بازنمیگشت.
برای او، «رهبر شهید انقلاب» فقط یک نام یا تصویر نبود؛ تکیهگاهی بود برای سالهای خستگی، امیدی بود برای روزهای سخت، و صدایی بود که دلش را آرام میکرد.
هر بار که جمعیت صلوات میفرستاد، دست لرزانش را روی تصویر میکشید و زیر لب چیزی میگفت؛ شاید درد دل، شاید دعا، شاید هم گلایهای کودکانه از این رفتن ناگهانی. چشمهایش خسته بود، اما هنوز انتظار در آن موج میزد؛ انتظار دیدن چهرهای که گمان میکرد از میان جمعیت خواهد آمد و دوباره به مردمش لبخند خواهد زد.
اطرافیانش میگفتند از سحر بیدار بوده و اصرار کرده او را به جمکران بیاورند. میگفت: «من باید بیایم... سیدم تنها نماند.»، برایش سخت بود باور کند مردی که سالها با نامش دل گرفته بود، حالا تنها در قاب عکسها مانده است.
امروز، در میان هزاران عزادار، شاید هیچ تصویری غمانگیزتر از پیرزنی نبود که روی ویلچر، با چشمانی خیس و دلی شکسته، هنوز هم دنبال «سید» خود میگشت؛ زنی که انگار زمان برایش متوقف شده بود و هنوز خبر این داغ بزرگ به قلبش نرسیده بود.
جمکران امروز فقط شاهد بدرقه آقای شهید ایران نبود؛ شاهد دلتنگی نسلی بود که بخشی از امید و آرامش خود را از دست داده بود و میان تمام آن بغضها، صدای آرام پیرزن هنوز شنیده میشد: «سیدِ من کجاست...؟»












