برای تهیه گزارشی از زائرسرای دماوند آمده بودم؛ جایی که زائران مراسم تشییع پیکر رهبر شهید از محور فیروزکوه، پیش از ادامه مسیر به سمت تهران، ساعتی توقف میکردند. موکبهای مردمی، نیروهای هلال احمر، بسیج، شهرداریها، برق و آب و هیاتهای مذهبی هر کدام مشغول خدمترسانی بودند و هر چند دقیقه، خودروهای تازهای وارد محوطه میشدند.
قرار بود گزارش، روایت همین رفتوآمدها باشد؛ از چایهای داغی که میان خستگی راه دست به دست میشد، از نمازخانهای که لحظهای خالی نمیماند و از مردمی که از شهرهای مختلف شمال کشور راهی تهران بودند.
اما یک جمله، همه برنامه را تغییر داد: دختری که کنار پدرش ایستاده بود، به بنر مراسم نگاه کرد و با همان زبان کودکانه گفت: «بابا... عکس پدربزرگ مهربان.»
کنجکاو شدم!
بیشتر بخوانید:
فیلم | شمارش معکوس میزبانی دماوند از زائران تشییع رهبر شهید
رهبر برای این کودک، نه یک عنوان سیاسی بود و نه شخصیتی که تنها از قاب تلویزیون شناخته باشد؛ او را «پدربزرگ مهربان» صدا میزد.
همین شد که از گزارش زائرسرا فاصله گرفتم و سراغ آن خانواده رفتم.
پدر و مادر با روی باز پذیرفتند گفتوگو کنیم. در یکی از غرفههای زائرسرا نشستیم. دختر اما حاضر نشد بنشیند. همان کنار ایستاد، عکسی را که در دست داشت محکم گرفته بود و بیشتر از آنکه حرف بزند، به گفتوگوی پدر و مادرش گوش میداد.
چند دقیقه بعد فهمیدم این خانواده، خانوادهای کارگری از دماوند استی که هر سه، تنها یک بار موفق شدهاند رهبر شهید انقلاب را از نزدیک ببینند.
رهبر برای این کودک، نه یک عنوان سیاسی بود و نه شخصیتی که تنها از قاب تلویزیون شناخته باشد؛ او را «پدربزرگ مهربان» صدا میزد
محسن سهرابی، پدر خانواده، سال گذشته در دیدار روز کارگر حضور داشته و میگوید سالها آرزو داشته در چنین دیداری شرکت کند اما راهش را نمیدانست: «وقتی یکی از دوستانم گفت امکان حضور فراهم شده، باورم نمیشد. وارد حسینیه که شدم، احساس میکردم آرزوی چندین سالهام برآورده شده است.»
از جزئیات مراسم کمتر میگوید و بیشتر از همان حس نخستین دیدار حرف میزند؛ حسی که به گفته خودش هنوز هم با گذشت زمان از ذهنش پاک نشده است: «وقتی آقا وارد حسینیه شدند، فقط نگاه میکردم. دوست داشتم آن لحظه را برای همیشه به خاطر بسپارم.»
کنار او، زهرا ترقی، همسرش، روایت را از نقطه دیگری ادامه میدهد. او و دخترشان، سال گذشته چندی بعد، در سالگرد شهادت شهید رئیسی، موفق شدند به دیدار رهبر بروند.
مادر میگوید دخترش از مدتها قبل آرزوی آن دیدار را داشت.« هر بار تصویر آقا را از تلویزیون میدید، ذوق میکرد. همیشه میگفت دوست دارم یک بار از نزدیک ببینمش.»
وقتی آن آرزو برآورده شد، فاطمه برخلاف بسیاری از حاضران، نه شعاری داد و نه چیزی گفت.
مادر لبخند کوتاهی میزند و میگوید: «فقط گریه میکرد. حتی روی صندلی ایستاده بود تا بهتر بتواند آقا را ببیند.»
تمام این مدت، فاطمه ساکت مانده بود.
از فاطمه پرسیدم از آن روز چه چیزی بیشتر از همه در خاطرت مانده است؟ همانطور که ایستاده بود چند ثانیه سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: «پدربزرگی مهربان.»
دو کلمه. نه از جمعیت گفت، نه از سخنرانی، نه از مراسم. تمام خاطره آن روز، برای او در همین دو کلمه خلاصه شده بود.
بعد پرسیدم وقتی خبر شهادت را شنیدی، چه کردی؟ این بار هم پاسخش کوتاه بود: «خیلی ناراحت شدم...»
دوباره سکوت کرد. نگاهش روی همان عکسی ثابت ماند که از آغاز گفتوگو در دست داشت. چند لحظه بعد، بدون آنکه کسی چیزی بپرسد، ادامه داد: «همهش جلوی تلویزیون مینشستم و گریه میکردم...»
مکثی کرد؛ انگار دنبال واژهای میگشت که بتواند احساسش را توضیح دهد. بعد آرام گفت: «برای پدربزرگی گریه میکردم که فقط یک بار دیدمش...»
چند لحظه سکوت میان ما و فاطمه ماند. نه پدر چیزی گفت، نه مادر. انگار جمله آخر دختر، دیگر نیازی به توضیح نداشت. محسن سهرابی سکوت را شکست. میگوید هنوز هم باور این اتفاق برایش دشوار است و روزی که خبر را شنید، سنگینترین روز زندگیاش بود: «فکر نمیکردم چنین روزی را ببینم. همیشه آرزو داشتم یک بار دیگر به دیدار آقا بروم، اما دیگر این توفیق نصیبم نشد. انشاءالله دیدارمان به قیامت موکول شود.»
زهرا ترقی نیز میگوید نخستین ساعات پس از انتشار خبر را هنوز به روشنی به یاد دارد: «اول باورمان نمیشد. وقتی خبر قطعی شد، فقط گریه میکردیم. گاهی انسان وقتی عزیزی را از دست میدهد، تازه متوجه میشود چه جایگاهی در زندگیاش داشته است.» پدری که از تحقق آرزوی سالهای کارگریاش میگفت، مادری که آرامش آن دیدار را هنوز در خاطر داشت و دختری ۱۰ ساله که همه آن خاطره را در دو کلمه خلاصه کرده بود؛ «پدربزرگ مهربان.»
او از همسرش و خودش کمتر سخن میگوید و بیشتر نگران دخترش است؛ دختری که به گفته او، بعد از شنیدن خبر، ساعتها پای تلویزیون مینشست و تصویر مردی را نگاه میکرد که تنها یک بار از نزدیک دیده بود.
گفتوگو که به پایان رسید، محسن سهرابی از جا برخاست تا همراه خانوادهاش دوباره به جمع زائران بازگردد. فاطمه اما چند لحظه دیگر همانجا ایستاد. عکسی را که از آغاز مصاحبه در دست داشت، آرام روی سینه نگه داشت و پیش از آنکه از مقابل غرفه برود، بار دیگر نگاه کوتاهی به بنر مراسم انداخت؛ همان تصویری که چند دقیقه قبل، آغازگر این روایت شده بود.
بیرون از غرفه، زائرسرا همچنان در جنبوجوش بود. استکانهای چای یکی پس از دیگری میان زائران میچرخید، خادمان موکبها بیوقفه از مسافران پذیرایی میکردند، خودروهای تازه از راه میرسیدند و گروهی دیگر پس از استراحتی کوتاه، مسیر تهران را در پیش میگرفتند.
گزارشی که قرار بود روایت چند ساعت خدمترسانی در یک زائرسرا باشد، در نهایت به روایت خانوادهای رسید که هر کدام، آخرین دیدار خود را با زبانی متفاوت به یاد میآوردند؛ پدری که از تحقق آرزوی سالهای کارگریاش میگفت، مادری که آرامش آن دیدار را هنوز در خاطر داشت و دختری ۱۰ ساله که همه آن خاطره را در دو کلمه خلاصه کرده بود؛ «پدربزرگ مهربان.»
شاید سالها بعد، بسیاری از جزئیات این روزها در حافظهها کمرنگ شود؛ مسیرهای منتهی به تهران، موکبهای خدمترسان، ساعت حرکت کاروانها و شمار زائران. اما برای فاطمه، خاطره این روزها احتمالا همیشه با همان تصویر کودکانه باقی خواهد ماند؛ تصویری از مردی که تنها یک بار از نزدیک دید و در ذهنش نه با یک عنوان رسمی، بلکه با نامی ساده و صمیمی ماندگار شد؛ «پدربزرگی مهربان.»












