به گزارش همشهری آنلاین، بهنام صدقی، روزنامهنگار: روشنفکر، در تعریف کلاسیک، کسی است که نه در سایه قدرت مینشیند و نه در پناه منفعت پنهان میشود. او باید وجدان بیدار جامعه باشد، زبان بیصدایان و آینهای که حقیقت را بیپیرایه بازتاب دهد. اما آنچه امروز در بخشی از فضای فکری و رسانهای ایران با نام روشنفکری عرضه میشود، فاصلهای عمیق و دردناک با این معنا دارد. پدیدهای که میتوان آن را با تعبیر دقیق و افشاگرانه «روشنفکران ناتویی» توصیف کرد.
روشنفکر ناتویی، نه یک فرد مشخص بلکه یک تیپ فکری است. تیپی که در ظاهر مدافع آزادی، حقوق بشر، عقلانیت و پیشرفت است اما در باطن، وابسته به گفتمان قدرت جهانی، شیفته مرکزهای سلطه و مقلد بیچونوچرای روایتهای مسلط رسانهای غربی است. این روشنفکری، نه زاده رنج جامعه خویش، بلکه محصول ترجمه شتابزده و مصرفی مفاهیمی است که بدون زمینه تاریخی و اجتماعی، بر واقعیت ایران تحمیل میشوند.
روشنفکر ناتویی، پیش از آنکه با مردم سخن بگوید، با سفارتها، بنیادها، رسانههای فراملی و اتاقهای فکر همنوا میشود. زبان او زبانی است که بیش از آنکه بوی کوچه و بازار و درد معیشت بدهد، بوی بیانیه، گزارش پروژه و ادبیات سفارشی میدهد. او از رنج مردم سخن میگوید، اما نه برای تغییر آن، بلکه برای مصرف رسانهای آن. فقر برای او سوژه است، نه مسئله. رنج، ماده خام تولید محتواست، نه زخمی که باید درمان شود.
از بنیادیترین ویژگیهای روشنفکر ناتویی، گزینشی دیدن حقیقت است. او به عدالت باور دارد، اما فقط آنجا که عدالت با منافع بلوک فکری مورد علاقهاش تعارضی نداشته باشد. به آزادی معتقد است، اما آزادی را تنها در جغرافیایی خاص و برای گروهی خاص معتبر میداند. نقض حقوق انسان در برخی کشورها را با بزرگنمایی فریاد میزند، اما در برابر جنایتهای آشکار قدرتهای مورد علاقهاش، یا سکوت میکند یا به توجیه روی میآورد یا با واژگان سرد و بیروح آن را میپوشاند.
این دوگانگی اخلاقی، خطرناکترین بیماری روشنفکری معاصر ایران است. بیماریای که اعتماد عمومی را میسوزاند و مفهوم نقد را بیاعتبار میکند. جامعهای که میبیند منتقدان پرصدا، در برابر رنجهای مشابه در نقاط دیگر جهان خاموش میشوند، به تدریج به اصل نقد بدبین میشود. در چنین فضایی، نه قدرت اصلاح میشود و نه اپوزیسیون اعتبار مییابد.
روشنفکر ناتویی معمولا رابطهای عمیق با مردم ندارد. او مردم را نه به مثابه سوژه آگاه، بلکه به عنوان تودهای هیجانی، ناآگاه و نیازمند هدایت میبیند. از بالا با آنان سخن میگوید و از موضع دانای کل قضاوت میکند. زبانش پر از واژههای ثقیل و ترجمهزده است، اما تهی از همدلی واقعی. او کمتر شنونده است و بیشتر واعظ. بیشتر داور است تا همراه. در این نگاه، مردم یا قربانیاند یا مقصر. اگر همراهی نکنند، متهم به ناآگاهی میشوند و اگر اعتراض کنند اما در چارچوب مطلوب او نباشد، به سرعت برچسب میخورند.
روشنفکر ناتویی تاب پیچیدگی جامعه را ندارد. جهان را سیاه و سفید میبیند و هرکس در قاب ذهنیاش نگنجد، حذف میشود. از دیگر نشانههای این جریان، شیفتگی افراطی به تایید بیرونی است. ارزش سخن نه در عمق آن، بلکه در بازنشر شدنش توسط رسانههای خاص سنجیده میشود. موفقیت یعنی دیده شدن در رسانههای فراملی، دعوت شدن به نشستها، دریافت فلوشیپها و حضور در شبکهای که مشروعیت را از بیرون مرزها توزیع میکند. در چنین فضایی، استقلال فکری قربانی میشود و روشنفکر به کارگزار نرم قدرت بدل میشود.
روشنفکر ناتویی معمولا از نقد ساختارهای جهانی سرمایهداری، نظام سلطه رسانهای و نقش مداخلهگرانه نهادهای بینالمللی پرهیز میکند. او واژه امپریالیسم را کهنه میداند، اما آثار آن را نمیبیند یا نمیخواهد ببیند. تحریم را مسئلهای فرعی معرفی میکند و نقش آن را در فرسایش زندگی مردم کوچک میشمارد. گویی رنج باید فقط محصول ناکارآمدی داخلی باشد تا قابل بیان تلقی شود. این نوع روشنفکری، حتی در نقد قدرت داخلی نیز صادق نیست. نقدش اغلب شعاری، کلی و فاقد راهحل است. نه برنامه دارد، نه تصویر روشنی از آینده. تنها میداند چه نمیخواهد، اما نمیداند چه میخواهد. از ساختن میگریزد و در ویران کردن کلمات مهارت دارد. تخریب را با شجاعت اشتباه میگیرد و نفی را جای اندیشه مینشاند.
از سوی دیگر، روشنفکر ناتویی حافظه تاریخی ضعیفی دارد. تجربههای تلخ مداخلات خارجی در منطقه را یا نادیده میگیرد یا توجیه میکند. گویی ویرانی، جنگ، آوارگی و فروپاشی اجتماعی در کشورهایی که نسخههای وارداتی را پذیرفتند، هیچ درسی برای او ندارد. او همچنان نسخه مینویسد، بیآنکه مسئولیت پیامدها را بپذیرد.
مسئله مهمتر آن است که این نوع روشنفکری، اخلاق را نیز ابزاری میکند. اخلاق برای او نه اصل، بلکه تاکتیک است. هرجا به سود گفتمانش باشد، اخلاقی میشود و هرجا مانع باشد، کنار گذاشته میشود. دروغ اگر در خدمت هدف باشد، قابل توجیه است. تحقیر اگر متوجه مخالف باشد، مجاز است. اینجاست که روشنفکری از رسالت انسانی خود تهی میشود و به نوعی کنش سیاسی سرد و بیروح فروکاسته میگردد.
در برابر این وضعیت، جامعه با نوعی سرخوردگی فکری روبهرو میشود. مردم دیگر نمیدانند به کدام صدا اعتماد کنند. صدای رسمی را مشکوک میدانند و صدای روشنفکر را نیز صادق نمییابند. این شکاف، خطرناکترین پیامد روشنفکری ناتویی است، چراکه سرمایه اجتماعی را میفرساید و امکان گفتوگوی واقعی را از میان میبرد.
روشنفکر اصیل، برخلاف این تصویر، از دل جامعه برمیخیزد و به آن بازمیگردد. او درد را زندگی میکند، نه روایت میفروشد. استقلال خود را نه در شعار، بلکه در هزینه دادن حفظ میکند. نه شیفته قدرت داخلی است و نه مرعوب قدرت خارجی. نه تقدیس میکند و نه تخریب بیمحابا. میپرسد، میسنجد و مسئولانه نقد میکند. اما روشنفکر ناتویی، اغلب از مسئولیت میگریزد. وقتی پیامدها پدیدار میشوند، عقب مینشیند و خود را صرفا تحلیلگر مینامد. او حاضر نیست سهم خود را در شکلدهی به افکار عمومی بپذیرد. گویی کلمات او بیاثر بودهاند، گویی تحریک، بزرگنمایی و سادهسازی هیچ نقشی در التهاب اجتماعی نداشته است.
نقد این جریان، نه دفاع از وضع موجود است و نه نفی ضرورت اصلاح. بلکه تلاشی است برای بازگرداندن معنا به مفهوم روشنفکری. جامعه بیش از هر زمان به روشنفکرانی نیاز دارد که مستقل باشند، نه وابسته. شجاع باشند، نه هیجانزده. اخلاقمدار باشند، نه مصلحتجو و مهمتر از همه، مسئول باشند در برابر کلماتی که بر زبان میآورند. روشنفکر ناتویی، نهایتا، بیش از آنکه دشمن قدرت باشد، رقیب حقیقت است. چون حقیقت را قربانی روایت میکند. او جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که باید به نفع یک بلوک فکری دیده شود، بازنمایی میکند و این خیانتی است خاموش اما عمیق به اندیشه.
اگر قرار است روشنفکری در ایران بار دیگر اعتبار یابد، باید از این پوستاندازی عبور کند. باید از وابستگیهای پنهان، زبان کلیشهای، اخلاق دوگانه و نگاه از بالا فاصله بگیرد. باید دوباره به مردم بازگردد، به زندگی واقعی، به رنج ملموس، به پرسشهای بیپاسخ. روشنفکری، اگر قرار است نجاتبخش باشد، باید پیش از هر چیز صادق باشد. صادق با خود، با جامعه و با تاریخ و این صداقت، درست همان نقطهای است که روشنفکران ناتویی سالهاست از آن فاصله گرفتهاند.











