سرویس جهان مشرق - چهار دهه و نیم از مواجهه تنشآمیز ایالات متحده با جمهوری اسلامی ایران میگذرد، اما اظهارات اخیر استیو ویتکاف، فرستاده ویژه آمریکا در امور منطقه غرب آسیا، نشان میدهد که واشنگتن همچنان در درک ابتداییترین مؤلفههای رفتاری ایران ناتوان است. به گزارش شبکه خبری فاکس نیوز، ویتکاف در مصاحبهای از قول دونالد ترامپ بازگو کرده که رئیسجمهور پیشین آمریکا از این مسئله «متعجب» است که چرا ایرانیها با وجود این همه فشار و تهدید، هنوز تسلیم نشدهاند.
ویتکاف در مصاحبه با فاکس نیوز گفت: «ترامپ امروز صبح درباره خطوط قرمز ایران از من پرسید و من نمیخواهم از کلمه ناامید استفاده کنم... او کنجکاو است که چرا تحت این نوع فشار با این میزان قدرت دریایی و نیروی دریایی که ما آنجا داریم چرا آنها نزد ما نیامدهاند و نگفتهاند: ما اعلام میکنیم که سلاح نمیخواهیم.»

این حیرت که شاید برای مخاطب ایرانی سطحی و سادهلوحانه به نظر برسد، در واقع کلیدی برای فهم یک شکاف معرفتی عمیق است؛ شکافی که ریشه در مبانی جهانبینی حاکم بر سیاست خارجی آمریکا دارد و تا زمانی که ترمیم نشود، هرگونه تعامل مؤثر با تهران را ناممکن میسازد.
پارادایم رفتاری آمریکا؛ محاسبهگری مبتنی بر هزینه-فایده مادی
برای درک ریشه این ناتوانی، باید به مبانی انسانشناختی و معرفتی حاکم بر تصمیمسازی در واشنگتن بازگشت. سیاست خارجی آمریکا، علیرغم دگردیسیهای تاکتیکی، همواره مبتنی بر یک پارادایم خاص از عقلانیت بوده است: «انسان اقتصادی». در این نگاه، کنشگران سیاسی و دولتها موجوداتی کاملاً عقلانی و منفعتطلب فرض میشوند که صرفاً بر اساس محاسبه هزینهها و منافع مادی تصمیم میگیرند. تهدید، تحریم و فشار حداکثری در این چارچوب ابزارهایی برای تغییر محاسبه طرف مقابل هستند؛ با افزایش هزینههای یک رفتار، آن رفتار دیگر «عقلانی» نخواهد بود و کنشگر مجبور به عقبنشینی میشود.
این پارادایم که ریشه در فلسفه سیاسی غرب و به ویژه سنت فایدهگرایی دارد، اگرچه در تبیین رفتار بسیاری از دولتها کارآمد است، اما در مواجهه با کنشگرانی که از منظومه ارزشی متفاوتی برخوردارند، دچار کوری معرفتی میشود. ویتکاف و ترامپ قادر به درک این واقعیت نیستند که در منظومه فکری جمهوری اسلامی، «بقا» صرفاً به معنای بقای فیزیکی و مادی نیست، بلکه «بقای هویتی» و «بقای ارزشی» از اولویت بالاتری برخوردار است. دولتی که موجودیت خود را بر پایه ارزشهایی چون استقلالطلبی، مقاومت در برابر سلطه و پایبندی به تعهدات ایدئولوژیک تعریف کرده باشد، هزینههای متفاوتی را در محاسبات خود لحاظ میکند.
شکست معرفتی در بوته تاریخ؛ از ۱۳۵۷ تا ۱۴۰۴
این ناتوانی در درک، سابقهای به اندازه عمر انقلاب اسلامی دارد. اسناد منتشرشده از سفارت آمریکا در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ نشان میدهد که چگونه دستگاه اطلاعاتی-دیپلماتیک آمریکا با وجود دریافت گزارشهای مکرر از عمق نارضایتیها و ماهیت جنبش مردمی، همچنان بر اساس پارادایم ذهنی خود به تحلیل وضعیت مشغول بود.
گزارشهای هشداردهنده مایکل مترینکو، یکی از معدود فارسیدانان سفارت، نه تنها جدی گرفته نشد که با تنبیه و انزوا مواجه شد. علت این بود که منطق مترینکو مبتنی بر درک تحولات اجتماعی و فرهنگی ایران بود، در حالی که دستگاه تصمیمگیری در واشنگتن صرفاً بر اساس تحلیلهای ژئوپلیتیک و محاسبات قدرت مادی عمل میکرد.

این شکاف معرفتی پس از انقلاب نیز تداوم یافت. از اشغال سفارت که آمریکاییها تا مدتها آن را «اقدامی غیرمنطقی» میخواندند تا مقاومت ایران در برابر فشارها در طول جنگ تحمیلی، و از پایداری برنامه هستهای علیرغم شدیدترین تحریمها تا تداوم حضور منطقهای ایران در شرایط تحریمهای گسترده اقتصادی همه جانبه، همه و همه نمونههایی از یک الگوی رفتاری هستند که از دایره محاسبات متعارف غربی خارج است.
معمای «رابطه ابزاری» در برابر «تعهد هویتی»
یکی از جلوههای برجسته این ناتوانی درک، شیوه مواجهه آمریکا با موضوع «محور مقاومت» است. تحلیلگران آمریکایی همواره کوشیدهاند تا روابط ایران با گروههای منطقهای را بر اساس الگوی «کارگزار-کارفرما» یا «رابطه نیابتی» تبیین کنند. در این الگو، جنبشهایی چون حزبالله لبنان، انصارالله یمن یا حماس صرفاً ابزارهایی در دست ایران تلقی میشوند که با دریافت منابع مالی و تسلیحاتی، منافع تهران را تأمین میکنند.
آنچه از چشم این تحلیلگران پنهان میماند، «همافزایی هویتی» و «اشتراکات جهانبینی» میان ایران و این جریانات است. حزبالله پیش از آنکه به ایران وابسته باشد، محصول شرایط اجتماعی و سیاسی خاص لبنان و مبتنی بر باورهای مذهبی و هویتی خاصی است که با جهانبینی انقلاب اسلامی همخوانی دارد. مقاومت فلسطین نیز اگرچه از حمایت معنوی و گاها مادی ایران برخوردار است، اما ریشه در واقعیت اجتماعی و آرمان ملی فلسطینیان دارد. این اشتراکات هویتی و ایدئولوژیک باعث میشود که رابطه ایران با این جریانات از نوع «رابطه ارگانیک» باشد، نه «رابطه ابزاری».

واشنگتن از درک این نکته عاجز است که در جهانبینی انقلاب اسلامی، «تعهد» به آرمان فلسطین یا حمایت از مستضعفین منطقه در برابر تجاوزات خارجی آمریکا رژیم صهیونیستی، یک «ارزش ذاتی» است، نه یک ابزار تاکتیکی برای کسب منافع مادی. از همین روست که با وجود تمام فشارهای اقتصادی، ایران هرگز حمایت خود از این جریانات را به طور کامل قطع نکرده است، زیرا این حمایت بخشی از هویت و مشروعیت نظام محسوب میشود.
این ناتوانی در درک، پیامدهای عملی مهمی داشته است. آمریکا طی ۴۷ سال گذشته راهبردهای متعددی را علیه ایران به کار گرفته است: از اقدام نظامی مستقیم (طبس) و حمایت از تجزیهطلبی (در سالهای نخست انقلاب) تا تحریک جنگ تحمیلی، از براندازی نرم و ایجاد نارضایتی عمومی تا فشار حداکثری و تحریمهای شدید و گسترده. اما هیچیک از این راهبردها به نتیجه دلخواه و مورد نظر واشنگتن که تغییر رفتار بنیادین ایران یا فروپاشی نظام بوده، منجر نشده است.
تحریمهای به اصطلاح فلجکننده ممکن است اقتصاد را تحت فشار قرار دهد، اما نمیتواند جامعهای را که استقلال و عزت را بخشی از هویت خود میداند، به تسلیم وادارد. در حقیقت، فشار بیرونی در چنین شرایطی نه تنها باعث تضعیف، که موجب تقویت انسجام هویتی در برابر «دیگری متخاصم» میشود.

لزوم واقعبینی نسبت به ایران از سوی سردمداران آمریکا
حیرت ویتکاف و ترامپ از پایداری ایران، اگرچه در ظاهر بیانگر ناباوری آنان نسبت به تابآوری ایرانیان است، اما در واقع نشاندهنده بنبست یک پارادایم فکری در مواجهه با واقعیتی پیچیدهتر از محاسبات ساده هزینه-فایده است. تا زمانی که این پارادایم تغییر نکند و آمریکا نپذیرد که ایران با منطق متفاوتی عمل میکند و نباید با آن با زبان زور، فشار و تهدید، رفتاری که آمریکا با سایر کشورهای جهان تا به امروز داشته است، برخورد کند، چرخه شکستهای راهبردی واشنگتن در قبال تهران ادامه خواهد یافت.
واقعبینی ایجاب میکند که آمریکا بپذیرد ایران «موجودی متفاوت» در نظام بینالملل است؛ موجودی که اگرچه در چارچوب منافع ملی خود عمل میکند، اما تعریف آن از «منفعت» به مؤلفههای هویتی و ارزشی نیز گره خورده است. پذیرش این واقعیت، اولین گام برای خروج از حیرت و تعجبی است که ویتکاف از آن سخن گفته؛ حیرتی که ۴۷ سال است ادامه دارد و همچنان راهبران آمریکایی را غافلگیر میکند.












