به گزارش خبرگزاری خبرآنلانی، غروب خورشید حیات علی باباچاهی در تاریخ ۴ اسفند ۱۴۰۴، پایان زیستِ پرتبوتاب یکی از جسورترین چهرههای شعر معاصر ایران را رقم زد؛ شاعری که بیش از شش دهه، بیوقفه در حال تجربهگری، نظریهپردازی و بازتعریف مرزهای زبان بود. او در ۸۳ سالگی، پس از یک دوره بیماری و بر اثر ایست قلبی در بیمارستانی در کرج درگذشت.
کارنامه این شاعر بسیار پر پار بود بیش از 35 جلد کتاب نگاشت. باباچاهی تنها یک شاعر نبود؛ او معمار زبانی بود که با طرح نظریه «شعر در وضعیت دیگر»، افق تازهای پیش روی شعر فارسی گشود
بستر رویش: جنوب، دریا و سالهای تکوین
باباچاهی در ۲۰ آبان ۱۳۲۱ در بندر کنگانِ بوشهر زاده شد؛ اقلیمی که دریا، شروهسرایی، آیینهای بومی و زیستِ ساحلی، عناصر بنیادین آن را میساخت. این اقلیم بعدها نه بهمثابه نوستالژی، بلکه بهعنوان ماده خامی برای آفرینش جهانی تازه در شعر او حضور یافت.
در نوجوانی با نام مستعار «ع. فریاد» شعر مینوشت و در مجلات تهران منتشر میکرد؛ تا آنکه انتخاب یکی از آثارش به عنوان «بهترین شعر هفته» در مجله امید ایران، او را به امضای نام واقعیاش رساند. رتبه نخست مسابقات ادبی دانشآموزی در بوشهر و شیراز، نخستین نشانههای تثبیت استعداد او بود.
ورود به دانشکده ادبیات شیراز در سال ۱۳۳۹، باباچاهی را با جریانهای مدرن ادبی آشنا کرد. او در همین سالها جلسات ادبی دانشجویی برگزار میکرد و به تدریج از شاعر جوان، به چهرهای آگاه به تحولات نظری شعر بدل شد.
«تکاپو» و نخستین مواجهه با سانسور
در پاییز ۱۳۴۶، باباچاهی با سردبیری مجله «تکاپو» در بوشهر، تجربهای مهم را آغاز کرد. این نشریه که تریبونی برای شعر آوانگارد جنوب بود، با استقبال محافل روشنفکری تهران روبهرو شد. مجله «خوشه» به سردبیری احمد شاملو از آن نقل مطلب کرد و دستاندرکارانش را «کوشندگان شعر امروز ایران» نامید.
اما انتشار تنها سه شماره کافی بود تا فشارهای امنیتی و نبود مجوز رسمی، به تعطیلی آن در سال ۱۳۴۷ بینجامد. این تجربه، نخستین مواجهه مستقیم باباچاهی با سازوکار سانسور بود؛ تجربهای که بعدها در نگاه انتقادی و ساختارشکنانه او بازتاب یافت.
باباچاهی حدود ۱۸ سال در بوشهر به تدریس ادبیات پرداخت تا اینکه در سال ۱۳۶۲ به اجبار بازنشسته شد. این رخداد اگرچه از منظر شغلی تلخ بود، اما برای دنیا شعر و شاعری او خوشیمن بود، او بار سفر را بست و تهران کوچید تا تمام تمرکزش را روی نوشتن و شعر سرودن بگذارد.
در دهه ۷۰، با مسئولیت صفحات شعر مجله «آدینه»، به یکی از تأثیرگذارترین چهرههای نقد و داوری شعر بدل شد. او در این جایگاه، شاعران جوان را معرفی میکرد و همزمان، با صراحتی کمسابقه به نقد جریانهای مسلط میپرداخت. طرح نظریه «شعر پسانیمایی» و سپس «شعر در وضعیت دیگر» حاصل همین دوران است.
اتوبوس ارمنستان؛ مرگِ ناتمام
نام باباچاهی در سال ۱۳۷۵ در فهرست چهرههای فرهنگی حادثه معروف ماجرای اتوبوس ارمنستان قرار داشت؛ واقعهای که بعدها به عنوان بخشی از قتلهای زنجیرهای شناخته شد. نجات از آن حادثه، به تعبیر برخی نزدیکانش، در او نوعی «رسالت مضاعف» ایجاد کرد؛ گویی باید با زبان، آنچه را که سیاست قصد حذفش را داشت، دوباره بنا میکرد.
نظریه «وضعیت دیگر»: زبان به مثابه میدان نبرد
هسته مرکزی میراث فکری باباچاهی، نظریه «شعر در وضعیت دیگر» است؛ قرائتی که شعر را نه بیان عاطفه، بلکه کنش زبانی میداند.
اصول بنیادین این نظریه زبانیت شعر: زبان نه ابزار، بلکه خودِ موضوع شعر است. تعویق معنا: پرهیز از تکمعنایی و قطعیت، نحوگریزی و مجنوننگاری: بازنمایی ذهن متکثر انسان معاصر و طنز و نقیضه: افسونزدایی از ایدئولوژیها هستند.
در این نگاه، شعر همچون ساختاری ریزوماتیک عمل میکند؛ بیمرکز، سیال و گریزپا. او با الهام از اندیشههای متفکران پستمدرن، اما با زبانی بومی، الگویی ایرانی از زبانورزی پستمدرن ارائه داد.
منازعات ادبی و «نبرد تهران–تورنتو»
باباچاهی از آن دسته شاعرانی بود که همیشه زبان تندی در نقد داشت و در کتاب «گزارههای منفرد»، با دستهبندی شاعران و نقد صریح برخی جریانها، موجی از واکنشها را برانگیخت.
یکی از مشهورترین منازعات او با رضا براهنی شکل گرفت؛ جدالی نظری که به «نبرد تهران ـ تورنتو» شهرت یافت. او همچنین نسبت به جریان سادهنویسی، از جمله دیدگاههای شمس لنگرودی و سید علی صالحی، موضعی انتقادی داشت و هشدار میداد که سادگی نباید به حذف پیچیدگیهای انفجاری زبان بینجامد.
در سال ۱۳۹۴، مجموعه «این کشتی پراسرار» در نخستین دوره جایزه شعر احمد شاملو برگزیده شد؛ نشانهای از بهرسمیتشناختهشدن جایگاه او در میان نهادهای مستقل ادبی.
سیر تحولات شعری: از رمانتیسم تا واسازی
کارنامه شعری علی باباچاهی بهروشنی نشان میدهد که او از معدود شاعرانی بود که در هر دهه، نه صرفاً با انتشار کتابی تازه، بلکه با دگرگونی در بنیانهای فکری و زبانی خود پوست انداخت. این تغییرات، نتیجه مد روز یا همسویی منفعلانه با جریانهای مسلط نبود، بلکه حاصل یک ناآرامی درونی و میل دائمی به عبور از ایستایی بود.
در دهه ۴۰، با انتشار مجموعه «در بیتکیهگاهی»، باباچاهی در فضای رمانتیسم اجتماعی و شعر نیمایی تنفس میکرد. شعرهای این دوره آکنده از عاطفهای پرشور، لحنی خطابی و نوعی اندوه جوانانهاند که در بستر دغدغههای اجتماعی شکل گرفته است. تصویرها بیشتر بر محور احساس و تعهد میچرخند و زبان، گرچه از قالبهای کلاسیک فاصله گرفته، هنوز در مدار بیانگری و انتقال معنا حرکت میکند. در این مرحله، او شاعری است متأثر از فضای عمومی شعر نو، اما همانجا نیز نشانههایی از میل به گریز از قطعیت و نوعی بیقراری زبانی در آثارش دیده میشود.
در دهه ۵۰ و با آثاری چون «صدای شن»، پیوند اقلیم جنوب با نوگرایی به شکل جدیتری در شعر او رخ میدهد. دریا، شن، بادهای ساحلی و زیستجهان بوشهر دیگر صرفاً پسزمینه نیستند، بلکه به عناصر سازنده جهان شعری بدل میشوند. باباچاهی در این دوره میکوشد تجربه زیسته جنوب را با دستاوردهای شعر مدرن پیوند بزند. موسیقی درونی شعر برجستهتر میشود، وزنها انعطاف بیشتری پیدا میکنند و تصویرها از حالت صرفاً عاطفی فاصله گرفته و به سمت ساختن فضاهای چندلایه حرکت میکنند. او از یک شاعر صرفاً اجتماعی، به شاعری بدل میشود که اقلیم را به ماده خامی برای آفرینش زیباییشناختی تبدیل میکند.
دهه ۷۰ نقطه عطفی تعیینکننده در مسیر اوست. با مجموعه «نمنم بارانم»، باباچاهی وارد مرحلهای میشود که بعدها آن را «پسانیمایی» مینامد. در این دوره، او به بازخوانی انتقادی میراث نیما میپردازد: حفظ آزادی وزن و گسست از قالبهای سنتی، اما عبور از خطابه و مرکزیت معنا. زبان در شعرهای این دهه از حالت شفاف و نسبتاً مستقیم فاصله میگیرد و به سمت پیچیدگیهای نحوی و بازیهای معنایی میرود. روایت خطی تضعیف میشود و شعر به عرصهای برای تجربهگری زبانی تبدیل میگردد. این چرخش، آغاز فاصلهگیری جدی او از نسل پیشین و تثبیت جایگاهش بهعنوان نظریهپرداز شعر معاصر است.
در دهههای ۸۰ و ۹۰، با آثاری چون «قیافهام که خیلی مشکوک است» و «دنیا اشتباه میکند»، شعر او به مرحله تثبیت رویکرد پستمدرن میرسد. در این سالها، باباچاهی بیش از هر زمان دیگری به «زبان» بهمثابه سوژه اصلی شعر توجه دارد. نحوگریزی، تعویق معنا، طنز تلخ، نقیضهسازی و بینامتنیت گسترده در آثارش پررنگ میشود. او از قطعیتهای معنایی میگریزد و شعر را به میدان بازی نیروهای متکثر تبدیل میکند. در این دوره، هویت شاعرانهاش کاملاً با ایده «وضعیت دیگر» گره میخورد؛ وضعیتی که در آن، شعر نه حامل پیام، بلکه خودِ رخداد زبانی است. طنز گروتسک و نوعی خودآگاهی نسبت به «چهره مشکوک شاعر» نیز به بخشی از امضای سبکی او بدل میشود.
در دهه ۱۴۰۰ و با مجموعههایی چون «آئورا و دیگران من»، گرایشهای فلسفی و دروننگرانه در شعرش برجستهتر میشود. در این سالها، گویی باباچاهی پس از دههها جدال با زبان، به تأملی عمیقتر درباره «خود»، «دیگری» و نسبت انسان با جهان میرسد. شعرها همچنان ساختارشکناند، اما لحن در برخی لحظات آرامتر و تأملیتر میشود. دغدغههای وجودی، مسئله هویت چندپاره و مواجهه با زمان و مرگ، حضوری پررنگتر پیدا میکنند. این دوره را میتوان جمعبندی پختهای از تجربههای پیشین او دانست؛ جایی که زبانورزی رادیکال با نوعی تأمل فلسفی درهم میآمیزد.
در کنار همه این تحولات، نباید فراموش کرد که باباچاهی در شعر کودک نیز طبعآزمایی کرد. آثاری چون «چه کسی درِ قفس را باز کرد؟» نشان میدهد که او تنها درگیر پیچیدگیهای نظری نبود، بلکه توانایی همزبانی با جهان کودکان را نیز داشت. این گستره علایق و تجربهها، از شعر اجتماعی و اقلیمی تا نظریهپردازی پستمدرن و شعر کودک، چهرهای چندبعدی از او ترسیم میکند؛ شاعری که هر دهه، نه تکرار خود، بلکه بازآفرینی خویش را برگزید.
اهمیت او در این بود که هرگز در جایگاه تثبیتشده خود متوقف نشد. در ۸۰ سالگی نیز همچنان در حال «پریدن از صف» بود. میراث او ــ «وضعیت دیگر» ــ اکنون همچون نقشهای برای شاعرانی است که از قطعیت میگریزند و به تکثر ایمان دارند.
باباچاهی در یکی از شعرهایش نوشت: «و من شدم چنان که شدم من/ مرگ دروغ بود/ مرگ و مرض دروغ دروغ بود/ سیصد و پنجاه سال هم که مرده باشم/ آمدی آخر؟ بیا که دروغ بود/ ما دوباره متولد شدهایم/ آخرِ سر و از آخر متولد شدهایم...»
شاید همین جمله، مناسبترین بدرقه برای شاعری باشد که دریا را از جنوب به پایتخت آورد و نشان داد زبان، اگر جسور باشد، میتواند جهان را دوباره بسازد.
5959












