در بخشی از مجموعه خاطرات رهبر شهید انقلاب با عنوان «خون دلی که لعل شد» آمده است: «برخاستم و در را باز کردم. دیدم همسرم میگوید ساواکیها پشت درند. از حرف او تعجب کردم و گفتم از کجا متوجه شدی؟ قسم خورد که خودشان هستند… رفتم و در را باز کردم، دیدم بله؛ عدهای از مأموران ساواکاند. وقتی مرا دیدند، صدای خندهشان برخاست. شاید پیشبینی کرده بودند که من متواری و مخفی هستم و اکنون در دام آنها افتادهام؛ لذا از دیدن من خوشحال شدند.»
این روایت رهبر شهیدمان در پاییز سال ۱۳۵۰ (۵۵ سال قبل) است؛ دقیقاً در روزهایی که دستگاه تبلیغاتی پهلوی تمام توان خود را برای تدارک جشنهای ۲۵۰۰ساله شاهنشاهی بسیج کرده بود و فشار بر اسلامگرایان سختتر میشد.
ساواک با غارت اوراق، جزوهها و یادداشتهای علمی یک روحانی مبارز، گمان میکرد چشمه یک نهضت را در مشهد خشکانده است. آن روز مأموران خانه آقا سید علی را زیر و رو کردند؛ از کتابخانه و مکتوبات انقلابی گرفته تا گهواره آقا «مجتبی» که آن زمان کودکی نُه ده ماهه بود. این یورش، تبعید به پادگان مشهد را رقم زد؛ جایی که اصطبلی قدیمی را به بازداشتگاه سیاسیها تبدیل کرده بودند.
مأموران چشمهای ایشان را پوشاندند و در اتومبیلی بدون شیشه نشاندند. وقتی دستمال را برداشتند، با انبار بزرگی مواجه شد که درون آن سلولهای کوچک انفرادی ساخته بودند؛ مربعی به ضلع یک متر و نیم، بدون روزنه و چراغ، در تاریکی مطلق. سلول شماره چهارده، سهم ایشان شد؛ جایی که به قول خودش «چنان تاریک بود که تسبیح را در دست خودم نمیتوانستم ببینم.»
ساواک خشمگین از جلسات مخفیانه طلاب، دانشجویان و مبارزان، ابزاری جز تخت شکنجه نداشت. شکنجهگرانی که زیر نظر کارشناسان اسرائیلی آموزش دیده بودند، ضربات شلاق را آنقدر به کف پا ادامه میدادند تا زندانی به حالت اغما برود؛ سپس با پاشیدن لیوان آب بر صورتش، بقیه آب را روی پاهایش میریختند تا ضربات بعدی دردآورتر باشد: «شلاقهایی با ضخامتهای مختلف به سقف آویخته بودند… یکی شروع کرد به زدن به پاهایم، آنقدر زد که خسته شد؛ فرد دیگری شلاق را گرفت… هرکدام فرصتی برای استراحت داشتند، به جز من.»
در همان حال شکنجه و آزار، وقتی اجازه وضو صادر شد، آقا سید علی با صدای بلند در راهرو شروع به صحبت کرد تا به همرزمان دربندش روحیه بدهد. وقتی جهت قبله را پرسید و گفتند به سمت گوشه سلول است، با صدای بلند گفت «بله، کنج سلول همواره همراه با یاد و نام خدا برای مؤمن است و مثل حرم الهی و مکه است.»
حتی ایستادگی ایشان بر سر حفظ عمامه و عینک در برابر پاسبانها، خط بطلانی بود بر اقتدار پوشالی سیستمی که از هویت یک زندانی هم هراس داشت.
«در سلول هم باز بود، یکی از افراد ساواک از آنجا گذشت و وقتی من را دید به نگهبان گفت: عینکش را بگیر؛ عینک زدن در زندان ممنوع است! نگهبان عینکم را گرفت و در را بست…»
اما چرخ دندههای تاریخ هرگز به کام آنان نچرخید. درست پنج یا شش ماه پس از بهار ۱۳۵۸، ورق به کلی برگشت. همان روحانیِ شکنجهشده، اکنون به عنوان عضو شورای انقلاب و نماینده وزارت دفاع وارد مشهد شد و برای بازدید به ساختمان مجلل و سابق «حزب رستاخیز» رفت؛ حزبی که محمد رضا پهلوی آن را ستون ابدیت حکمرانیاش میدانست، اما حالا به مقر کمیته مرکزی انقلاب تبدیل شده بود.
جایی که خطرناکترین مأموران سابق ساواک بازداشت بودند. در گوشه یکی از اتاقها، مردی سراسیمه مشغول نماز خواندنِ رکعت پشت رکعت شد و سلام نمیداد تا با حقیقت روبرو نشود؛ او «بابایی» (اسم دیگری هم به نام برومند داشت) بود، همان شکنجهگر سنگدل پنجمین بازداشت آقا سید علی.
او که روزی محاسن مبارزان را میگرفت، آنها را به زمین میکوبید و روز بعد وقیحانه در سلول ژست مصلح میگرفت و میگفت: «آقا سید حالتان چطور است؟ … به پرسشها پاسخ صریح بدهید»، حالا فرو ریخته، دستپاچه و مبهوت به التماس افتاد و خود را «جوانی سبکمغز و فریبخورده» نامید.
امروز، در روزهایی که ایران با پیکر آن رهبر حکیم و مجاهدِ شهید وداع میکند، این روایت هویت مردی است که از تاریکی مطلق سلولها و زیر تازیانه مستشاران تا اوج عزت دادخواهی مظلومان جهان گام برداشت تا نشان دهد چگونه جلال پوشالی امپراتوریهای ستم، در پیشگاه ایمان و استقامت، به سلولی متروک و فرجامی ذلیلانه بدل میشود.