آینه کمال

ایرنا چهارشنبه 10 تیر 1405 - 17:23
تهران- ایرنا- «جمالِ کمال» را اگر بخواهیم در یک تصویر خلاصه کنیم، باید از انسانی سخن بگوییم که در او، دانایی به فروتنی رسیده، قدرت به اخلاق آمیخته و تجربه، به سکوتی معنادار بدل شده است. 

در روزگاری که نام‌ها بیش از آن‌که معنا باشند، صدا شده‌اند. برخی انسان‌ها هنوز با سکوت‌شان سخن می‌گویند؛ با وقارشان معنا می‌آفرینند و با حضورشان، بی‌هیاهو، اثری ماندگار بر جان‌ها می‌گذارند. کمال خرازی از آن دست انسان‌هاست؛ چهره‌ای که اگرچه در عرصه سیاست شناخته‌شده است اما آنچه او را متمایز می‌سازد، نه صرفاً کارنامه دیپلماتیک، که سیمای انسانی و خُلق نجیب اوست.

کمالِ او، پیش از آن‌که در نامش جلوه کند، در منش او متجلی است. در نگاهش نوعی آرامش دیرپا موج می‌زند؛ آرامشی که گویی از درونِ انسانی ریشه‌دار در تأمل، تجربه و خویشتن‌داری برمی‌خیزد. او از آن مردانی است که پیش از سخن گفتن، می‌اندیشد و پیش از داوری، می‌شنود. این خصلت، در جهان پرشتاب و پرهیاهوی امروز، نعمتی کمیاب است.

در رفتار او، نوعی تواضع اصیل نهفته است؛ تواضعی که نه تصنعی است و نه نمایشی. گویی به‌خوبی دریافته است که بزرگی، در دیده شدن نیست، در «بودن» است؛ در آن کیفیتی از حضور که بی‌آن‌که خود را تحمیل کند، دل‌ها را به خود متمایل می‌سازد. او از جمله کسانی است که قدرت را نه برای برجسته شدن، که برای خدمت کردن معنا می‌کند.

حافظه‌ تاریخی نسل‌ها، گاه چهره‌هایی را در خود ثبت می‌کند که بیش از آن‌که به ‌سبب تصمیم‌های بزرگ سیاسی‌شان در یاد بمانند، به ‌خاطر «انسان بودن‌شان» جاودانه می‌شوند. خرازی را نیز می‌توان در همین افق دید؛ مردی که در پسِ چهره رسمی و جایگاه‌های بلند، انسانی با دغدغه‌های عمیق، حساسیت‌های اخلاقی و قلبی آشنا با رنج انسان‌ها نهفته است.

آنچه در منش او برجسته است، نوعی «اعتدال نجیب» است؛ نه افراط در هیجان، نه تفریط در مسئولیت. او به‌خوبی می‌داند که جهان، بیش از قهرمانان پرهیاهو، به انسان‌های متعادل و خردمند نیاز دارد. در گفتار او، کلمات با دقت انتخاب می‌شوند و در سکوت او، معنا شکل می‌گیرد. این سکوت، سکوتِ تهی نیست؛ سکوتی است سرشار از اندیشه. در روزگاری که بسیاری، انسانیت را در هیاهوی رقابت‌ها گم کرده‌اند، او همچنان به آرامی، به شیوه خویش، بر مدار اخلاق حرکت می‌کند. شاید همین «پایداری بی‌ادعا» است که از او چهره‌ای متمایز ساخته است؛ چهره‌ای که می‌توان در آن، بازتابی از اصالت، وقار و انسانیت را دید.

«جمالِ کمال» تنها بازی واژه‌ها نیست؛ حقیقتی است که در وجود او تجسم یافته است. جمال، آنجاست که کمال، بی‌ادعا در رفتار انسانی متجلی می‌شود؛ در نگاهی آرام، در کلامی سنجیده و در حضوری که بی‌هیاهو، اما عمیق، بر دل‌ها می‌نشیند. شاید نوشتن از چنین انسان‌هایی، بیش از آن‌که توصیف باشد، نوعی یادآوری است؛ یادآوری اینکه هنوز هم می‌توان در جهان امروز، انسانی ماند، با همه ظرافت‌ها، با همه تعهدها و با همه زیبایی‌های پنهانی که تنها در دل‌های بیدار دیده می‌شوند.

همسفر بودن

برخی انسان‌ها را نمی‌توان در قاب تعریف‌های رسمی و واژه‌های اداری محصور کرد؛ باید در «همراهی» شناخت، در «سفر» دید و در لحظه‌هایی که فاصله‌های رسمی فرو می‌ریزد و انسان، خودِ واقعی خویش را آشکار می‌کند. آنچه از کمال خرازی در ذهن و جان من نقش بسته، نه صرفاً تصویری دیپلماتیک یا جایگاهی سیاسی، بلکه تجربه‌ای زیسته و انسانی است؛ تجربه‌ای که سال‌ها با پوست و گوشت و عقل، آهسته‌آهسته درک و لمس شد.

این نوشته، انشای احساسات نیست؛ روایت مواجهه است با انسانی که «کمال» در او، بی‌ادعا به «جمال» بدل شده است. انسان‌ها را، چنان‌که گفته‌اند، باید در سفر شناخت. سفر، پرده‌ها را کنار می‌زند؛ خستگی‌ها، فشارها و بی‌پیرایگی لحظات، حقیقت شخصیت‌ها را آشکار می‌کند و چه توفیقی بود که در مسیر گفتمان ایران و جهان عرب -نه در قالب نمایش‌های تبلیغاتی، بلکه در چهارچوب نشست‌های عمیق و واقعی- در سه سفر کاری فشرده به قطر همراه ایشان باشم.

در آن روزها، برنامه‌ها فشرده بود؛ دیدارهای رسمی، نشست‌های تخصصی، گفت‌وگوهای عمومی و خصوصی با میزبانان، مسئولان و فرهیختگانی از سایر کشورهای جهان. اما در دل این فشردگی، آرامشی جاری بود که از «متانتِ درونی» او سرچشمه می‌گرفت. در برخوردها، هیچ نشانی از شتاب‌زدگی دیده نمی‌شد. حتی در لحظاتی که فضا می‌توانست به تنش نزدیک شود، او با آرامشی سنجیده، کلمات را چنان انتخاب می‌کرد که هم حقیقت گفته شود و هم حرمت‌ها محفوظ بماند. او می‌دانست کلمه، مسئولیت دارد.

دانش او، تنها انباشتی از اطلاعات نبود؛ نوعی «معرفتِ زیسته» بود که در رفتار و کلامش جاری می‌شد. وقتی سخن می‌گفت، احساس می‌کردی واژه‌ها از ذهنی منظم و اندیشیده عبور کرده‌اند، اما در عین حال، از دلی آشنا با دغدغه‌های انسانی نیز مایه گرفته‌اند. او نه برای غلبه بر طرف مقابل، بلکه برای «فهم مشترک» سخن می‌گفت و همین، گفت‌وگو را از سطح یک مذاکره رسمی یا دیدارهای گفتمانی، به سطح یک ارتباط انسانی ارتقا می‌داد.

اما شاید برجسته‌ترین آنچه در این همراهی دیدم، «انصاف» بود. در جهانی که بسیاری، حقیقت را در خدمت مواضع خود تفسیر می‌کنند، او می‌کوشید واقعیت را چنان‌که هست ببیند؛ حتی اگر این دیدن، به نفع او یا ما نباشد. در داوری‌هایش، هیچ شتابی نبود و اخلاق، در او یک شعار نبود؛ یک «شیوه بودن» بود. در تعامل با میزبانان، در توجه به جزئیات، در نحوه خطاب قرار دادن دیگران -حتی آنان که در جایگاه‌های پایین‌تر بودند- نوعی احترام عمیق و بی‌تکلف دیده می‌شد. این همان جایی است که «جمالِ کمال» معنا پیدا می‌کند: جایی که بزرگی، در رفتارهای کوچک و ظریف تجلی می‌یابد.

در خلوت‌ترِ لحظات، آن‌گاه که از هیاهوی نشست‌ها فاصله می‌گرفتیم، سکوت او نیز معنا داشت. سکوتی که خالی نبود؛ پر از تأمل بود، پر از سنجش. گویی پیش از هر تصمیم و هر کلمه، جهانی از اندیشه را در درون خود مرور می‌کرد. اکنون که به آن روزها می‌اندیشم، درمی‌یابم آنچه در ذهنم ماندگار شده، نه صرفاً محتوای آن گفت‌وگوها، بلکه «کیفیت حضور» اوست. حضوری که بی‌آن‌که خود را تحمیل کند، اثر می‌گذاشت؛ حضوری که به دیگران مجال دیده شدن می‌داد و در عین حال، معیارِ نانوشته‌ای از وقار و انسانیت را پیش چشم می‌گذاشت.

«جمالِ کمال» یک ترکیب ادبی نیست؛ تجربه‌ای است که می‌توان آن را دید، اگر اندکی نزدیک شد، اگر در مسیر همراهی قرار گرفت. آن‌گاه درمی‌یابی که کمال، آنگاه زیباست که در فروتنی، در انصاف، در دانایی آرام و در اخلاقِ بی‌ادعا متجلی شود.

هنر شنیدن

کمالِ کمال، آنجاست که جمال، در سکوتی آگاهانه شکوفا می‌شود. اگر بخواهم از نزدیک‌ترین تصویر این معنا سخن بگویم، باید به «شنیدن» بازگردم؛ هنری که در وجود او نه مهارت، که خُلق بود. او سخت می‌شنید؛ متواضعانه می‌شنید؛ گویی هیچ نمی‌داند و در برابر مخاطب نشسته است تا بیاموزد، نه آن‌که بیاموزاند. این فروتنی آگاهانه، از برجسته‌ترین ویژگی‌های او بود. دانش، تجربه و آگاهی‌اش را چنان پنهان می‌کرد که مخاطب، آزادانه سخن می‌گفت و حتی به وجد می‌آمد. اما این نه ریا بود و نه تاکتیک؛ بلکه باور عمیق او به این حقیقت بود که فهم، در گفت‌وگوی آزاد شکل می‌گیرد، نه در سلطه دانایی.

او در همه‌جا مصداق روشن این حکمت بود که «کم‌گوی و گزیده‌گوی» سخنش حساب‌شده بود و سکوتش پرمعنا. کلام را نه برای پر کردن فضا، بلکه برای روشن کردن معنا به کار می‌برد. در حضور کمال خرازی، کلام هرگز به اسراف نمی‌افتاد؛ واژه‌ها بی‌دلیل تکثیر نمی‌شدند و سخن، از مرز ضرورت عبور نمی‌کرد. آنچه گفته می‌شد، حساب‌شده بود؛ و آنچه گفته نمی‌شد، گاهی از خودِ سخن پرمعناتر. این «کم‌گویی»، از جنسِ سکوتِ خالی نبود؛ از جنسِ «فهمِ عمیق» بود. انسانی که می‌داند هر واژه، مسئولیت دارد و هر جمله، اثر. به همین دلیل، سخن او نه برای پر کردن فضا، بلکه برای روشن کردن معنا به کار می‌رفت.

در جهان امروز که بسیاری، کثرتِ گفتار را با عمقِ اندیشه اشتباه می‌گیرند، این خصلت او، خود یک موضع فکری بود؛ نوعی ایستادن در برابر شتاب‌زدگی کلام و هیاهوی بی‌ثمر. هنر او، در سخن گفتن نبود؛ در «شنیدن» بود. اما نه هر شنیدنی، شنیدنی از سرِ صبر، از سرِ تواضع و گاه چنان عمیق که گویی خود را از پیش‌داوری‌ها تهی کرده است. در آن نشست‌ها-چه در جمع‌های رسمی و چه در گفت‌وگوهای محدودتر در سفرهای قطر-بارها دیده می‌شد که چگونه میدان را به دیگری می‌سپارد. مخاطب، با اطمینان و حتی با شوق، سخن می‌گفت، تحلیل می‌کرد، و گاه به تفصیل وارد جزئیات می‌شد؛ بی‌آن‌که احساس کند در برابر کسی نشسته است که سال‌ها تجربه، دانش و درک عمیق‌تری از همان موضوع دارد.

او دانسته‌های خود را پنهان می‌کرد، نه از سرِ کمبود، بلکه از سرِ کمال. دانش و تجربه‌اش را چون گنجی در پسِ سکوت نگاه می‌داشت، تا دیگری مجالِ ظهور بیابد. این پنهان‌داشتن، نوعی دعوت بود؛ دعوتی به گفتن، به اندیشیدن، به آشکار شدن. و چه بسیار بودند کسانی که در این میدانِ امنِ گفت‌وگو، خود را فراتر از آنچه بودند، می‌دیدند و با شوق، سخن می‌گفتند. اما این، هرگز از جنسِ ریا نبود. او عمیقاً بر این باور بود که حقیقت، در گفت‌وگوی واقعی متولد می‌شود؛ در شنیدنی که پیش از پاسخ دادن اتفاق می‌افتد. باور داشت که اگر قرار است فهمی مشترک شکل گیرد، باید اول «دیگری» را به رسمیت شناخت، نه در ظاهر، که در عمقِ گوش سپردن به سخن او.

مشورت، فروتنی و عقل جمعی

کمال خرازی به‌غایت مشورت‌پذیر بود؛ نه از سرِ تردید، بلکه از سرِ یقین به اینکه حقیقت، در تک‌صدایی متولد نمی‌شود. به تخصصِ دیگران حرمت می‌گذاشت و از آن، نه به‌عنوان زینتِ تصمیم، که به‌مثابه ستونِ آن استفاده می‌کرد. در نگاه او، کارشناس، ابزار نبود؛ شریک فهم بود. به‌خاطر دارم -و این خاطره، برای من تنها یک رویداد اداری نیست، که تصویری روشن از «جمالِ کمال» است- مأموریتی سه‌روزه داد تا از بیروت به تهران بیایم؛ برای سخن در جلسه‌ای از شورای راهبردی روابط خارجی. موضوع، نه ساده بود و نه کم‌هزینه: بررسی آسیب‌ها و نقاط ضعف سیاست‌های تبلیغی و خبررسانی برون‌مرزی جمهوری اسلامی در طی چهار دهه.

در چنین موضوعی، معمولاً سخن گفتن آسان نیست؛ چرا که مرز میان «نقد» و «ملاحظه»، باریک و لغزنده است. اما فضای جلسه، از همان آغاز، به‌گونه‌ای شکل گرفت که گویی این مرز، از میان برداشته شده است. او خود، جلسه را اداره می‌کرد. با همان متانتِ آشنا، با همان سکوتِ سنجیده. اما آنچه بیش از همه در ذهنم مانده، «نحوه گوش دادن» اوست. نه گوش دادنی از سرِ تعارف، نه شنیدنی برای پاسخ دادن؛ بلکه گوش دادنی برای «فهمیدن». وقتی سخن می‌گفتم، احساس می‌کردم کلمات، واقعاً شنیده می‌شوند، نه فقط ثبت، بلکه در ذهنی دقیق و منصف، سنجیده می‌شوند.

گاه، پرسشی می‌کرد، پرسشی کوتاه، اما عمیق. پرسش‌هایی که نشان می‌داد موضوع را نه در سطح، که در لایه‌های پنهانش دنبال می‌کند. پرسش‌هایی که نه برای به چالش کشیدنِ گوینده، بلکه برای کامل‌تر شدنِ حقیقت طرح می‌شد. در آن جلسه، هیچ نشانی از پیش‌داوری نبود. نه شتابی برای جمع‌بندی، نه تمایلی برای جهت‌دهی پنهان به بحث. اجازه می‌داد سخن، مسیر طبیعی خود را طی کند؛ و این، در فضای رسمی تصمیم‌سازی، نعمتی نادر است.

اما آنچه این تجربه را در ذهن من ماندگارتر کرد، «پس از جلسه» بود. چنان‌که رسمِ همیشگی‌اش بود، مرا به دفتر کارش دعوت کرد. فضایی آرام‌تر، بی‌واسطه‌تر. و در آنجا، بار دیگر—و شاید عمیق‌تر از جلسه—به پرسش پرداخت. درباره نکاتی که مطرح شده بود، درباره ابعاد ناگفته، درباره جزئیاتی که تنها در گفت‌وگوی نزدیک‌تر می‌توان به آنها رسید. در آن لحظات، هیچ فاصله‌ای احساس نمی‌شد؛ نه فاصله مقام، نه فاصله تجربه. تنها یک «گفت‌وگوی انسانی» بود، میان کسی که می‌پرسید تا بهتر بفهمد، و کسی که می‌کوشید صادقانه پاسخ دهد و باز همان خصلتِ آشنا: تواضعی که از دانستن نمی‌کاهد، اما آن را به رخ نمی‌کشد.

جمالِ کمال، در همین‌جاست: در آن‌که انسان، با همه داشته‌هایش، خود را نیازمندِ شنیدن بداند؛ در آنکه قدرت، به جای آن‌که صدا را بلندتر کند، گوش را دقیق‌تر کند؛ و در آنکه تصمیم، نه محصولِ فرد، که حاصلِ فهمِ مشترک باشد.

نقد، اصلاح و بازنگری

او کمال را در نقد می‌دید؛ نقدِ خود رفتار خود، و عملکرد نظام. گاه در این مسیر، صراحتش برخی را ناخشنود می‌کرد، اما او این را نه تخریب، که «اصلاح ذات‌البین» می‌دانست. در نگاه او، بازنگری راز پویایی نظام بود، نه نشانه ضعف آن. باور داشت هیچ مسیر تاریخی بدون نقد صادقانه، دوام نمی‌آورد. او از آن دست انسان‌هایی نبود که در حصارِ تعلقات، خود را از دیدنِ کاستی‌ها محروم کنند. برعکس، هرجا نشانی از ضعف یا آسیب می‌دید -چه در حوزه عملکرد، چه در عرصه سیاست‌گذاری- بی‌پرده، اما با زبانی سنجیده، آن را مطرح می‌کرد و این، همیشه آسان نبود.

گاه، صراحتِ او، ناتاب‌آوری برخی از انقلابیون را برمی‌انگیخت؛ کسانی که نقد را نه فرصتی برای اصلاح، که تهدیدی برای ثبات می‌دیدند. اما او، بی‌آنکه در دامِ تقابل بیفتد، بر مسیر خود می‌ماند. نه از سرِ لجاجت، که از سرِ باور. باوری عمیق به اینکه «اصلاح»، از دلِ «بازنگری» می‌گذرد.

در نگاه او، نقد، شکستن نبود؛ پیوند زدن بود. نوعی اصلاح در سطح اندیشه و عمل. می‌کوشید فاصله‌ها را کم کند، سوء‌برداشت‌ها را روشن سازد و مسیرها را از نو تنظیم کند. نقد، برای او، نه ابزارِ نفی، که راهی برای «بهتر شدن» بود. و شاید همین نگاه است که او را از بسیاری متمایز می‌کند: این که جرأت دیدن داشته باشی، بی‌آنکه از تعلقاتت عبور کنی؛ و جرأت گفتن، بی‌آن‌که حرمت‌ها را بشکنی. در چنین افقی، «کمال» دیگر یک ایستگاه نیست؛ یک مسیر است. مسیری که در آن، انسان، هر روز خود را می‌سنجد، می‌پیراید و از نو می‌سازد و این، بی‌تردید، یکی از زیباترین جلوه‌های جمالِ کمال است.

اخلاق‌مدار و قدردان

کمال به‌غایت اخلاق‌مدار بود اما نه اخلاقی در سطحِ توصیه و شعار؛ بلکه اخلاقی زیسته، جاری در رفتارهای کوچک و بزرگ و اوجِ این اخلاق‌مداری، بیش از هرجا، در «قدردانی» او از دیگران نمایان می‌شد. تلاش دیگران را می‌دید، سهم آنان را فراموش نمی‌کرد و بی‌تکلف سپاس می‌گفت. این خصلت، درس مردانگی و آزادمنشی بود؛ اخلاقی که نه در گفتار، بلکه در رفتار جاری بود. در روزگاری که بسیاری، تلاشِ دیگران را بدیهی می‌انگارند و سهمِ خویش را پررنگ‌تر از واقعیت می‌بینند، او با دقتی کم‌نظیر، «دیدن» را بلد بود—دیدنِ زحمات، دیدنِ نقش‌ها و دیدنِ انسان‌ها. قدردانی می‌کرد، بی‌آن‌که این قدردانی رنگِ تعارف بگیرد؛ سپاس می‌گفت، بی‌آن‌که از جایگاه خود بکاهد. این، تنها یک خصلت فردی نبود؛ یک «درس» بود.

درسی از مردانگی، از آزادمنشی و از آن خُلقِ انسانی که قدرت را به تواضع پیوند می‌زند. در حضور او، انسان احساس می‌کرد «دیده می‌شود»—و همین، انگیزه‌ای می‌شد برای بهتر بودن، برای صادق‌تر عمل کردن، برای ادامه دادن. به یاد دارم - و این یاد، همچنان در ذهنم زنده است- در یکی از نشست‌های گفت‌وگوی ایران و جهان عرب، اندیشمندی برجسته از جهان عرب میهمان ما بود. در دعوت او به کشورمان، نقشی داشتم و این موضوع از نگاه او پنهان نماند.

در دیدار خصوصی با امام شهیدمان، خامنه‌ای عزیز، تأکید کرده بود که من نیز حضور داشته باشم؛ موضوع را به دکتر عراقچی که آن روز دبیر همایش بود، ابلاغ کرد و شخصاً نیز تماس گرفت و بر حضورم تأکید نمود. این، تنها یک رفتار تشریفاتی نبود؛ درس اخلاق بود، در عمل، نه در ادعا. شاید در نگاه اول، اینها جزئیاتی کوچک به نظر برسند. اما حقیقت آن است که «انسان»، در همین جزئیات شناخته می‌شود. در اینکه چه کسی را می‌بیند، چه کسی را به یاد می‌آورد و چگونه قدر می‌داند.

هیبت، وقار و اثرگذاری انسانی

هیبت و متانت او چنان بود که مخاطبان- خواه داخلی و خواه خارجی- را ناخودآگاه به احترام وامی‌داشت؛ در ملاقات‌های خصوصی و جلسات رسمی، این اثر را به‌وضوح می‌شد دید. در مواجهه با سیاستمداران و اندیشمندان خارجی، این وقار به وجد می‌انجامید و حس غرور ملی آرامی در انسان شکل می‌گرفت؛ غروری از اینکه انسان‌هایی از این سرزمین، حامل چنین منش و اندیشه‌ای هستند.

اندیشمندان برجسته جهان عرب، پس از یکی از همان نشست‌ها، در توصیف او، نه از موقعیتش سخن گفت و نه از سابقه‌اش؛ بلکه از «انسانیت» او یاد کرد. گویی آنچه بیش از هر چیز در نگاه او نشسته بود، نه یک چهره سیاسی، که سیمای انسانی بود که در رفتار و کلامش، احترام و وقار را به دیگران هدیه می‌داد و شاید این، دقیق‌ترین توصیف باشد: اینکه انسان، چنان باشد که دیگران، پیش از آن‌که به مقامش بیندیشند، به «خُلقش» شهادت دهند و بالطبع به خاستگاه تمدنی و جایگاه ایران زمینش.

نجابت در میانه یک ضیافت

در یکی از شب‌های به‌یادماندنی اقامت در دوحه، ضیافت شامی از سوی یکی از مقامات بلندپایه قطری، در فضایی آراسته و دلنشین از اماکن شاخص آن شهر، به افتخار هیأت نخبگی ایرانی برگزار شده بود. فضا، رسمی اما صمیمی بود؛ گفت‌وگوها آرام‌آرام از قالب‌های دیپلماتیک فاصله می‌گرفت و رنگی انسانی‌تر به خود می‌گرفت. در میان این گفت‌وگوهای غیررسمی، میزبان قطری با لحنی آمیخته به یادآوری و تأثر، از روزهای دشوار محاصره و تحریم‌های همه‌جانبه کشورش سخن گفت؛ از آن روزهایی که حلقه فشار، تنگ‌تر از همیشه شده بود. با تأکیدی خاص گفت: «ما هرگز فراموش نمی‌کنیم که چگونه جمهوری اسلامی به یاری ما آمد؛ چگونه در سخت‌ترین شرایط، ما را تنها نگذاشت و از آن تنگنا عبور داد…» و سپس افزود: «این محبت‌ها، از یاد ما نخواهد رفت.»

سخن، در ظاهر آمیخته به قدردانی بود، اما در لایه‌های پنهانش، نکاتی داشت که برای من- با سال‌ها تجربه حضور و شناخت از آن کشور- قابل تأمل بود. به ویژه آن‌که در ذهنم، گلایه‌ای خاموش از کم‌رنگ بودن نقش ایران در برخی عرصه‌های اقتصادی و همکاری‌های عملی پس از گذر از بحران وجود داشت. در همان حال، آرام و در گوشی، رو به کمال خرازی کردم و گفتم: «به‌نظر می‌رسد در این سخنان، نکته‌هایی نهفته است… اگر اجازه بدهید، پاسخی بدهم»

در درونم، این احساس شکل گرفته بود که نجابت عمیق او و آن خصلت کم‌نظیرِ «نمک‌شناسی»، شاید مانع از آن شود که خود، پاسخی متناسب با این لایه‌های پنهان بدهد. اما آنچه رخ داد، جلوه‌ای دیگر از شخصیت او بود. بی‌درنگ، با همان آرامش همیشگی اما با تأکیدی روشن گفت: «بله، بله… حتماً. پاسخ بدهید.»

این «حتماً» گفتن، فقط یک اجازه ساده نبود؛ نشانه‌ای از اعتماد، از مشورت‌پذیری و از آن فروتنی آگاهانه‌ای بود که به دیگران میدان می‌دهد تا آنچه را می‌بینند و می‌فهمند، بیان کنند و من، در آن لحظه، بیش از آن‌که به پاسخ خود بیندیشم، به این خصلت او فکر می‌کردم؛ به اینکه چگونه انسانی در آن جایگاه، هنوز می‌تواند چنین بی‌واسطه، چنین صادقانه و چنین بی‌تکلف، به دیگری مجال سخن گفتن بدهد. آن شب، ضیافت تنها یک میزبانی رسمی نبود؛ صحنه‌ای بود که در آن، نجابت، ادب و مشورت‌پذیری، بی‌آن‌که ادعایی داشته باشند، خود را نشان دادند.

حمایت از اندیشه و نوشتن

در مسیر نوشتن و پژوهش، همواره مشوقی آرام اما مؤثر بود. در آخرین دیدار، مجموعه آثارم را با تواضع تقدیم کردم. با لطفی پدرانه گفت: «خدا را شکر کن که چنین نعمتی به تو داده و از آن برخورداری؛ راهت را ادامه بده.» این جمله، ساده بود اما سنگین؛ ترکیبی از تشویق، ایمان و مسئولیت.

«جمالِ کمال» را اگر بخواهیم در یک تصویر خلاصه کنیم، باید از انسانی سخن بگوییم که در او، دانایی به فروتنی رسیده، قدرت به اخلاق آمیخته و تجربه، به سکوتی معنادار بدل شده است. در جهانی که صداها بلندتر شده‌اند، او «شنیدن» را برگزیده است؛ در زمانه‌ای که داوری آسان شده، او «انصاف» را نگاه داشته است؛ و در میانه هیاهوی ادعاها، او «بی‌ادعایی» را زیسته است.

کمال خرازی از آن دست انسان‌هاست که نمی‌توان او را تنها در کارنامه‌ها جست؛ باید در خاطره‌ها یافت، در تجربه‌ها لمس کرد و در آن لحظاتِ بی‌واسطه‌ای شناخت که انسان، خودِ حقیقی‌اش را آشکار می‌کند. کمال، در او، ایستگاه نیست، مسیر است و جمال، نه در ظاهر، که در همین «مسیر بودن» معنا می‌یابد.

اگر بخواهیم همه این تصویرها را کنار هم بنشانیم- از سکوتِ معنادارش در شنیدن، از تواضع‌اش درطلب مشورت، از شجاعتش در نقد و از نجابتش در قدردانی- به چهره‌ای می‌رسیم که «کمال» در او، به «جمال» رسیده است. کمال خرازی از آن دست انسان‌هایی است که باید او را «تجربه» کرد، نه صرفاً توصیف. در سفر، در گفت‌وگو، در لحظه‌های فشرده و بی‌پیرایه، آنجا که انسان، خودِ واقعی‌اش را نشان می‌دهد و چه نیکوست اگر روزگاری، تاریخ، درباره برخی انسان‌ها نه فقط به آنچه «کرده‌اند»، که به آنچه «بوده‌اند» نیز گواهی دهد.

در جهانی که بسیاری، کمال را در بی‌نقص نشان دادنِ خود می‌جویند، او کمال را در «بازنگری» می‌بیند؛ در نقدِ خویش، در پذیرشِ کاستی‌ها و در حرکتِ پیوسته به سوی بهتر شدن و در میان همه این‌ها، اخلاق- آن خصلتِ آرام و بی‌ادعا- چون نخی نامرئی، همه چیز را به هم پیوند می‌دهد. «جمالِ کمال» در او، نه یک تعبیر ادبی، که یک حقیقت زیسته است: اینکه انسان، چنان باشد که دیگران، در کنار او، خود را بیشتر ببینند، بیشتر بگویند و بیشتر رشد کنند و شاید این، کمیاب‌ترین شکلِ بزرگی در روزگار ما باشد.

جایگاه و پایان

او از افتخارات ایرانِ متمدن و سرزمین فرهنگ، علم و حکمت بود؛ اما همچون بسیاری از فرزانگان، از حملات ناآگاهانه و دشمنی با روشنایی نیز در امان نماند. با این همه، آنچه باقی می‌ماند، نه هیاهوی نقدهای ناعادلانه، که اثرِ شخصیت، منش، اخلاق و حضور اوست؛ حضوری که در حافظه کسانی که او را از نزدیک دیده‌اند، به‌عنوان ترکیبی از عقل، اخلاق و متانت ثبت شده است. و چه نیکو قرآن کریم گفته‌ است: وَفَوْقَ کلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ (یوسف/۷۶)

و نیز سعدی چه خوش گفت: «توانا بود هر که دانا بود/ ز دانش دل پیر برنا بود» و در نهایت، این روایت نه برای ستایش فرد، که برای یادآوری یک حقیقت است: اینکه هنوز می‌توان در جهان پرهیاهوی امروز، انسان‌هایی دید که «بودن‌شان» از «گفتن‌شان» بزرگ‌تر است. یادش گرامی و راهِ منش انسانی‌اش، پررهرو باد.

نویسنده و روزنامه‌نگار، رایزن پیشین فرهنگی ایران در لبنان، قطر و کویت، دستیار ویژه بین‌الملل دانشگاه ادیان و مذاهب اسلامی

منبع خبر "ایرنا" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.