به گزارش خبرنگار مهر، خانم «ع» معلم است و مادر دو فرزند. میگوید: دیشب با صدای زنگ ساعت بیدار شدم و آرام از اتاق بیرون رفتم تا سحری بچه ها را آماده کنم.
دیدم امیرعلی روی تختش نشسته. پرسیدم: مامان! بیداری؟
گفت: نشنیدی؟صدای جنگنده بود.
جمله تمام نشده بود که خانه لرزید... با شنیدن صدای انفجار، به سرعت به طرف پنجره اتاقش دوید.
- مامان! از این طرف بود! سمت بیت القرآن.
گوشی تلفن همراه را بر داشت و به معلمش پیام داد: آقا سلام!از بیت القرآن خبر دارید؟سالمه؟
و تا سحر منتظر دو تیک سبز کنار پیامش ماند.
دم نماز صبح، دوباره گوشی را چک کرد و پیام معلمش را خواند: سلام امیرعلی! نمی دونم.هوا روشن شه میرم سر میزنم.
چند ساعتی گذشت تا تصاویر به دستش برسد. او تصاویر را نگاه می کرد و من اخم روی چهره و مشت گره کرده اش را. خاطرات ۱۰ ساله اش در بیت القرآن ثقلین چیزی نیست که به راحتی فراموش شود. پسر نوجوان من در اینجا بزرگ شده،قد کشیده و آیات نوید بخش قرآن را با جسم و روحش درک کرده.
او آموخته که ان الباطل کان زهوقا. ممکن است شیشهها بشکند و دیوار ترک بخورد، اما بیت القران ثقلین حالا در دل اوست.









