در کتاب «خداحافظ یزدان» شعرهای طنزآمیز در توصیف شخصیت 16 تن از روشنفکران تراز اول ایران سرود و همین موضوع حاکی از آن بود که نویسنده «دارم احتجاب را زنده می کنم» ارتباط خوبی با اغلب طیف های ادبی روزگار ما داشته و دارد. گپ و گفت و صمیمانه ما را با یزدان سلحشور بخوانید.
رضا چایچی، یزدان سلحشور، زنده یاد کاوه بهمن، محمدعلی علومی، محسن فرجی، یعقوب یادعلی، حسن شهسواری، یوسف علیخانی، رسول یونان، شمس آقاجانی و چند چهره دیگر کسانی بودند که نه به روشنفکری پیش از انقلاب وابسته بودند و نه جذب حوزه هنری شدند. برای مستقل بودن و ماندن در ادبیات امروز چه مصائبی را به جان خریدید؟
جانان سخن از زبان ما می گویی... (لبخند)! واقعیت این است که در وسط ایستادن، آن هم در ایران پس از مشروطه، همواره دشوار بوده است. هر چه نیک بنگرید از مشروطه به بعد، هر کس که در میانه راه دو تفکر متضاد قرار گرفته و متصل به هیچ گروهی نبوده، همیشه تحت فشار قرار گرفته است. این صرفا مربوط به حوزه ادبیات هم نیست، بلکه شامل اقتصاد، سیاست و حتی ورزش هم می شود. نمونه کاملش را پیش از انقلاب می توانید مشاهده کند. منظورم سهراب سپهری است. سپهری نه وابسته به حکومت بود و نه از سوی جریان های روشنفکری پشتیبانی می شد. می توانید گزیده های شعر آن دوره را نگاه کنید که او حتی در ردیف شاعران سی ام کشور هم نامی نداشت. اگر پس از انقلاب و پس از مرگش مورد توجه افکار عمومی قرار نمی گرفت، شاید به جرأت بتوان گفت که تا 20، 30 سال دیگر هم کسی سراغی از شعرهایش نمی گرفت. در چنین موقعیتی، مثلاً اگر در عالم سیاست، خلیل ملکی باشید، به قول جلال آل احمد کلاهت پس معرکه است. می دانید که خلیل ملکی جریان سوم را ایجاد کرد و منظور از جریان سوم همان وسط ایستادن است. با چنین انتخابی، راحتتان کنم، به سادگی حذف خواهید شد. اگر ما امروز خلیل ملکی را می شناسیم، صرفاً به استناد متونی است که آل احمد به ما گوشزد می کند تا به فرض نسل ما و نسل های پس از ما بدانند که ملکی که بوده. گروهی که وسط قرار می گیرد و به هیچ یک از طیف های موجود وابسته نیستند، مشکلات زیادی را پیش رو خواهند داشت. پس از سال 1357 این مشکل به گونه دیگری خودش را نمایان کرد. دهه 60، جامعه عمیقاً درگیر بحران و خشونت های ساختاری بود. همه جناح های متخاصم در این بین چه با رویکردهای فرهنگی، چه اقتصادی و سیاسی نسبت به حذف دیگری اقدام می کردند. دهه 60 حذف فیزیکی رونق داشت. در دهه 70 حذف فیزیکی جای خودش را به حذف سیاسی، فرهنگی و اقتصادی داد. در این بین، کسانی که سعی می کردند به هیچ گروهی تعلق نداشته باشند، بیشترین خسارت را دیدند. اما واقعیتش را بخواهید، در ادبیات ما کسان دیگری هم بودند که نه جزو جرگه روشنفکران منظورم از روشنفکری طیف سیاسی ایدئولوژیک شعر و داستان کشور است نه روشنفکری ای که عموماً ما در فرانسه از آن تعبیر می کنیم و نه جزو هنرمندان دولتی بودند. در واقع هر یک از این دو جریان مبانی ای داشت که هر یک از آنها را به جای نمی آوردی، تنها و بی پشتیبان می ماندی. این موضوع مختص ایران هم نیست. چه در ایران باشید و چه در خارج از ایران همین وضع را بیش و کم شاهد خواهید بود. در خارج از ایران، وقتی عضو گروهی نیستید، در بهترین حالت، دست کم از شما هیچ گونه حمایت رسانه ای نخواهد شد و شما را به سادگی نادیده می گیرند و بایکوت می کنند. وضع بسیاری از نسل ما هم به همین شکل بود.
اما به شخصه با هر دو این نحله های فکری و ادبی، هم در طول آن سالیان ارتباط داشتید و هم هنوز هم ارتباطتان را حفظ کرده اید. غیر از این است؟
آنچه برای خودم پیش آمد و ادامه دار شد، این بود که سعی کردم با هر دو جناح، یعنی ادبیات روشنفکری و ادبیات بچه مسلمانی ارتباطی خوبی برقرار کنم.
فعالیتتان به عنوان روزنامه نگار در رسانه این امکان را پررنگ تر نکرد؟
چون آدم رسانه هم بودم، سعی می کردم صدا و سخن نمایندگان هر دو گروه را در رسانه منعکس کنم. با عقلای هر دو گروه هم ارتباط خوبی داشتم اما آنهایی که از عقلای دو گروه نبودند، همواره حتی به عنوان خبرنگار با آنها دچار چالش خواهید شد. هم از جناح حوزه هنری دوستان خوبی داشته و دارم و هم از جناح ادبیات روشنفکری قبل از انقلاب که البته بیشترشان امروز فوت کرده اند. اما همه این ها مانع از این نشد که آن بلیه وسط بودن نصیبم نشود.
از سویی با بسیاری از روشنفکران حشر و نشر داشتید. شعرهایی هم با آمیزه هایی از طنز برای منوچهر آتشی، سپانلو، دولت آبادی و دیگران سرودید. چه شد که آنها را به طنز کشیدید؟
بله، من در آن مجموعه چهره ها که 16 چهره را در برمی گرفت با هدف طراحی شخصیت آنها، کاراکترشان را با شعر توصیف کردم. اینکه می گویید طنز بود، بله، واقعاً طنز بوده و البته نه هزل و نه هجو. اعتقاد دارم که شعر و ادبیات واقعی همیشه ته مایه ای از طنز را با خود به همراه دارد. حتی اگر به کنه شعر حافظ نیز دقیق شوید، بدون در نظر گرفتن مایه طنز آنها، می توانستید ایرادهای اساسی به آنها بگیرید. به گمانم بزرگ ترین طنزپرداز ما همان حافظ شیرازی است که اتفاقاً طنزهایی عمیق دارد اما جامعه ما تصوری از طنز دارد که همان هجو و هزل است که البته کاملاً برداشت اشتباهی است. در ادبیات جهان هم اگر اهل ظرافت باشید، درخواهید یافت که به فرض، آثار ریموند کارور، ارنست همینگوی، آنتوان چخوف، یا رمان «صد سال تنهایی» مارکز یا داستان های ویلیام فاکنر، طنز در رویه کار قرار دارد و بیرونی است یا در اثر درونی شده است. پس طنز لازمه کار است. این اعتقاد شخصی ام است. اما نکته دوم این است که وقتی درباره شاعران و نویسندگانی که در جامعه روشنفکری فعالیت دارند، صحبت می کنید، نباید به گونه ای باشد که این شاعران و نویسندگان قرار بوده که مبارز جبهه روشنفکری باشند. هیچ یک از آنها که من سراغ آنها رفتم، آدم های وابسته به ایدئولوژی نبودند و شاید زمان کوتاهی درگیر ایدئولوژی بودند اما با ایدئولوژی، جهان ادبی خودشان را نساختند. به شخصه هیچ گونه علاقه ای به بخش ایدئولوژی زده ادبیات ایران نداشته و ندارم. فرقی هم نمی کند که آن ایدئولوژی زدگی در حوزه هنری باشد یا در جبهه روشنفکری. اگر تک به تک بخواهیم سراغ آنها برویم، نه سپانلو و نه آتشی و نه سیمین بهبهانی نه خیلی های دیگر که وارد این حوزه شدند، به هیچ وجه ایدئولوژی زده نبودند. یعنی ایدئولوژی پایه اولیه کاری آنها مسحوب نمی شد.
طی سال های فعالیتتان در روزنامه و ارتباط مستمرتان با اهالی کتاب و ادبیات، شخصیت روشنفکران ما را به عنوان آفرینشگر هنری در مواجهه با متن واقعیات جامعه دارای چه نقاط ضعف و قوتی دیدید؟
در مواجهه با جامعه واقعی ایران هیچ تفاوتی با کف جامعه نداشتند. مثل مردم عادی بودند. این مثل حساب دو دوتا چهار تا است. وقتی آدم هایی را می بینید که معیشتشان از آدم های طبقه متوسط و زیر متوسط پایین تر است، نباید فکر کنید که آنها برج عاج نشین اند. این افراد اتفاقاً با آدم های کف خیابان نزدیک ترند.
سال ها در روزنامه ها و نشریه های ادبی بر کتاب های متعدد نقد نوشته اید. کتاب هم در حوزه نقد شعر داشته و دارید. خودتان را در مجموع داستان نویس و شاعر می دانید یا منتقد؟ چه انگیزه هایی باعث شد از یک حوزه دور شوید و به حوزه دیگر نزدیک تر؟
خدا نکند که شاعر و نویسنده ای برود سراغ نقد ادبی. چون دیگران با شعر و داستانش کاری ندارند. تا مدت ها می گویند او منتقد است. از این موارد زیاد داشتیم که طرف شعر و داستان هم خوب می نوشته اما به چشم نمی آمد. کلاً وارد حوزه نقد شدن در ایران بسیار خطرناک است. خوب به خاطر دارم که وارد نشستی شدم که قرار بود کتابی از دکتر ضیاء موحد نقد شود. از دکتر موحد پرسیدم دیگر از شما نقد نمی خوانیم درحالی که اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 نقدهای درخشانی از شما منتشر می شد. ایشان با لحن طنازانه گفت آن موقع برخی نقدهایی که نوشتم تعدادی از دوستانم را ناراحت کرد. به این نتیجه رسیدم که یا باید دوستانم را حفظ کنم یا نقد ادبی را! بنابراین ترجیح دادم دوستانم را حفظ کنم(لبخند)! رو کرد به من و گفت به شما هم توصیه می کنم که دوستانتان را حفظ کنید. این بحث البته مربوط به 20 سال پیش است. متأسفانه بحث کاری و شغلی مانع از آن شد که بتوانم به توصیه دکتر موحد جامه عمل بپوشانم و دوستانم را حفظ کنم. واقعیتش را بخواهید دل خوشی از نقدنویسی ندارم. در دوره ای طولانی ناچار شدم به این سمت بروم. همچنین نقد، انرژی خلاقه را در حوزه شعر و داستان از هنرمند می گیرد.
به عنوان منتقد، روزنامه نگار وشاعر و نویسنده برایمان بگویید که به نظر شما چرا در عرصه داستان نویسی هنوز قدرت رقابت، دست کم در ظاهر امر را با جهان نداریم و ادبیات معاصر ما اغلب از سوی جهان نادیده انگاشته شده است؟
ما در حوزه داستان نویسی، جهش قابل توجهی داشته ایم. وقتی پا به دهه 80 می گذاریم، همه کسانی که تک داستانی و تک کتابی بوده اند، معیشت آنها را از دور خارج می کند و اغلبشان در عرصه باقی نمی مانند. از سوی دیگر آدم هایی با استعدادهای متوسط و زیر متوسط از بودجه های دولتی بهره می بردند و به عنوان نویسنده وارد عرصه ادبیات داستانی می شوند. خلاصه حاصل قضیه این شد که متوسط ها و زیر متوسط ها وارد ادبیات داستانی مان شدند و اتفاقاً حکمرفا شدند و تأثیرشان تا همین امروز هم غیرقابل انکار است. نمی خواهم به هیچ عنوان مانند خیلی ها سخنانم را به این نتیجه برسانم که آی ای وزیر ارشاد بیا و به داد ما برس! یا مجلس، فکری به حال ادبیات داستانی ما بکن! خیر، پیش از چنین اقدامی باید دانش لازم و تسلط لازم بر جامعه ادبی وجود داشته باشد. اما می خواهم به نکته ظریف دیگری اشاره کنم. واقعیت این است که معدل حقیقی ادبیات و هنر ما در ایران اتفاقاً خیلی بالاتر از آن است که در جهان به چشم می آید. حاصل موضوع هم این است که ما به جای اینکه شاعر و نویسنده درجه یک و آثار قدر اولشان را در ویترین ادبیات معاصر قرار دهیم و آنها را به زبان های دیگر ترجمه کنیم، اغلب، شاعر و نویسنده درجه دو و سه به جهان معرفی می کنیم. اگر آثار درخشان، که اتفاقاً کم نداریم، ترجمه شود، به عینه خواهید دید که نه تنها چیزی از کشور همسایه، ترکیه، کم نداریم، بلکه از آنها هم جلوتریم. اما آنها در مکانیسم تجاری سازی ادبیات موفق بودند و ما کاملاً ناموفق! البته سلسله تلاش هایی شد که با تزریق بودجه و دادن پول به مترجمان خارجی، برخی آثار را ترجمه کردند و در کشورهایی که حداقل شمارگان کتاب 500 هزار نسخه است، با تیراژی محدود و مثلاً 3 هزار نسخه ای، کتابی را در خارج از ایران به چاپ رساندند. در داخل کشور در بوق و کرنا کردند که این کار به آثار همینگوی پهلو می زند! بحث بر سر این است که مسئولان در هر جا که ردیف بودجه قرار می دهند، اگر انتظار دارند، ادبیات ایران دست کم در حد فوتبالش در دنیا مطرح باشد باید نگاه درستی به موضوع داشته باشند. شما اگر قرار باشد در تیم ملی بازیکن تعیین کنید، بازیکن خوب تعیین می کنید و دیگر ملاک ها فرعی را کنار می گذارید، چون می خواهید در جام جهانی رقابت کنید. پرسش اینجاست که چرا در تیم ملی ادبی ما باید بازیکن درجه 6 قرار دهیم. چنین بازیکنی حتی لایق آن نیست که روی نیمکت بنشیند، چه رسد به اینکه او و آثارش را در ویترین بگذاریم و به عنوان ادبیات روز ایران به جهان معرفی کنیم.












