به گزارش مشرق، جنوب این روزها فقط یک خبر نیست؛ یک درد زنده است. ما شاید ساکن جنوب نباشیم، شاید از بندر و ریل و جادههایش کیلومترها فاصله داشته باشیم، اما خبرها را که میخوانیم، انگار این فاصله ناگهان فرو میریزد.
همان صدای جنگنده، همان لرزش شیشهها، همان بوی خاک و آوار، همان دلشورهای که از لحظه شنیدن اولین انفجار میافتد به جان آدم و تا ساعتها رهایش نمیکند
خیلیها در این کشور، جنگ را فقط در کتابها و فیلمها ندیدهاند. ما صدای بمب را شنیدهایم، اضطرابِ پس از هر حمله را کشیدهایم و خوب میدانیم وقتی جایی زیر آتش میرود، فقط دیوارها نیستند که فرو میریزند. در هر بمباران، پیش از هر چیز، این جانِ آدمهای بیپناه است که آسیب میبیند؛ زنانی که در میانه روزمرگی و نگرانیِ خانه غافلگیر میشوند، کودکانی که باید سهمشان خواب و بازی و امنیت باشد، نه ترس و دود و آوار. جنگ فقط ساختمانها را خراب نمیکند؛ اعصاب مردم را میفرساید، امنیت روانی خانوادهها را از هم میپاشد و حس عادیِ زندگی را از شهر میگیرد. برای همین است که این روزها، با هر خبر از جنوب، دلِ خیلیها همانجا جا میماند.
اما آنچه این چند روز رخ داده، از خود جنگ هم تلختر است. ماجرا دیگر فقط درگیری نظامی نیست. وقتی آبشیرینکن هدف قرار میگیرد، وقتی پلهای ارتباطی را میزنند، وقتی ریل قطار را از کار میاندازند، یعنی جنگ از خط مقدم عبور کرده و مستقیم رسیده به گلوی مردم. اینجا دیگر حرف از یک موضع نظامی یا یک درگیری محدود در پایگاه های نظامی نیست؛ حرف از جنایت محسوس جنگی و حمله به نفسِ زندگی روزمره مردم است. آب، راه، رفتوآمد، کار، درمان؛ همه همان چیزهایی هستند که یک شهر و یک منطقه را سرپا نگه میدارند.
پل فقط بتن و آهن نیست. پل یعنی کارگری که باید از آن رد شود تا سرِ کار برسد. یعنی مادری که باید خودش را به درمانگاه برساند. یعنی کامیونی که بار میبرد تا نانِ چند خانواده قطع نشود. ریل فقط خط آهن نیست؛ رشتهای است که شهرها و آدمها را به هم وصل میکند. آبشیرینکن هم فقط یک تاسیسات نیست؛ یعنی جرعه آبی که در گرمای نفسگیر جنوب، از نان شب هم ضروریتر است. وقتی اینها را میزنند، دیگر هیچکس نمیتواند اسمش را چیز دیگری بگذارد؛ این حمله به زندگی مردم است، بیپرده و روشن.
و درست همینجاست که آن تناقض تلخ خودش را نشان میدهد. کسانی که تا دیروز از «کمک عمو ترامپ» حرف میزدند، کسانی که دخالت خارجی را نسخه نجات جا میزدند، کسانی که با هر خبر فشار و حمله ذوقزده میشدند و از دور برای آتش کف میزدند و هلهله می کردند، حالا در برابر این تصاویر چه میگویند؟ حالا که نتیجه آن رقاصی ها، روی زمین دیده میشود، حالا که دودش مستقیم رفته در چشم مردم، حالا هم هنوز اسمش را کمک میگذارند؟
آن روزها خیلی راحت از «نجات» حرف میزدند و از عمویشان می خواستند بمب های لعنتی را آوار کند روی شهرهای مختلف ایران؛ انگار بمباران، فقط یک ابزار سیاسی است و قرار نیست گوشت و پوست مردم را بسوزاند. انگار حمله به زیرساخت، فقط یک خبر تحلیلی است و نه فاجعهای که فردای یک خانواده را تیره میکند. اما امروز جنوب، با همه زخمهایش، جواب این خیالبافی را داده است. این چیزی که رسیده، نجات نیست. این «کمک» نیست. این همان ویرانی است؛ همان ترسی است که تا عمق خانهها میرود؛ همان فشاری است که اول از همه روی دوش مردم عادی میافتد.
دردناکتر از همه این است که بعضی از همین جنگ طلب ها و ضد انقلاب ها حالا انگار میخواهند گذشته نزدیک را انکار کنند. همانهایی که دیروز از شدت شوق، برای هر ضربهای به این سرزمین هورا میکشیدند، حالا با دیدن زخم جنوب، لحن دلسوزانه گرفتهاند. اما حافظه مردم آنقدرها هم کوتاه نیست. نمیشود برای آتش گرفتن یک کشور دست زد و بعد، وقتی شعلهاش به جان مردم افتاد، با قیافه بیطرف از رنجشان حرف زد. نمیشود برای بمباران ذوق کرد و بعد ناگهان نگران بیمارستان و جاده و آب مردم شد.
ما در جنوب نیستیم، اما این روزها خیلیها در هر شهری که باشند، دلشان همانجاست. کنار مردمی که باید همزمان هم گرما را تاب بیاورند، هم اضطراب را، هم خبرهای پیاپی و هم نگرانی فردا را. کنار خانوادهای که نگران آب است. کنار بیماری که بهجای آرامش، با صدای انفجار روبهرو شده. کنار کارگر و رانندهای که مسیر زندگیاش را نشانه گرفتهاند.
و حالا فقط یک سوال میماند؛ همان سوالی که باید بلند و روشن پرسیده شود؛ این همان «کمک عمو ترامپ» بود؟











