فروپاشی اقتدار افراسیاب، سرنوشت یا هشدارهایی که نادیده گرفته شد؟

خبرگزاری مهر شنبه 27 تیر 1405 - 08:45
 روایت فردوسی در داستان سیاوش نشان می‌دهد که سقوط فرمانروایان، بیش از آنکه نتیجه سرنوشت و تقدیر یا قدرت دشمن باشد، محصول نادیده گرفتن هشدارهای خردمندانه و تصمیم‌های شتاب‌زده خود آنان است.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: در شاهنامه فردوسی، کشته شدن سیاوش تنها یک جنایت تاریخی نیست، بلکه نمونه‌ای آشکار از سنت الهی درباره فرمانروایی است که هشدارهای خرد را نادیده می‌گیرد. فردوسی این واقعه را نه به‌عنوان رخدادی ناگهانی، بلکه به‌عنوان نتیجه زنجیره‌ای از تذکرهای سیاسی و اخلاقی روایت می‌کند که از سوی شخصیت‌هایی چون پیران، فرنگیس و خود سیاوش به افراسیاب داده شده و بی‌پاسخ مانده است. با نگاه دوباره به هشدارهای پیش و پس از قتل را تفکیک و تحلیلی به دست می‌دهد و نشان می‌دهد که سقوط افراسیاب، پیش از آنکه محصول قدرت دشمنان باشد، حاصل نادیده گرفتن صدای خرد در دربار توران است.

نقطه عطفی حماسی، و آغاز جنگهای طولانی کین خواهی

ماجرای کشته شدن سیاوش یکی از مهم‌ترین نقاط عطف شاهنامه است؛ رخدادی که تنها به مرگ یک شاهزاده بیگناه ایرانی محدود نمی‌شود، بلکه آغازگر زنجیره‌ای از انتقام، جنگ و دگرگونی مناسبات سیاسی ایران و توران است. فردوسی این واقعه را نتیجه تصمیمی می‌داند که پیش از وقوع، بارها درباره پیامدهای آن به افراسیاب هشدار داده شده بود. در این میان، روایت پیران جایگاهی ویژه دارد؛ زیرا او برخلاف بسیاری از اطرافیان افراسیاب، همیشه می‌کوشد شاه را به تأمل، خویشتنداری و دوراندیشی فرابخواند و از گرفتار شدن در تصمیمی جبران‌ناپذیر بازدارد.

در بافتار شاهنامه، تصمیم افراسیاب برای کشتن سیاوش نه اقدامی ناگهانی، بلکه نتیجه نادیده گرفتن مجموعه‌ای از هشدارهای سیاسی و اخلاقی است. روایت فردوسی نشان می‌دهد که پیش و پس از این رخداد، بارها از سوی شخصیت‌هایی چون پیران، فرنگیس و دیگران، پیامدهای خون‌ریزی سیاوش به افراسیاب گوشزد می‌شود. این هشدارها، در کنار توصیف شخصیت افراسیاب از زبان پیران، تصویری از فرمانروایی مقتدر اما گرفتار بدگمانی، شتاب‌زدگی و ضعف در دوراندیشی ارائه می‌دهد.

افراسیاب از نگاه پیران؛ فرمانروایی قدرتمند اما آسیب‌پذیر

در شاهنامه، افراسیاب از منظرهای گوناگون توصیف می‌شود. مهمترین و کاملترین توصیف او را از زبان زال برای رستم نوجوان می‌شنویم، وقتی برای اولین بار در میدان جنگ از پدر نشانی‌های او را می‌پرسد:

بدو گفت زال ای پسر گوش‌دار

یک امروز با خویشتن هوش‌دار

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست

دم‌آهنج و در کینه اَبر بلاست

درفشش سیاه است و خفتان سیاه

ز آهنش ساعد، ز آهن کلاه

همه روی آهن گرفته به زر

نشانی سیه بسته بر خود بر

ازو خویشتن را نگه‌دار سخت

که مردی دلیر است و پیروز بخت...

اگر زال او را دشمنی نیرومند، هوشیار، مکار و هراس‌انگیز معرفی می‌کند، پیران ویسه تصویری پیچیده‌تر از او به دست می‌دهد. در نگاه پیران، افراسیاب تنها یک دشمن خون‌ریز نیست، بلکه پادشاهی است که در کنار قدرت و اقتدار، استعداد لغزش‌های بزرگ سیاسی را نیز دارد. از همین رو، پیران همواره تلاش می‌کند او را از تصمیم‌های شتاب زده و پیامدهای سؤظن و خشم برحذر دارد.

در روایت فردوسی، پیران بیش از آنکه ستایشگر افراسیاب باشد، خیرخواه و مصلحت‌اندیش اوست. او به‌خوبی می‌داند که قدرت سیاسی افراسیاب زمانی پایدار می‌ماند که با خرد، بردباری و آینده‌نگری همراه باشد. به همین دلیل، بارها می‌کوشد شاه توران را از تصمیم‌هایی بازدارد که نه تنها دشمنان، بلکه خود او و حکومتش را نیز گرفتار بحران خواهد کرد. این رویکرد، پیران را به مهم‌ترین صدای هشداردهنده در دربار افراسیاب تبدیل می‌کند.

اگر بخواهیم جایگاه پیران را در ساختار روایی شاهنامه دقیق‌تر تعریف کنیم، می‌توان گفت او به واقع نقش یک «وزیر خردمند» را ایفا می‌کند؛ شخصیتی که رسالتش نه تأیید تصمیم‌های شاه، بلکه آزمون آن‌ها در کوره دوراندیشی است. اما معضل در جایی است که نصیحتگر و نصیحت حاضر است، اما شنونده آماده شنیدن و عمل نیست. افراسیاب، برخلاف تصویر سنتی از یک پادشاهِ همواره شکست‌خورده، شخصیتی است که در عرصه نبرد تواناست و در میدان سیاست و نیرنگ نیز تجربه دارد؛ اما درست در نقطه‌ای که باید بیش از همه محتاط باشد، در برابر غریزه سؤظن و خشم تسلیم می‌شود.

این پارادوکس شخصیتی، یعنی ترکیب قدرت و آسیب‌پذیری، در سراسر روایت پیران از افراسیاب پررنگ است. پیران می‌داند که قدرت افراسیاب هرچند از پشتوانه مهر پهلوانان (مانند شاهان ایران) برخوردار نبوده، اما واقعی است؛ و این را نیز می‌داند که همین قدرت، در غیاب خرد، به ابزاری برای نابودی خود او بدل خواهد شد. از این منظر، تذکرهای پیران را می‌توان نه تنها نصیحت، بلکه نوعی «مقاومت سیاسی» در برابر تصمیم‌های ویرانگر دانست.

هشدارهای پیش از قتل سیاوش

شواهد شاهنامه نشان می‌دهد که پیش از کشته شدن سیاوش، بارها نسبت به پیامدهای این تصمیم هشدار داده می‌شود. در بخش‌های مربوط به این داستان، دست‌کم دوازده موضع هشداردهنده دیده می‌شود که بخشی از آن‌ها پیش از قتل و بخشی دیگر پس از آن مطرح شده است. این هشدارها در میانه داستان الزاماً در قالب یک بیت مستقل بیان نشده‌اند، بلکه گاه یک مضمون هشدارآمیز در چند بیت پیاپی گسترش یافته است.

فروپاشی اقتدار افراسیاب، سرنوشت یا هشدارهایی که نادیده گرفته شد؟
کشته شدن سیاوش در شاهنامه بایسنغری

در هشدارهای پیش از قتل مهم‌ترین محور، برانگیخته شدن کین ایران و آغاز جنگی فراگیر میان دو سرزمین است. از زبان سیاوش، فرنگیس، پیران و دیگر شخصیت‌ها بارها تأکید می‌شود که خون سیاوش بی‌پاسخ نخواهد ماند و این اقدام، لشکرکشی ایران به توران را در پی خواهد داشت. فردوسی با اشاره به برآمدن سپاهی کینه‌خواه، آشکار می‌کند که افراسیاب با این تصمیم، آرامش و ثبات حکومت خود را نیز به خطر می‌اندازد.

از جمله ابیات شاخص این بخش می‌توان به این هشدارها اشاره کردّ وقتی سیاوش روبروی سپاه افراسیاب می‌ایستد و هنوز از توطئه گرسیوز بی‌خبر است و نمی‌داند چرا کمر به قتلش بسته اند، از او می‌پرسد:

چرا جنگ جوی آمدی با سپاه؟

چرا کشت خواهی مرا بی‌گناه؟

سپاه دو کشور پر از کین کنی

زمان و زمین پر ز نفرین کنی

وقتی سیاوش را دست بسته بر خاک می‌کشند سپاهیان توران نیز به افراسیاب اعتراض می‌۹کنند که:

چنین گفت با شاه یکسر سپاه:

کزو شهریارا چه دیدی گناه؟

چرا کشت خواهی کسی را که تاج

بگرید برو زار با تخت عاج؟

سری را کجا تاج باشد کلاه

نشاید برید ای خردمند شاه

به هنگام شادی درختی مکار،

که زهر آورد بار او روزگار

این بیت، در عمل، خطاب مستقیمی به منطق سیاسی افراسیاب است: تو شاهی و او نیز خونی شاهانه دارد؛ اگر او را بکشی، تخت و تاج تو نیز به خطر می‌افتد. این هشدار، فراتر از نصیحت اخلاقی، نوعی «تحلیل هزینه-فایده» است که به زبان ادبیات حماسی ترجمه شده است. در غیاب پیران، پیلسم برادر او نیز زبان به نصیحت افراسیاب می‌گشاید که:

چنین گفت مر شاه را پیلسم

که این شاخ را بار درد است و غم

ز دانا شنیدم یکی داستان

خرد شد بران نیز همداستان:

که آهسته دل کم پشیمان شود

هم آشفته را هوش درمان شود

شتاب و بدی کار آهرمن است

پشیمانی جان و رنج تن است

سری را که باشی بدو پادشا

به تیزی بریدن نبینم روا

سپس پیشنهاد میکند که سیاوش را اسیر و دربند نگهدار تا پیران بازگردد و باد خرد بر دل تو وزیدن بگیرد:

به بندش همی دار تا روزگار

برین بد ترا باشد آموزگار

چو باد خرد بر دلت بروزد

از ان پس ورا سربریدن سزد

سپس سعی می‌کند با نامبردن از پهلوانانی که به کینخواهی سیاوش برخواهند خواست او را از این اقدام پشیمان کند:

بفرمای بند و تو تندی مکن

که تندی پشیمانی آرد به بُن

چه بُرّی سری را همی بی‌گناه

که کاووس و رستم بود کینه خواه؟

پدر شاه و رستمش پروردگار

بپیچی به فرجام زین روزگار

چو گودرز و چون گیو و برزین و طوس

ببندند بر کوهه پیل کوس

دمنده سپهبد گو پیلتن

که خوار است بر چشم او انجمن

فریبرز کاووس درنده شیر

که هرگز ندیدش کس از جنگ سیر

برین کینه بندند یکسر کمر

در و دشت گردد پر از کینه‌ور

نه من پای دارم نه پیوند من

نه گردی ز گردان این انجمن

و باز او را به آمدن پیران وعده میدهد تا بتواند جلوی وقوع فاجعه را بگیرد:

همانا که پیران بیاید پگاه

ازو بشنود داستان نیز شاه،

مگر خود نیازت نیاید بدین

مگستر یکی تا جهان است کین

در مقابل اما گرسیوز و گروی زره بر کشتن سیاوش اصرار میکنند. افراسیاب سرانجام تصمیمش را اینطور اعلام میکند:

بدیشان چنین پاسخ آورد شاه

کزو من ندیدم به دیده گناه،

و لیکن ز گفت ستاره شمر

به فرجام زو سختی آید به سر

گر ایدونک خونش بریزم به کین

یکی گرد خیزد ز ایران زمین

رها کردنش بتر از کشتن است

همان کشتنش رنج و درد من است!

به توران گزند مرا آمدست

غم و درد و بند مرا آمدست

خردمند گر مردم بدگمان

نداند کسی چاره آسمان...

او می‌داند که خود را در شرایطی گرفتار کرده که نه راه پس دارد و نه راه پیش، نه می‌تواند سیاوش را رها کند و عواقب کشتن او را هم می‌فهمد. در این شرایط است که فرنگیس دختر او و همسر سیاوش زبان می‌گشاید و او را انذار می‌دهد:

فرنگیس بشنید رخ را بخست

میان را به زنار خونین ببست

پیاده بیامد به نزدیک شاه

به خون رنگ داده دو رخساره ماه

به پیش پدر شد پر از درد و باک

خروشان به سر بر همی ریخت خاک

بدو گفت: کای پرهنر شهریار

چرا کرد خواهی مرا خاکسار؟

دلت را چرا بستی اندر فریب؟

همی از بلندی نبینی نشیب؟

سر تاجداران مبر بی‌گناه

که نپسندد این داور هور و ماه

سیاوش که بگذاشت ایران زمین

همی از جهان بر تو کرد آفرین

بیازرد از بهر تو شاه را

چنان افسر و تخت و آن گاه را

بیامد ترا کرد پشت و پناه

کنون زو چه دیدی که بردت ز راه؟

فرنگیس دلبستگی پدرش به تاج و تخت را میداند، پس سعی میکند او را از تاثیر این قتل آگاه کند و شرایط خودش را نیز به پدر یادآور شود:

نبرد سر تاجداران کسی

که با تاج بر تخت ماند بسی!

مکن بی‌گنه بر تن من ستم

که گیتی سپنج است با باد و دم

بعد برای پدر سرنوشت سلم و تور را پس از کشتن ناجوانمردانه ایرج مثال میزند و باز پهلوانان ایران را به پدر یادآوری می‌کند:

شنیدی که از آفریدون گرد

ستمگاره ضحاک تازی چه برد؟

همان از منوچهر شاه بزرگ

چه آمد به سلم و به تور سترگ؟

کنون زنده بر گاه کاووس شاه،

چو دستان و چون رستم کینه خواه

جهان از تهمتن بلرزد همی

که توران به جنگش نیرزد همی

چو بهرام و چون زنگه شاوران

که نندیشد از گرز کنداوران

همان گیو کز بیم او روز جنگ

همی چرم روباه پوشد پلنگ

و نهایتاً عواقب قتل سیاوش را به افراسیاب هشدار می‌دهد:

درختی نشانی همی بر زمین

کجا برگ خون آورد بار کین!

به کین سیاوش سیه پوشد آب

کند زار نفرین به افراسیاب

ستمگاره‌ای بر تن خویشتن!

بسی یادت آید ز گفتار من!

نه اندر شکاری که گور افگنی

دگر آهوان را به شور افگنی

همی شهریاری ربایی ز گاه

درین کار به زین نگه کن پگاه

مده شهر توران به خیره به باد

بباید که روز بد آیدت یاد...

این ابیات نشان می‌دهد که فردوسی قتل سیاوش را از همان ابتدا تصمیمی با پیامدهای روشن سیاسی و نظامی معرفی می‌کند.

علاوه بر این محورهای کلی، می‌توان پنج محور هشداردهنده پیش از قتل را به‌طور دقیق‌تر دسته‌بندی کرد. نخست، هشدار درباره برانگیخته شدن کین و انتقام ایران؛ دوم، هشدار درباره آمدن لشکر ایران و آشوب در توران؛ سوم، هشدار درباره اینکه سیاوش خون‌خواه پیدا می‌کند و این کار بی‌پاسخ نمی‌ماند؛ چهارم، هشدار درباره اینکه از این قتل، تاج و تخت و آرامش افراسیاب آسیب می‌بیند؛ و پنجم، هشدارهای فرنگیس و کسانی که از سرانجام کار بیم دارند، که در عمل به افراسیاب می‌فهمانند این تصمیم فاجعه‌آمیز است.

چیزی که این فهرست را از صرف شمارش ابیات فراتر می‌برد، تنوع گویندگان آن است. هشدارها تنها از یک منبع نمی‌آیند؛ بلکه از سیاوشِ خود آگاه به خطر، از فرنگیسِ نگران، از سپاهیان خود افراسیاب و برادران پیران، با چندآوازه سرچشمه می‌گیرند. این چندصدایی بودنِ هشدار، معنای روایی آن را تقویت می‌کند: هنگامی که در چند جانب و از چند زبان، یک خطر گفته و گفته‌ها تکرار می‌شود، نادیده گرفتن آن دیگر «ساده‌لوحی» نیست، بلکه «اصرار بر لغزش» است.

یادآوری پیامدها پس از قتل

پس از کشته شدن سیاوش، هشدارهای پیشین به واقعیت تبدیل می‌شود و روایت از مرحله پیش‌بینی به مرحله یادآوری پیامدها می‌رسد. در سوگواری‌ها و گفتارهای پس از این رخداد، دیگر سخن از احتمال نیست، بلکه از نتیجه قطعی تصمیمی سخن گفته می‌شود که دیگر راه بازگشتی برای آن وجود ندارد.در همان ابتدا و پس از خالی کردن تشت خون بر زمین خشک توس گروی زره:

یکی باد با تیره گردی سیاه

برآمد بپوشید خورشید و ماه

همی یکدگر را ندیدند روی

گرفتند نفرین همه بر گروی

در ادامه و وقتی افراسیاب دستور میدهد که فرنگیس را آنقدر کتک بزنند تا فرزند درون شکمش را بیاندازد، برادران پیران بر اسب نشسته و به او خبر می‌رسانند تا خود را برساند، و پیران به محض رسیدن نزد افراسیاب می‌رود:

بیامد دمان پیش افراسیاب

دل از درد خسته دو دیده پر آب

بدو گفت شاها انوشه بدی

روان را به دیدار توشه بدی

چه آمد ز بد بر تو ای نیکخوی؟

که آوردت این روز بد آرزوی؟

چرا بر دلت چیره شد رای دیو؟

ببرد از رخت شرم گیهان خدیو؟

بکشتی سیاووش را بی‌گناه

به خاک اندر انداختی نام و جاه

به ایران رسد زین بدی آگهی

که شد خشک پالیز سرو سهی،

بسا تاجداران ایران زمین

که با لشکر آیند پردرد و کین...

پیران نابخردی افراسیاب را به دیوی از خشم و کین که برجسته و جهان آرام را به هم ریخته مانند می‌کند:

جهان آرمیده ز دست بدی

شده آشکارا ره ایزدی

فریبنده دیوی ز دوزخ بجست

بیامد دل شاه ترکان بخست

بران اهرمن نیز نفرین سزد

که پیچد روانت سوی راه بد!

پشیمان شوی زین به روز دراز

بپیچی زمانی به گرم و گداز

ندانم که این گفتن بد ز کیست،

و زین آفریننده را رای چیست

چو دیوانه از جای برخاستی

چنین خیره بد را بیاراستی

کنون زو گذشتی به فرزند خویش؟

رسیدی به پیچاره پیوند خویش؟

نجوید همانا فرنگیس بخت

نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت

به فرزند با کودکی در نهان،

درفشی مکن خویشتن در جهان

که تا زنده‌ای بر تو نفرین بود

پس از زندگی دوزخ آیین بود

این یادآوری‌ها تأکید می‌کند که هشدارهای پیش از قتل، هشدارهایی واقعی و مبتنی بر آینده‌نگری بوده‌اند؛ هشدارهایی که افراسیاب آن‌ها را نادیده گرفت.

اگر هشدارهای پیش از قتل را در زمره «پیشگیری» بگذاریم، یادآوری‌های پس از قتل در زمره «تأیید تاریخی» آن‌ها قرار می‌گیرند. پیران و دیگر سوگواران، در عمل گواهان تحقق پیش‌بینی‌های پیشین‌اند. آنچه روزی «احتمال» بود، اکنون «واقعیتی است خونین». و درست همین جاست که روایت فردوسی از فضای سیاسی به فضای تراژیک تغییر رنگ می‌دهد؛ زیرا دیگر کسی نیست که بگوید «مبادا این کار را بکنی»، بلکه همه می‌گویند «اکنون که کردی، این عاقبت ناگزیر آن است».

بر همین اساس، می‌توان پنج محور یادآوری پس از قتل را نیز برشمرد: یادآوری اینکه خون سیاوش کینه‌ای بزرگ برمی‌انگیزد؛ اشاره به اینکه سرانجام کیخسرو به‌عنوان خون‌خواه برمی‌خیزد؛ اشاره به اینکه رستم و ایرانیان برای انتقام به حرکت درمی‌آیند؛ یادآوری اینکه این کار موجب جنگ، ویرانی و بی‌ثباتی سیاسی می‌شود؛ و سرانجام، اندوه و نکوهشِ پسینی که نشان می‌دهد افراسیاب تصمیمی گرفته که دیگر قابل جبران نیست.

فروپاشی اقتدار افراسیاب، سرنوشت یا هشدارهایی که نادیده گرفته شد؟

در ادامه داستان، خون‌خواهی سیاوش مهم‌ترین مضمون روایت است. از کیخسرو به‌عنوان وارث این کینه و از رستم و سپاه ایران به‌عنوان نیروهای انتقام‌جو یاد می‌شود؛ کسانی که خون سیاوش را بی‌پاسخ نخواهند گذاشت. فردوسی بدین ترتیب نشان می‌دهد که قتل سیاوش تنها یک جنایت فردی نیست، بلکه آغاز بحرانی تاریخی است که سرانجام به تضعیف قدرت افراسیاب و فروپاشی اقتدار او می‌انجامد.

افراسیاب و خطای سرنوشت‌ساز

برآیند شواهد شاهنامه نشان می‌دهد که فردوسی افراسیاب را شخصیتی یک‌بعدی ترسیم نمی‌کند. او از یک سو فرمانروایی قدرتمند و سیاستمداری تواناست و از سوی دیگر، در برابر بدگمانی، شتاب‌زدگی و ناتوانی در مهار خشم آسیب‌پذیر است. همین ویژگی‌ها سبب می‌شود که هشدارهای خردمندانه دیگران را نادیده بگیرد و مرتکب تصمیمی شود که سرنوشت حکومت او را تغییر می‌دهد.

در بررسی الگوی روایی میان افراسیاب به‌عنوان قاتل سیاوش و آغازگران جنگ‌های دیگر در جهان امروز، می‌توان شباهت‌های ساختاری و تماتیک قوی و تناسب چندبُعدی را شناسایی کرد. افراسیاب در شاهنامه، هم‌زمان «آغازگر نخستین یورش‌های تورانیان به ایران» و «عامل اصلی چرخه جنگ و کین پس از آن» است.

نخست آنکه هر دو به‌عنوان «متجاوز و پیمان‌شکن» معرفی می‌شوند که با تجاوز غیر مشروع، کشته شدن بیگناه را رقم می‌زنند. دوم، کشته شدن چهره بی‌گناه نه یک حادثه انفرادی، بلکه «نقطه آغاز یک دوره طولانی جنگ و کین» است. سوم، در شاهنامه، پیران و خاندان او نیز به پیمان‌شکنی متهم می‌شوند و یادآوری می‌گردد که تورانیان پیش‌تر نیز عهد خود را شکسته‌اند و نمونه بارز آن سرنوشت سیاوش است؛ در این ساختار، افراسیاب هم‌زمان «نماد پیمان‌شکنی توران» و «مسبب اصلی کین سیاوش» است و این الگو در آغازگران جنگ‌های اخیر و متحدانشان نیز تکرار می‌شود: تجاوز، پیمان‌شکنی، کشته شدن بیگناهان، و سپس تداوم کین و جنگ.

بنابراین، در سطح الگوی آغازگر جنگ، افراسیاب و آغازگران جنگ‌ها، هم‌ساختار و هم‌معنا هستند. افراسیاب به‌عنوان قاتل سیاوش، دقیقاً در جایگاهی قرار دارد که آغازگران جنگ‌های دیگر نیز در آن هستند: متجاوزی که با کشتن یک چهره بی‌گناه، آغازگر یک دوره طولانی کین و جنگ می‌شود. از این منظر، کشتن سیاوش صرفاً یک جنایت اخلاقی نیست، بلکه بزرگ‌ترین خطای سیاسی افراسیاب نیز به شمار می‌آید؛ خطایی که پیامدهای آن از همان آغاز پیش‌بینی شده بود و در نهایت با برانگیخته شدن کین ایران، خون‌خواهی رستم و کیخسرو، گسترش جنگ میان ایران و توران و تزلزل اقتدار افراسیاب تحقق یافت.

روایت فردوسی آشکارا نشان می‌دهد که سقوط فرمانروایان، بیش از آنکه نتیجه قدرت دشمنان باشد، محصول نادیده گرفتن هشدرای خردمندانه و تصمیم‌های شتاب‌زده خود آنان است.

شاهنامه درس‌نامه‌ای برای فرمانروایان و تصمیم‌گیران نیز هست: هیچ قدرتی، هرچه نیرومندتر، در امان از خطای ناشی از سوءظن، آز، غرور و شتاب‌زدگی نیست؛ و هیچ تصمیمی، هرگاه در برابر آینه نصایح خردمندانه آزموده نشود، بدون هزینه تاریخی و اجتماعی نخواهد بود. پیران‌ها می‌گویند، سیاوش‌ها هشدار می‌دهند، فرنگیس‌ها خواهشگرانه می‌ترسانند؛ اما در نهایت، تصمیم با فرمانروایی است که می‌شنود یا نمی‌شنود.

رخدادهای اخیر و جنگ‌های کشورمان هم نشان داد، هرقدر همه سعی کنند صاحبان قدرت و فرمانروایان مغرور و مست از تبختر را به خرد فرابخوانند و به آنها عواقب کارشان را هشدار دهند، خوی بد و آز و جهانخواری آنها را به ارتکاب جنایتی سوق می‌دهد که دروازه سال‌ها جنگ و کشمکش را می‌گشاید؛ و همین عامل ویران کننده پایه‌های قدرت و در هم شکننده هیمنه و ابهتش است. چنان که در مورد افراسیاب رخ داد. همه تلاشها برای پیشگیری از فاجعه و نریختن خون بیگناهان است؛ اما پس از رخداد فاجعه، اولین خون‌خواه خون به ناحق ریخته، نرم‌خوترین‌ها هستند؛ فرنگیس‌هایی که گیسو می‌برند و به کمر می‌بندند و کیخسروها را پرورش می‌دهند... فردوسی گواه است که تاریخ، همواره تاج و تخت و ملک را از آنانکه پژواک خرد را در صدای دیگران نمی‌شنوند می‌گیرد.

منبع خبر "خبرگزاری مهر" است و موتور جستجوگر خبر تیترآنلاین در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. (ادامه)
با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت تیترآنلاین مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویری است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هرگونه محتوای خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.