گروه فرهنگ و ادب، خبرگزاری مهر، فاطمه نعمتی: هرکس که به دیدار رهبر شهید انقلاب میرفت با کولهباری از خاطره و امید و احتمالا حسرت به خانه برمیگشت. نویسندگان ادبیات کودک و نوجوان نیز از این قاعده مستثنا نبودند. آنها نیز که برای اولین و آخرینبار فرصت یافتند بهعنوان «نویسنده کودک و نوجوان» به محضر آقای شهید ایران بروند، پس از بازگشت خاطراتی را با خود تا به امروز حمل کردند که اکنون پس از شهادت ایشان، فرصتی پیش آمده تا آن را از صندوقچه دلشان بیرون بیاورند و بازگو کنند.
یکی از این نویسندگان، حجتالاسلام غلامرضا حیدری ابهری است؛ نویسندهای که در حوزه ادبیات دینی کودک و نوجوان فعالیت میکند و خاطرات خواندنیای از دیدار با رهبر شهید دارد. گفتوگوی ما با او را در ادامه میتوانید بخوانید:
* آقای حیدری ابهری شما عکسی با رهبر شهید در دوران جوانیتان دارید. از خاطره آن روز برایمان بگویید.
درباره آن عکس، از سمت چپ، آن جوانی که دستش را روی لبش گذاشته، من هستم. یکی دو نفر از این بچهها هم بعدها به شهادت رسیدند. ما یک گروه سرود داشتیم. در ایام ریاستجمهوری حضرت آقا، تقریباً رویهای ثابت بود که هر سال مصادف با هفتم تیر، ایشان خانوادههای شهدای هفتم تیر را به حضور میپذیرفتند. خانوادهها میآمدند و فضا بسیار صمیمی و راحت بود. این دیدارها در زمین چمن دفتر ریاستجمهوری برگزار میشد. فرزندان ایشان، آقامصطفی (که از آقامجتبی بزرگتر هستند و اکنون به مقام آیتاللهی رسیدهاند) و آقامجتبی (رهبر معظم انقلاب) نیز میآمدند و متواضعانه در حیاط بساط چای به پا میکردند و از خانوادههای شهدا - که همراه با همسران و فرزندانشان میآمدند و جمعیت قابلتوجهی میشدند - پذیرایی میکردند.
معمولاً ما هم در این مراسم شرکت میکردیم. آقا در همان حیاط دفتر ریاستجمهوری نماز را اقامه میکردند. پس از اقامه نماز، ما سرود میخواندیم. ایشان با خانوادهها خوشوبش و احوالپرسی و آنها را تکریم میکردند و سپس تشریف میبردند.
این روال ملاقاتهایی بود که ما با گروه سرودمان داشتیم. یک شب که سرود «کجایید ای شهیدان خدایی» را اجرا کردیم، پس از اجرا خدمت آقا نشستیم (همانطور که در عکس میبینید). ایشان فرمودند: «میدانید این سرود در کدام دستگاه موسیقی است؟» هیچکدام از ما نمیدانستیم؛ فقط نفر اول از سمت راست که جلوی آقا نشسته بود (آقای غلامعلی) آشنایی داشت و پاسخ داد: «دستگاه ماهور». آقا فرمودند: «آفرین، درست است؛ دستگاه ماهور است.» این نشان میداد که ایشان دستگاههای موسیقی را بهخوبی میشناسند. ایشان بسیار ما را تشویق و تقدیر میکردند و کارمان را جدی میگرفتند. معمولاً برای یک رئیسجمهور که در حال اداره کشور است، توجه به جزئیات کار یک گروه سرود مسئلهای فرعی است؛ اما ایشان تکتک نامها را پرسیدند و بچههای گروه نیز خودشان را معرفی کردند. این برخورد برای من بسیار جالب بود.
* باز هم دیداری با امام شهیدمان داشتید؟
بله، سالها بعد که بزرگتر شدم و بهعنوان نویسنده خدمتشان رسیدیم نیز، جلسه بسیار جذابی با ایشان داشتیم. البته پیش از آن باید بگویم که من به دست ایشان ملبس و معمم شدم. آن جلسه نیز بسیار بهیادماندنی بود. ایشان توصیهای برای همه طلبهها داشتند و بر سه اصل «تحصیل، تهذیب و ورزش» تأکید میکردند. میفرمودند اگر این ترکیب را نداشته باشید، روحانی مفیدی نخواهید شد. این توصیه را برای هر جمعی از طلاب که در محضرشان معمم میشدند، شرح میدادند.
ما هم که ثبتنام کرده بودیم، خدمتشان رسیدیم. این دیدار هم برایم بسیار جالب بود. وقتی آقا تشریف آوردند و میخواستیم ملبس شویم، عمامهها در سینی قرار داشت و ایشان عمامه را برمیداشتند، روی سرمان میگذاشتند و میفرمودند «انشاءالله مبارک باشد» و برای همه دعا میکردند. در آن حین، یکی از مسئولان دفتر به بچهها اشاره کرد که با نظم و بهنوبت جلو بیایند. انگار تشریفات و انضباط خاصی بر فضا حاکم بود اما آقا خودشان این فضای رسمی و تشریفاتی را شکستند. گویی میخواستند سادگی را به ما بیاموزند یا شاید این رفتار برخاسته از ذاتشان بود. با خنده فرمودند: «رها کنید، خودشان میآیند؛ بیست نفر طلبه هستند و خودشان بهنوبت میآیند.» وقتی احساس کردند حریم اضافی و تشریفاتی در حال شکلگیری است، بهسرعت آن را شکستند و با متانتی بالا، سادگی و صمیمیت را به ما آموختند. این دومین دیداری بود که با ایشان داشتم و این برخوردشان برای من بسیار ارزشمند بود.
*شما در دیدار خصوصی ایشان با نویسندگان کودک و نوجوان هم شرکت کرده بودید؟
بله، سومین خاطرهای که میخواهم خدمتتان عرض کنم، مربوط به دیدار ایشان با نویسندگان کودک و نوجوان است. شاید این اولین باری بود که آقا جلسهای اختصاصی با عنوان «نویسندگان کودک و نوجوان» برگزار میکردند. پیش از آن نویسندگان با ایشان جلسه داشتند اما در آن دیدار خاص، چهرههایی چون جناب آقای سرشار، جناب آقای میرکیانی و طراحان و گرافیستهایی مثل آقایان طلایی، عمیق، شفیعی، ناصری، مهاجرانی، پوروهاب، ملامحمدی و دیگر دوستان حضور داشتند.
نکته بسیار جالب در این دیدار برای من، نحوه اداره جلسه بود؛ ایشان شخصاً مدیریت جلسه را بر عهده داشتند. معمولاً برای اشخاصی با جایگاههای بسیار پایینتر اداری و حکومتی، مدیر جلسه تعیین میکنند اما این بیتکلفی حضرت آیتالله خامنهای بسیار جالب اوجه بود. پس از اقامه نماز مغرب و عشا، ایشان ساعت جیبی زنجیردار خود را درآوردند، نگاهی انداختند و فرمودند: «الآن ساعت شش و نیم است؛ یک ساعت شما صحبت کنید تا هفت و نیم، و نیم ساعت هم من صحبت کنم. موافقید؟» دوستان یک ساعت صحبت کردند و ایشان با تمرکز و دقت کامل گوش میدادند؛ هیچ حرفی را سرسری نمیگرفتند. برای نمونه، وقتی آقای عمیق صحبت کرد، ایشان پرسیدند: «آیا برای حرفی که میزنید، ایده و طرحی هم دارید؟» آقای عمیق پاسخ مثبت داد. آقا فرمودند: «بنویسید، من دنبال میکنم.» ایشان کاملاً جدی و آماده پیگیری کارها بودند.
گاهی انتقادهایی به برخی از بخشهای حکومت وارد میشد که ایشان به مسئولان دفتر میگفتند یادداشت کنند تا تذکر دهند. در موردی، بحثی مطرح شد مبنی بر اینکه تلویزیون در حال تبلیغ کتابهای کمکآموزشی است و این کار درستی نیست. آقا با لبخندی ملیح و صمیمانه فرمودند: «خب اینها دنبال درآمد هستند.» البته توضیحی هم دادند که گاهی محدودیتهای مالی و معذوراتی پیش میآید که نمیتوان بهراحتی پاسخ منفی داد و جبران آنها آسان نیست. بااینحال، اشکال را پذیرفتند و بیدلیل دفاع نکردند؛ بلکه بهخوبی گوش میدادند و ضمن حفظ دوستی و صمیمیت، کاملاً در شأن یک رهبر ظاهر میشدند.
وقتی نوبت به آسید محمد مهاجرانی رسید، برای اینکه وقت کمتری بگیرد، با خواندن این بیت آغاز کرد: «گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی». اما آقا فرمودند: «نه، به هیچ عنوان؛ بفرمایید صحبت کنید تا حرفتان نیمهتمام نماند.» و ایشان نیز صحبتهایشان را کامل بیان کردند. پس از آن، آقا حدود نیم ساعت صحبت کردند که بسیار جالب بود. اگرچه مفصلاً وارد آن نمیشوم اما برای مثال به حساسیت کار در حوزه کودک اشاره کردند و فرمودند در میان مخاطبان کتاب، کودک بیدفاع است و بهتنهایی قدرت تشخیص ندارد.
نکته جالب دیگر زمانی بود که آقای مهاجرانی جلو رفت. وقتی آقای مهاجرانی کتابهایش را به رهبری تقدیم میکرد، یکی از اعضای دفتر رهبری به حضرت آقا گفت: ایشان برادر دکتر عطاالله مهاجرانیاند. ناگهان گل از چهره آقا شکفت و لبخند مهرآمیزی بر چهره رهبری نقش بست و خیلی دوستانه و با ذوق و شوق فرمودند: «به. عجب.» با این عنایت پدرانه، سید محمد مهاجرانی هم سر کیف آمد و آقا را در آغوش گرفت و صورتشان را بوسید. حتی دیدم که سید محمد دستش را به پشت شانههای آقا رساند و خوب آقا را بغل کرد؛ طوری که پاسدارهای آقا دست آقای مهاجرانی را آهسته گرفتند از پشت شانههای آقا جدا کردند. بعداً شنیدم که بهخاطر آن ترور سالها قبل، هنوز این قسمت پشت شانههای آقا درد میکرد.
در پایان جلسه، ایشان حدود نیم ساعت ایستادند تا نویسندگان، تکتک جلو بروند و کتابهایشان را معرفی و تقدیم کنند. ایشان نیز کتابها را تحویل میگرفتند و نویسندگان را تشویق میکردند. من نگران بودم که نوبت به من نرسد اما یکی از اعضای دفتر گفت: «ببین، آقا تا کتابهای همه را نگیرند از جلسه بیرون نمیروند.» این رفتارشان برایم بسیار جالب بود؛ با وجود شرایط سنیشان که اقتضا میکرد بنشینند و ما خدمتشان برسیم اما ایستادند. در وجود ایشان هیچ نشانهای از تکبر، غرور یا خودخواهی دیده نمیشد. طبیعی بود که یک پیرمرد هشتادساله بنشیند و جوانان چهل-پنجاهساله نزد او بروند اما ایشان ایستادند و به همه نیز یک انگشتر هدیه دادند.
در مجموع، این سه دیدار، مواجهه من با ایشان بود. «سیدعلی خامنهای» که من در این سی سال دیدم، هیچ تغییری نکرده بود؛ چه آن زمان که رئیسجمهور و بسیار جوانتر بودند، چه اوایل رهبریشان که به دستشان معمم شدم و چه در این دوران. نماز، عبادت و بندگیشان همانگونه بود، بلکه فروتنی و مهربانیشان بیشتر شده و گویی روحشان الهیتر و صیقلیافتهتر شده بود. خداوند زحماتشان را جبران کند. فارغ از جایگاه رهبری و صرفاً بهعنوان یک روحانی یا یک انسان، ایشان انسانی درجهیک بودند که مهربانی، عطوفت و خرد در تکتک رفتارها و کارهایشان نمود داشت.












