به گزارش ایرنا، سیداحمد نجفی در دوران فعالیت خود حواشی متعددی را نیز از سر گذرانده است؛ یکی از آن حواشی حضور در شورای عالی سینما در دولت دهم و گِل گرفتن در خانه سینما بود. او در بخش چهارم گفتوگو با تاریخ شفاهی ایرنا به این موارد، نامزدی در شورای شهر، دیدار با رئیس جمهور وقت و مسائلی از این دست پاسخ داده است.
ایرنا: شما در دورهای برای حضور در شورای شهر نامزد شدید. جریان چه بود؟
نجفی: قضیه جدی نبود البته من جدی بودم. زمانی به اتفاق چهار پنج نفر از دوستان در دفتر سینمایی یکی از دوستان در اتاقی جمع میشدیم. دلیلش هم سینماهایی بود که هنوز هست. من خیلی تلاش میکردم که این سینماها راه بیفتند و مدرنتر شوند و کمک حال وزارت ارشاد شود. در خیلی از موارد هم این کار را کردم. این سینماها تبدیل به انبار شده بود و زباله و اجناس اضافه داخل آنها انبار میشد. چون طبق قانون اجازه تغییر کاربری را نداشتند. آنها هم لج کرده بودند و دست به این ساختمانها نمیزدند و آنها را تعمیر نمیکردند.
تا این که یکی از دوستان که در مشاغل دولتی فعالیت میکرد گفت تو که این قدر علاقمند هستی به شورای شهر برو، چرا که این کارها دست دولت نیست. آن موقع در شورایعالی سینما بودم. گفت اینها دست شهرداری است و از طریق شورای شهر باید آنها را درست کنی.
من خیلی خودخواهانه گفتم میروم آنجا و درستش میکنم. اما بعدا یواش یواش احساس کردم دارند مرا به جایی وصل میکنند که باب میل خودم نیست. استقلالم را داشتم از دست میدادم. یک دفعه دیدم این که مثلا حقوقش چهار میلیون تومان است چرا چهار میلیارد تومان خرج میکند؟ فکر کردم خدایا من قاطی اینها نشوم. من بلد نیستم و فردا ناخودآگاه خودم را گرفتار میکنم.
کار دولتی کار هر کسی نیست. کار اجرا هم کار هر کسی نیست. فکر کردم و گفتم من نه به هوای پول آمدهام و نه کسی را دارم که به پول آن سال چهار میلیارد خرج تبلیغات برای من کند. بلافاصله بیانیه دادم و گفتم ببخشید من این کاره نیستم و از این پولها هم ندارم و نمیتوانم حریف این آقایان شوم و خداحافظ! ولی این اسم بود. قبلش اگر چند تا پوستر هم چاپ شده بود چاپ شده بود، ولی اینکه بیایم شروع کنم و تا انتهای ماجرا بایستم و انتخاب نشوم، نبود.
زمانی که در شورایعالی سینما بودید گفته میشد ارتباطتان با دولت آقای احمدینژاد و شخص احمدینژاد خیلی نزدیک است. حتی جریان گل گرفتن در خانه سینما توسط شما را هم به تحریک آن دولت ربط میدادند. آیا این موارد واقعیت داشت؟ اگر دوباره به گذشته برگردیم باز هم در خانه سینما را گل میگیرید؟
خدا آن برهه و قسمت از زندگی مرا که تحت تاثیر دیگران کاری کنم را نیامرزد. اصلا این طور نیست. هم آقای حسینی وزیر وقت ارشاد و هم آقای احمدینژاد زندهاند. آقای حسینی در دانشگاه تدریس می کند و آقای احمدینژاد در مجمع تشخیص مصلحت نظام حضور دارد و من نمیتوانم کلامی کم یا زیاد کنم.
یک شب آقای حسینی به من زنگ زد. قبل از آن من به اصطلاح غُرُم غُرُم کرده بودم. سر صحنه کارآگاه علوی ۲ هم آقای مادورو و هم آقای چاوز آمده بودند. با هم از عربستان آمده بودند. داشتند آنها را بدرقه میکردند. من هم در صحنه فیلم داشتم کار میکردم. رفتم پایین. اتفاقا با لباس و گریم کارآگاه بودم و کت و شلوار و کراوات تنم بود. اینها شوکه شدند. با هم آشنا شدیم. آقای احمدینژاد مر ا به چاوز معرفی کرد و گفت اینها دارند فیلم تهیه میکنند. آقای چاوز هم ما را دعوت کرد که برای ساخت فیلم به ونزوئلا بیاییم. یک کار خوبی داشت که من ایده خوبی برای آن داشتم. چاوز خیلی به سینما و تلویزیون علاقه داشت و خودش در تلویزیون این کشور برنامه اجرا میکرد. همان زمان رئیس جمهوریاش در تلویزیون ونزوئلا برنامه اجرا میکرد. چاوز به مادورو گفت از این گروه سینمایی هر کدام خواستند به ونزوئلا بیاییند نیازی به ویزا ندارند، از آنها پول نگیرید و کمک کنید که خیلی فوری و سریع به ونزوئلا برسند.
من آنجا به آقای احمدینژاد گفتم این همه خارج میروید و این همه دولتها را میبینید. یک بند در معاهدات خودتان با این کشورها بگذارید که تولید فیلم و سریال مشترک با این کشورها را انجام دهید، توان ما خوب است.
خدا را شاهد میگیرم که همان جا برگشت و گفت نه، این جور نمیشود. باید جایی درست کنیم که درست حرکت کنیم. فکر خوبی است اما کافی نیست، ولی درست میشود.
چند ماه بعد آقای حسینی وزیر ارشاد وقت به من زنگ زد و گفت شما برای شورا انتخاب شدهای. گفتم آقای حسینی من هر جا که باشم حرفم را میزنم. اگر صلاح میدانید یک نفر دیگر را جای من بگذارید، چون من آدم اهل سکوت نیستم. چیزی به فکرم برسد میگویم. همانطور که قبلا رسیده و گفتهام، نه یکبار و نه دوبار. شاهد هم دارم.
آنجا به خاطر روابطی که شورا با احمدینژاد داشت و بعضی از نگاههایی که وی به سینما داشت و برای سینما خیلی خوب بود؛ - چون میخواست سینما را تقویت کند- من مقداری به احمدینژاد نزدیک شدم. قبل از آن من آقای احمدینژاد را در دیداری به طور اتفاقی در میدان ولیعصر دیده بودم. بچههای دور و ور او چهار دست و پای مرا گرفتند و انداختند آن طرف و چهار نفر دیگر هم مرا گرفتند و بردند جایی که او داشت نطق میکرد. این مساله بعد از انتخابات و انتخاب شدن ایشان بود و نه قبلش یا بعد بعدش. سه روز از اعلام نتیجه انتخابات گذشته بود که من آن بالا بودم. بعضی از حرفهایش را هم دوست نداشتم و رسما هم گفتم اینها نباید گفته میشد.
الان هم خود ایشان هست و من هم هستم. من برای مالیات خیلی تلاش کردم. آقای مصطفی شایسته از تهیه کنندگان قدیمی و مهم هنوز هم هست و میتواند در این باره شهادت دهد. شایسته میگفت این کار تو بود که ما توانستیم این کار را انجام دهیم. راجع به خانهها خیلی تلاش کردم ولی متاسفانه بعد از ما عدهای آمدند که از همان دار و دستهای بودند که من جلوی آنها در را گل گرفته بودم.
بعضیها معمولا چند سال بعد خودشان را نشان میدهند. حتی هنوز هم موجهند اما در درونشان موجه نیستند. ما حدود سه تا چهار هزار خانه سازمانی برای بچههای سینما گرفته بودیم. در شورایعالی سینما تصویب شده و یک حکم قانونی بود. اما بلافاصله بعد از رفتن آقای احمدینژاد یک آقایی را برای تسویه گذاشتند و او گفت به درد نمیخورد و تسویه کرد. فقط برای این که آن موقع کار روشن نباشد و دیده نشود. این نگاه در مملکت وجود دارد که گاهی خیلی مرا آزار میدهد. همیشه سعی میکنند که کار فلانی دیده نشود. برای این که نگویند این کار را فلانی انجام داد و ما نکردیم، کلا جلوی آن را میگیرند، نمی آیند بی تفاوت باشند.
در حالی که هر کس کار خوبی برای این مملکت انجام داد باید مورد تقدیر و تشکر قرار گیرد. هر کس هم که بلد نیست یا کار بدی را انجام میدهد باید او را گرفت و کنار دیوار گذاشت و محاکمهاش کرد و پرسید برای چه دست به این کار زدی که به ضرر مملکت و مردم تمام شد؟ من در هر امری همین طور بودهام و هستم و خواهم بود، اگر خدا کمک کند.
به نظر شما گل گرفتن در خانه سینما درست بود یا اشتباه؟
شاید درستترین کاری بود که من در زندگیام انجام دادم. وقتی یک الیت در کار فرهنگی پیدا میشود که هنوز هم هست، به من برمیخورد. یعنی چه؟ کار فرهنگی و الیت؟! داستایوسکی عضو الیت بود؟ شکسپیر عضو الیت بود؟ گریکوپر عضو الیت بود؟ نه. آنها هر کدام کار خودشان را انجام میدادند. یکی فیلمش را میساخت، یکی آن را نقد میکرد و آن را پایین یا بالا میبردند.
زمان آیزنهار یادتان است؟ هر کس الیت کمونیستها بود در هالیوود پاکسازی شد. آقای ریگان که بعدا رئیس جمهور آمریکا شد مخبر آن گروه در کنگره آمریکا بود. او رئیس اتحادیه بازیگران شده بود و میرفت و اینها را لو میداد. خیلیها نمیدانند. باید بروید و بخوانید و بدانید که اینها از کجا به کجا رسیدند. ریگان بود که خیلیها را به بهانه کمونیست و چپ بودن لو داد.
زمان مک کارتی بود و آن هم روالی داشت مثل روال فعلی. او هم همین حرفها را میزد. هر چه دلش میخواست میگفت، یک مشت لاطائلات بی حساب و بی کتاب و بی سند. خیلیها را بدبخت کردند. هنوز هم این قانون هست. فکر نکنید لغو شده است. هنوز هم این قانون تکان نخورده است، ابدا.
خیلیها فکر میکنند دوره مک کارتی تمام شده است. نه تو تمام شدهای! دانش آن را نداری نگو. هنوز آن قانون است و خیلی از پیرمردها و بازماندگان بدبختی که زجر کشیدند و به اسم دیگری مینوشتند، هنوز هم با اسم مستعار کار میکنند در حالی که پیر شدهاند.
این دوره نباید در سینمای ما اتفاق میافتاد که دارد میافتد. این انحصاری که میخواهد در سینمای ما بیاید را من پنج، شش سال قبل از گل گرفتن در خانه سینما، بویش را شنیدم و حس کردم. این که یک عده دارند جمع میشوند که همه چیز این سینما را در انحصار خود بگیرند.
قبلا جایی از ضرورت وقوع یک رنسانس در سینمای ایران صحبت کردهاید. منظورتان چیست؟
حتما این رنسانس باید اتفاق بیفتد. ما داریم از خودمان به وسیله عدهای که سینمای دنیا برایشان مهمتر از سینما و هنر ایران است دور میشویم. این را از روی تعصب نمیگویم ولی ما ایرانیها خلاقترین موجودات روی زمین هستیم.
خوب به خودتان و جامعهتان نگاه کنید. این ذهنها مثل موتور دارد کار میکند. ما این ذهنیت را داریم. حیف است که از آن استفاده نکنیم. حیف است فیلمی در خور کشور ساخته نشود. مردم دنیا انتظار ندارند تو فیلمی بسازی با دیجیتال بروی و جهان را فتح کنی. مردم دنیا از سینمای ایران انتظار ندارند که بیاید و فیلم عاشقانه چنین و چنان بسازی. برای آنها این امورات عادی است. ما این را نداریم. ما لیلی و مجنونیم. عشق در سیره ما چیز دیگری است. نیاز نیست بلکه همزیستی است. دوزیستی است، متضاد نیست. این نگاه ما به عشق است. ما یک نگاه اولی به عشق داریم. یک نگاه اولی به رفاقت داریم. اینها باید در بیاید و در سطح دنیا پخش شود. خارجیها باید بگویند ایرانیها چه نگاه تازهای به رفاقت دارند، چه نگاه جدیدی به زندگی دارند.
ما این ظرفیت را داریم ولی روی آن کار نمیکنیم. ما در نوشتار ضعیف هستیم یا علاقمند به آن نیستیم. ولی در شعر خیلی خوبیم. در نوشتن رمان، کار پلیسی، کار تاریخی خیلی عقبیم. عوض این که برویم و این را درست کنیم و ارتقا دهیم، به یک سری حرفهای خارجی با دوبله فارسی چسبیدهایم. برای چه؟ برو جنس خودت را پیدا کن. آن جنس آن سوی آب است نه جنس تو. جنس تو میتواند جهانی شود کما این که فیلمهای به شدت ایرانی، جهانی شدهاند.
کیارستمی که راجع به کهکشانها فیلم نمیساخت. هر فیلمی از او که مربوط به داخل ایران و سنت ایرانی بود موفق میشد. خانه دوست کجاست می رود جایزه اول را میگیرد. حتما باید پاپیون بزنید و بروید حرفهای آنها را بزنید. هیچ کار دیگری را نمیتوانید بکنید؟ فقط میخواهید آنها خوشحال باشند و بپسندند؟ الان این جور شده است. لج آدم را در میآورید!
کسی چند وقت پیش به من زنگ زد و گفت میخواهیم فیلمی را بسازیم، شما هم تشریف بیاورید. گفتم چرا؟ گفت من فیلم برای جشنواره کن میسازم. گفتم چرا برای کن؟ گفت همه کارهایم همین است و فقط برای خارج فیلم میسازم. گفتم همان خارجیها را بیاور تا برای تو بازی کنند، خداحافظ!
وقتی تو تصمیم میگیری بروی جایزه کن یا برلین را بگیری فیلم تو خوب نیست. به من حُقنه نکن. وقتی از زبان آنها، وقتی از تکنیک آنها میخواهی سوءاستفاده کنی و جایزه بگیری، دیگر این فیلم، ایرانی نیست.
البته آنها هم الان دیگر چنین چیزی را نمیپسندند...
اصلا نمیپسندند. البته وقتی توهین و انتقاد میکنی، کیف هم میکنند. این شعارها دیگر کهنه شده است. ما در مملکت و منطقهای زندگی میکنیم که باید خودمان را پیدا کنیم. همدیگر را بجوییم. من هنوز غصه کار مسعود جعفری جوزانی را میخورم که چرا کوروش را نساخت. چقدر زحمت کشید. یکی بیاید و دست او را بگیرد. این کار یک نفر یا یک تهیه کننده نیست. اصلا هم مساله کوروش نیست. مساله بخشی از تاریخ است که وقایع عجیب و غریبی دارد. ما که اینقدر میگوییم کوروش، باید اجازه بدهیم آن زمان را بفهمیم و بعد قضاوت کنیم. ما باید این تاریخ را بشناسیم.
اصلا مهم نیست شما علاقمند به آن بشوی یا نه. این یک بخش از تاریخ است که در ذهن ما کور مانده است. تاریخ مشابهاش را در شاهنامه فردوسی داریم. تَرک خوردن رستم در مقابل پسرش را بشناسید. این برای این نبوده است که ندانسته پسرش را کشته است بلکه او سهراب را کشت تا ایران مضمحل نشود. باید اینها را شناخت و تبیین کرد. مردم حوصله ندارند که صبح تا شب چهارصد صفحه کتاب بخوانند و تازه بفهمند راست است یا دروغ. با دو ساعت فیلم میشود همه اینها را گفت.
باید تاریخ قدیم را بسازیم. اصلا نترسید. این ملت میفهمد. اگر نمیفهمد پس در خیابان چه کار میکند؟ نمیشود مرتب بگوییم ملت فهیم و بعد بخواهیم جلوی او را بگیریم. با دستور فیلم ساخته نمیشود. باید در درون خودت ایرانی باشی. با چرا این را گفتی و چرا این کار را کردی فیلم درست نمیشود. ما باید در درون خودمان فکر کنیم که چه کسی هستیم و برای چه میسازیم.
کاری کن که مردم خودت به تو افتخار کنند نه این که آنوریها از تو استفاده شود. اگر نقد میکنی نقد درست انجام بده. خدا شاهد است در ماجرای گل گرفتن در خانه سینما، ۱۰ نفر گفتند با تو میآییم. گفتم هیچ کس را نمیخواهم بیاید. من که نمیخواهم لشکرکشی کنم. میخواهم اعتراض خود را بیان کنم. با وجود این که کیسههای گچ و خاک سنگین بود و من هم بلد نبودم و نمیدانستم داخل استانبولی چقدر باید آب و خاک بریزیم این کار را کردم. فروشنده با ماژیک داخل استانبولی را مشخص کرد و گفت تا اینجا آب بریز و تا اینجا خاک بریز. حرف من این است که خودت حرف خودت را بزن. هیچ کس هم نیامد به من بگوید چرا این کار را کردی؟ نه حراست، نه اطلاعات. همه هم میگفتند میآیند و تو را دستگیر میکنند. من هم گفتم برای چه؟
میخواهم بگویم که انتقاد کن ولی وابسته نباش. وقتی حرفی را میزنی که ترامپ میزند یا خارجیها می زنند، به تو چه؟ یعنی خودت شعار و شعور نداری؟ از خودت هیچی نداری؟ بیایید کار درست را انجام دهید هیچ کس با شما کاری ندارد.
اگر این کار را در هالیوود انجام داده بودم تا الان هشتاد تکهام کرده بودند. آقای جیمزکان گفت همه هالیوود دست یهودیهاست، ۱۲ سال از کار محرومش کردند. او با لبخند این حرف را زد. ۱۲ سال او را در اوج شهرت خانهنشین کردند. خیلیها این را نمیدانند.
به خیلی از اینها که از ایران رفتند گفتم نروید. گفتند میرویم، تو نتوانستی. گفتم بروید انشالله اسکار هم میگیرید. والله اینجور نیست. طرف سرمایهاش را روی یک جوان ۲۵ ساله میگذارد که بتواند ۲۰ سال از قِبَل او بخورد، روی تو با ۵۵ سال سن چرا سرمایهگذاری کند، آن هم روی یک ایرانی؟!
اصلا مضحک است. خیلیها میروند آنجا که بازیگر شوند. در مملکت خودت که کار میکردی، بد و بیراه میگفتی، پول هم میبردی آن طرف. چه شد؟ شایستهای و به شهرت هم رسیدهای. نوش جانت، از آن درست بهره ببر.
چرا باید حتما بهره وری تو صرف آن طرف شود؟ تو یکی از بهترین بازیگران این مملکت بودی که به کانادا رفتی. من غصه میخورم. حتی به وزارت ارشاد گفتم رسما به ایشان زنگ بزند و بگوید برگرد. این یک استعداد است که دارد آن سوی کشور آمبولانس میانسالان را میراند. این استعداد میتواند با جوانهای ایرانی حرف بزند و آنها را تربیت کند. من حتی با این موافقم با تمام لطماتی که خودش خورده و به اینجا زده است، وزارت ارشاد به او زنگ بزند و بگوید آقا برگرد، اشکالی ندارد. رفتی آنجا را دیدی و باور کردی که تو را بازی نمیدهند، برگرد و بیا به مملکت خودت.
تو در اوج قدرت و شهرت به خارج رفتی که چه شود؟ شما که میرفتی و میآمدی و تفریحت را میکردی. پایان بخش چهارم
گفتوگو از: مرتضی رنجبران و ناصر غضنفری











