خبرآنلاین - حمید ابوطالبی: اجلاس هفته جاری سران ناتو در آنکارا (۷ و ۸ ژوئیه ۲۰۲۶) را نباید صرفاً یک نشست سالانه امنیتی تلقی کرد. این اجلاس، نخستین آزمون واقعی غرب پس از بحران اخیر خلیج فارس، فروپاشی تفاهم آتشبس میان ایران و آمریکا و بازگشت مسئله ایران به مرکز محاسبات امنیتی غرب بود؛ و اگر اجلاس لاهه در سال ۲۰۲۵ نماد توانایی ترامپ در تحمیل اولویتهای امنیتی خود بر ناتو و تبدیل نگرانیهای واشنگتن به دستورکار مشترک ائتلاف آتلانتیک محسوب میشد، اجلاس آنکارا نشان داد که این توانایی و ظرفیت با محدودیتهای جدی مواجه شده است.
در همین راستا، ایران نیز بدون حضور در نشست، بدون عضویت در هیچ ائتلاف نظامی و بدون برخورداری از سازوکارهای رسمی تصمیمگیری در ناتو، به یکی از مهمترین متغیرهای مؤثر بر محاسبات راهبردی این سازمان تبدیل گردید. این واقعیت مبنایی که:
ایران توانست هزینه هرگونه اجماع نظامی علیه خود را به سطحی برساند که حتی نزدیکترین متحدان ایالات متحده حاضر به پذیرش آن نشدند.
اهمیت این تحول نه در تغییر مواضع سیاسی ناتو درباره ایران، بلکه در تغییر محاسبات راهبردی اعضای آن درباره پیامدهای ورود به یک رویارویی مستقیم نهفته است. به بیان دیگر، مسئله اصلی اجلاس آنکارا این نبود که آیا ناتو با همه مواضع ایران موافق است یا خیر؛ مسئله اصلی این بود که آیا آمریکا میتواند ایران را به یک تهدید مشترک تبدیل کند و متحدان خود را حول یک اقدام عملیاتی نظامی علیه تهران بسیج نماید؟ پاسخ عملی اجلاس نشان داد که واشنگتن در این مرحله، با محدودیتی راهبردی مواجه است.

از لاهه تا آنکارا؛ از تحمیل دستورکار آمریکا تا مهار آن
برای فهم اهمیت اجلاس آنکارا، باید آن را در مقایسه با اجلاس لاهه در سال ۲۰۲۵ تحلیل کرد؛ زیرا تفاوت این دو نشست، تصویری روشن از تغییر موقعیت آمریکا در ساختار ناتو ارائه میدهد.
در لاهه، ترامپ توانست بخش مهمی از دستورکار خود را بر ناتو تحمیل کند و اعضا را به افزایش بیسابقه هزینههای دفاعی متعهد سازد. بیانیه لاهه بهصراحت اعلام میکرد:
“Allies commit to invest 5% of GDP annually on core defence requirements as well as defence– and security-related spending by 2035…”
متحدان متعهد میشوند که تا سال ۲۰۲۵ معادل ۵ درصد از تولیدناخالص داخلی سالانه خود را در نیازمندیهای کانونی دفاعی از جمله دفاع و هزینههای مرتبط با امنیت سرمایهگذاری کنند.
این عبارت صرفاً یک تعهد مالی نبود؛ بلکه بیانگر موفقیت واشنگتن در تبدیل یک مطالبه دیرینه خود، یعنی دکترین «تقسیم بار مالی»، به یک تعهد رسمی درون ساختار ناتو بود. اهمیت این تحول در آن بود که آمریکا توانست نگرانیهای امنیتی خود را در قالب یک زبان مشترک آتلانتیکی بازتعریف کند. اروپا در آن مقطع، تحت تأثیر نگرانی از روسیه و اهمیت تداوم تضمین امنیتی آمریکا، با این روند همراه شد. افزون بر این، بیانیه لاهه در همین چارچوب بر تعهد بنیادین ماده ۵ پیمان واشنگتن نیز تأکید میکرد:
“We reaffirm our ironclad commitment to collective defence as enshrined in Article 5 of the Washington Treaty – that an attack on one is an attack on all.”
ما تعهد قاطع خود را به دفاع جمعی مطابق ماده ۵ پیمان واشنگتن اعلام میکنیم که به معنای این است که حمله به یکی به معنای حمله به همه است.
این عبارت نشان میداد که در سال ۲۰۲۵، مسئله اصلی ناتو حفظ انسجام دفاع جمعی در برابر روسیه بود و واشنگتن توانسته بود این انسجام را در خدمت بازتعریف نقش خود در ائتلاف قرار دهد.
اما در آنکارا (۲۰۲۶)، وضعیت کاملاً متفاوت بود. ائتلاف آتلانتیک که خود را برای رفتارهای غیرقابلپیشبینی ترامپ آماده کرده بود، با طراحی یک بیانیه اصطلاحاً «ضد ترامپ»، تلاش کرد دستورکار خود را در چارچوبی محدودتر و قابلکنترلتر نگه دارد. تمرکز اصلی همچنان بر مهار روسیه، افزایش ظرفیت دفاعی اروپا، تقویت زنجیرههای لجستیکی و حفظ انسجام درونی ناتو باقی ماند. بیانیه پایانی آنکارا صرفاً بر اجرای همان تعهدات گذشته تأکید کرد:
“To counter the long-term threat Russia poses to Euro-Atlantic security and stability, and the persistent threat of terrorism, Allies are delivering on The Hague defence commitment.”
برای مقابله با تهدید بلندمدت روسیه علیه امنیت و ثبات اروپا و اقیانوس اطلس و همچنین برای مقابله با تهدید پایدار تروریسم، متحدان تعهدات خود را در چارچوب تعهدات دفاعی لاهه عملی میکنند.
این تغییر، صرفاً یک تفاوت ادبی نبود؛ بلکه یک نشانه راهبردی بود. در لاهه، ناتو تعهد جدید تولید میکرد؛ در آنکارا، ناتو از تعهدات گذشته سخن گفت. در لاهه، دستورکار آمریکا در مرکز نشست قرار داشت؛ در آنکارا، ناتو تلاش کرد از تبدیل یک بحران جدید به مأموریت نظامی تازه جلوگیری کند.
به همین دلیل، اجلاس آنکارا بیش از آنکه صحنه گسترش ابتکار عمل آمریکا باشد، به صحنه مدیریت و مهار آن تبدیل شد. این واقعیت در تصمیمات عملی نیز آشکار بود. ناتو در کنار حفظ تعهدات دفاعی خود، تمرکز را بر امنیت اروپا، حمایت از اوکراین و تقویت ظرفیتهای مستقل دفاعی گذاشت و از گشودن یک جبهه جدید در خاورمیانه پرهیز کرد.
ایران؛ آزمون واقعی انسجام فراآتلانتیکی
ناتو در این اجلاس نشان داد که میان پذیرش برخی نگرانیهای امنیتی آمریکا درباره ایران و پذیرش هزینههای یک رویارویی نظامی مستقیم با تهران، فاصلهای جدی قائل است.قابل توجه ترین نکته در اجلاس آنکارا، همزمانی اجلاس ناتو با بحران جاری تنگه هرمز بود که ایران را به مهمترین آزمون عملی انسجام فراآتلانتیکی تبدیل میکرد. از آن رو که در آستانه اجلاس، تداوم برنامه ریزی شده نقضهای مکرر تفاهمنامه اسلامآباد توسط آمریکا و هدف قرار گرفتن سه کشتی تجاری در تنگه هرمز، فضای امنیتی نشست را بهشدت متشنج کرد؛ حوادثی از پیش طراحی شده، که از نگاه واشنگتن فرصتی عالی پدید آورده و میتوانست به اجماع جدید علیه ایران تبدیل شود.
این حوادث، بحران ایران را از سطح یک پرونده منطقهای فراتر برد و آن را به یک مسئله مستقیم برای امنیت انرژی، تجارت جهانی و ثبات اقتصادی اروپا تبدیل کرد. دولت آمریکا تلاش کرد این بحران را به مبنایی برای شکلگیری یک اجماع امنیتی جدید و فعالسازی ظرفیتهای نظامی ناتو علیه ایران تبدیل کند. لحن کمسابقه و تند دونالد ترامپ در آنکارا، متهم کردن رهبران ایران با واژه “Scum”، و اعلام پایان یکجانبه تفاهمنامه و آتشبس، همگی در چارچوب تلاش واشنگتن برای ایجاد یک شوک سیاسی و انتقال بحران ایران از سطح دوجانبه به سطح ائتلاف ناتو قابل تحلیل بود.
هدف راهبردی آمریکا روشن بود: تبدیل ایران از یک مسئله امنیتی منطقهای به یک تهدید مشترک برای کل ناتو. اما پاسخ ناتو، تفاوتی بنیادین با انتظار واشنگتن داشت. بیانیه پایانی ناتو، در حالی که بار دیگر بر مواضع سنتی خود درباره ایران تأکید کرد، از تبدیل بحران تنگه هرمز به یک مأموریت نظامی جمعی خودداری نمود؛ و تنها به این عبارت بسنده کرد:
“Allies reiterate that Iran must never have a nuclear weapon and call on Iran to fully respect freedom of navigation in the Strait of Hormuz.”
متحدان بار دیگر تاکید میکنند که ایران نباید هرگز به سلاح هستهای دست پیدا کند و از ایران میخواهند که کاملا به آزادی تردد در تنگه هرمز احترام بگذارد.
اهمیت این عبارت دقیقاً در «آن چیزی است که در آن وجود ندارد». این بند، اگرچه نگرانیهای دیرینه ناتو درباره برنامه هستهای ایران و آزادی کشتیرانی را بازتاب میدهد، اما فاقد هرگونه اشاره به اقدام نظامی، پاسخ جمعی، فعالسازی سازوکارهای عملیاتی ناتو یا همراهی با عملیات احتمالی آمریکا علیه ایران است. این تفاوت میان «همراهی سیاسی لفظی» و «ائتلاف نظامی عملی»، یکی از مهمترین پیامهای اجلاس آنکارا بود.
ناتو در این اجلاس نشان داد که میان پذیرش برخی نگرانیهای امنیتی آمریکا درباره ایران و پذیرش هزینههای یک رویارویی نظامی مستقیم با تهران، فاصلهای جدی قائل است.
از منظر راهبردی، این فاصله همان نقطهای است که بازدارندگیِ پساجنگ ایران خود را آشکار میکند؛ زیرا بازدارندگی صرفاً به معنای جلوگیری از اقدام دشمن نیست، بلکه به معنای افزایش هزینه تصمیمگیری برای اقدام نیز هست.
چراکه در این چارچوب، ایران هم توانست مسئله خود را از یک پرونده امنیتی محدود در خاورمیانه، به موضوعی تبدیل کند که مستقیماً با امنیت انرژی، ثبات اقتصادی اروپا، انسجام ناتو و اعتبار رهبری آمریکا پیوند خورده است.
شکاف میان موضع سیاسی و تصمیم عملیاتی؛ محدودیتهای ائتلاف علیه ایران
واشنگتن نتوانست علیرغم برنامهریزی های قبلی خود، ایران را به محور اجماع امنیتی ناتو تبدیل کندفراتر از متن بیانیه، شکاف میان واشنگتن و برخی متحدان اروپایی در سطح عملیاتی نیز خود را نشان داد.زیرا در حالی که دولت آمریکا تلاش داشت بحران هرمز را به بستری برای عملیات مشترک تبدیل کند، برخی کشورهای اروپایی نسبت به ورود مستقیم به یک رویارویی نظامی با ایران احتیاط نشان دادند. این احتیاط، صرفاً ناشی از اختلاف سیاسی با واشنگتن نبود؛ بلکه ریشه در یک محاسبه راهبردی داشت:
ورود به جنگ با ایران، برخلاف بسیاری از بحرانهای پیشین، میتوانست پیامدهایی فراتر از میدان نظامی داشته باشد؛ از اختلال در مسیرهای انرژی و تجارت جهانی گرفته تا بیثباتی اقتصادی و حتی امنیتی در داخل اروپا.
به همین دلیل، برخی دولتهای اروپایی ترجیح دادند میان حمایت سیاسی از اصول اعلامشده ناتو و مشارکت در یک عملیات نظامی فاصله خود را حفظ کنند. این همان نقطهای است که نشان میدهد مسئله ایران برای غرب، صرفاً مسئله «تهدید» نیست؛ بلکه مسئله «هزینه مواجهه با تهدید» نیز هست.
از این رو، شاید گویاترین سند اجلاس آنکارا، نه بیانیه ناتو، بلکه سخنان خود رئیسجمهور آمریکا باشد. ترامپ، در حضور مارک روته، دبیرکل ناتو، با آشکار شدن عدم همراهی کامل متحدان اروپایی، صراحتاً نارضایتی خود را اعلام کرد:
“I’m very upset with Nato… they didn’t want to help us with the number one state sponsor of terror, that’s Iran.”
من خیلی از ناتو خشمگینم ... آنها نخواستند از ما در مقابل بزرگترین دولت حامی تروریسم، یعنی ایران، کمک کنند.
این جمله صرفاً بیانگر نارضایتی شخصی رئیسجمهور آمریکا یا واکنشی احساسی به اختلافات درون اجلاس نبود. از منظر راهبردی، این سخن را میتوان بهعنوان اعترافی آشکار به یک واقعیت مهم تحلیل کرد:
واشنگتن نتوانسته بود علیرغم برنامهریزی های قبلی خود، ایران را به محور اجماع امنیتی ناتو تبدیل کند.
اگر آمریکا موفق شده بود محاسبات متحدان خود را تغییر دهد و بحران ایران را به یک تهدید مشترک تبدیل کند، چنین گلایهای از سوی رئیسجمهور آمریکا اساساً موضوعیت پیدا نمیکرد. در واقع، همین اعتراض نشان میدهد که مسئله اصلی آمریکا در اجلاس آنکارا نه موضعگیری علیه ایران، بلکه ناتوانی در ایجاد یک اجماع عملیاتی علیه ایران بود.
بحران تولید تعهد معتبر؛ حلقه مفقوده رهبری آمریکا
تحولات اجلاس آنکارا نشان داد که این مسئله فقط میان ایران و آمریکا مطرح نیست؛ بلکه به رابطه آمریکا با متحدانش نیز سرایت کرده است. متحدان واشنگتن اکنون ناگزیرند پیش از همراهی با هر ابتکار جدید امنیتی آمریکا، یک پرسش بنیادین را در محاسبات خود وارد کنند: آیا تعهدات اعلامی واشنگتن، صرفاً تصمیم یک رییس جمهور است یا دارای ثبات راهبردی فراتر از تغییرات سیاسی داخلی آمریکا؟اما بحران فقط به همینجا ختم نمیشد. در خلال همین اجلاس، دونالد ترامپ بهصورت یکجانبه تفاهم آتشبسی را که خود پیشتر امضا و اعلام کرده بود، فاقد اعتبار دانست. اهمیت این اقدام صرفاً در پایان یک تفاهم سیاسی نبود؛ بلکه همانگونه که روز گذشته نوشته بودم مسئله عمیقتری را آشکار کرد:
آیا میتوان بر تعهدات دولتی تکیه کرد که عالیترین مقام اجرایی آن، خود نخستین بیاعتبارکننده توافقات اعلامی و امضای خویش است؟
در این نقطه، بحران از سطح یک اختلاف دیپلماتیک فراتر میرود و به سطحی بنیادیتر، یعنی «بحران تولید تعهد معتبر» وارد میشود. زیرا در روابط بینالملل، قدرت تنها به توانایی اعمال فشار وابسته نیست؛ بلکه به توانایی ایجاد اعتماد و پیشبینیپذیری نیز وابسته است. کشوری که نتواند تعهدات خود را معتبر سازد، حتی با برخورداری از قدرت نظامی عظیم، بخشی از سرمایه راهبردی خود را از دست میدهد.
تحولات اجلاس آنکارا نشان داد که این مسئله فقط میان ایران و آمریکا مطرح نیست؛ بلکه به رابطه آمریکا با متحدانش نیز سرایت کرده است. متحدان واشنگتن اکنون ناگزیرند پیش از همراهی با هر ابتکار جدید امنیتی آمریکا، یک پرسش بنیادین را در محاسبات خود وارد کنند:
آیا تعهدات اعلامی واشنگتن، صرفاً تصمیم یک رییس جمهور است یا دارای ثبات راهبردی فراتر از تغییرات سیاسی داخلی آمریکا؟
نوسان میان فشار و نمایش انسجام؛ محدودیتهای «تئوری مرد دیوانه»
رفتار ترامپ در جریان اجلاس هم نمونهای از تلاش برای استفاده از ابهام، فشار و نمایش قدرت بود. او در مقطعی و در مواجهه با ناکامی خود، با انتقاد شدید از ناتو، عدم همراهی متحدان را مورد حمله قرار داد و موضوعات دیگری همچون گرینلند و اختلافات تجاری و چالش با اسپانیا را وارد فضای اجلاس کرد؛ اما ساعاتی بعد، لحن خود را بهطور کامل تغییر داد و تصویری متفاوت از فضای نشست ارائه کرد:
“It was a great meeting, there was a lot of love in that room, a lot of unity… They said, ‘We love, sir, we love you.’ These are grown people saying that. Isn’t that nice?”
خیلی نشست عالی بود، عشق فراوانی در سالن جاری بود، مقدار زیادی وحدت، آنها میگفتند که ما تو را دوست داریم قربان، ما تو را دوست داریم. اینها آدمهای سن و سال داری هستند که این چیزها را میگویند. با حال نیست؟
این تغییر لحن را میتوان در چارچوب تلاش برای مدیریت ادراک و حفظ تصویر اقتدار تحلیل کرد. تئوری «مرد دیوانه» (Madman Theory) در سیاست خارجی بر این فرض استوار است که نمایش غیرقابلپیشبینی بودن میتواند طرف مقابل را محتاطتر کند. اما زمانی که این عدم پیشبینیپذیری به بیاعتبار شدن تعهدات رسمی منجر شود، ممکن است نتیجه معکوس ایجاد کند. در چنین شرایطی، ابزار فشار به عامل کاهش اعتماد تبدیل میشود.
به همین دلیل، اجلاس آنکارا نشان داد که قدرت سیاسی فقط در توانایی ایجاد ترس خلاصه نمیشود؛ بلکه به توانایی ایجاد اطمینان نیز وابسته است.
ژئوپلیتیک انرژی؛ ایران و افزایش هزینه تصمیمگیری غرب
اروپا همچنان به تضمین امنیتی آمریکا نیازمند است، و ماده ۵ پیمان واشنگتن همچنان ستون اصلی امنیت جمعی ناتو محسوب میشود. اما همزمان، اروپا نیز به تدریج به این واقعیت واقف شده است که هر بحران جدید، لزوماً با منافع راهبردی این قاره منطبق نیستالبته بحران تنگه هرمز در اجلاس اخیر، تنها یک بحران امنیتی نبود؛ بلکه آزمونی برای اقتصاد سیاسی اروپا و یکی از مهمترین مؤلفههای محاسبات راهبردی ناتو محسوب میشد. چراکه اروپا که پس از بحران اوکراین و کاهش شدید وابستگی به انرژی روسیه، بیش از گذشته به ثبات مسیرهای انرژی خلیج فارس وابسته شده است، هرگونه افزایش تنش در تنگه هرمز را نه فقط بهعنوان یک مسئله امنیتی، بلکه بهعنوان تهدیدی مستقیم علیه ثبات اقتصادی خود ارزیابی میکند.
افزون بر این و از سوی دیگر، تنگه هرمز برای ایران نیز دارای دو نقش استراتژیک است:
- نقش جغرافیایی و بازدارنده در حوزه امنیتی-نظامی با تمسک به قاعده عبور بیضرر در حقوق بینالملل؛ به این معنا که موقعیت ژئوپلیتیک ایران در این منطقه، بخشی مهم از ظرفیت بازدارندگی آن را شکل میدهد.
- نقش ژئواکونومیک و درآمدساز؛ زیرا این تنگه صرفاً یک گذرگاه جغرافیایی نیست، بلکه یکی از مهمترین گلوگاههای اقتصاد جهانی است و هرگونه ناامنی پایدار در این منطقه میتواند زنجیرهای از پیامدها ایجاد کند شامل: افزایش هزینه حملونقل انرژی، رشد قیمت نفت و گاز، فشار تورمی، افزایش هزینه تولید و کاهش رقابتپذیری صنایع اروپایی.
از این منظر، مسئله ایران برای اروپا صرفاً در چارچوب منازعات امنیتی خاورمیانه تعریف نمیشود؛ بلکه بهطور مستقیم با امنیت اقتصادی و اجتماعی این قاره پیوند میخورد. چراکه ایران، بر اساس موقعیت ژئوپلیتیک خود، قادر است در هر زمان میان دو سطح از نقشآفرینی حرکت کند:
- سطح نخست، نقش مستقیم بازدارندگی در صورت تهدید امنیتی علیه خود و کنترل یا بستن تنگه هرمز؛ و
- سطح دوم، نقش مدیریتکننده و تعیینکننده در امنیت عبور و مرور و هزینههای ژئوپلیتیک این مسیر حیاتی، برای ایجاد امنیت پایدار و مقابله با هرگونه ناامنی.
همین واقعیت دوگانه، هزینه همراهی نظامی با یک سیاست تهاجمی علیه ایران را برای کشورهای اروپایی به شدت و در سطح بالایی افزایش میداد؛ واقعیتی که از دیگر تحولات مهم اجلاس آنکارا بود. تحولی که سبب شد تا مسئله ایران دیگر صرفاً در چارچوب برنامه هستهای، نفوذ منطقهای یا مسائل امنیتی سنتی بررسی نشود؛ زیرا بحران تنگه هرمز نشان داد که ایران در نقطه تلاقی چندین حوزه قدرت قرار گرفته است:
- امنیت انرژی جهانی؛
- مسیرهای تجارت دریایی؛
- ثبات اقتصادی اروپا؛
- محاسبات نظامی آمریکا؛
- انسجام سیاسی ناتو.
این وضعیت، جایگاه ایران را از یک «موضوع سیاست خارجی» به یک «متغیر ساختاری» در تصمیمسازی قدرتهای بزرگ ارتقا میدهد. اینکه قدرت بازدارندگی در این سطح، صرفاً به معنای توان پاسخ نظامی نیست؛ بلکه به معنای توان ایجاد شرایطی است که طرف مقابل پیش از هر اقدام، ناچار به محاسبه هزینهها و پیامدهای آن شود. از این منظر، مهمترین تحول اجلاس آنکارا این بود که هزینه هر تصمیم نظامی علیه ایران برای نخستین بار بهعنوان یک مسئله جدی درون ساختار تصمیمگیری غرب ظاهر میشد.
با وجود این، رفتار اروپا در اجلاس آنکارا را باید در چارچوب یک روند بزرگتر نیز تحلیل کرد. زیرا اروپا همچنان به تضمین امنیتی آمریکا نیازمند است، و ماده ۵ پیمان واشنگتن همچنان ستون اصلی امنیت جمعی ناتو محسوب میشود. اما همزمان، اروپا نیز به تدریج به این واقعیت واقف شده است که هر بحران جدید، لزوماً با منافع راهبردی این قاره منطبق نیست.
برای بسیاری از دولتهای اروپایی، مسئله اصلی این بود که آیا ورود به یک بحران نظامی جدید در خاورمیانه، امنیت اروپا را افزایش میدهد یا آن را با مخاطرات تازهای مواجه میکند؟
این پرسش، بهویژه پس از تجربههای عراق، افغانستان و بحرانهای طولانی خاورمیانه، اهمیت بیشتری یافته است. و از همین رو، واکنش اروپا در آنکارا را میتوان نه به معنای فاصله گرفتن کامل از آمریکا، بلکه به معنای افزایش استقلال محاسباتی متحدان واشنگتن تحلیل کرد. این واقعیت که اروپا همچنان در کنار آمریکا باقی ماند، اما حاضر نشد تمام هزینههای یک بحران جدید را به نام اتحاد آتلانتیک بپذیرد.
بازتعریف مفهوم بازدارندگی ایران و تغییر محاسبات رقیب
ایران در این چارچوب، توانسته است مسئله خود را از سطح یک رویارویی دوجانبه با آمریکا فراتر ببرد. اینکه هرگونه تصمیم درباره ایران، اکنون ناگزیر باید پیامدهای آن برای کشورهای همسایه، بازار انرژی، امنیت دریایی، اقتصاد اروپا و انسجام غرب را نیز در نظر بگیرد. این همان نقطهای است که بازدارندگی ایران از سطح میدان نظامی به سطح «معماری قدرت» منتقل میشودتحولات اجلاس آنکارا نشان داد که بازدارندگی در جهان امروز دیگر صرفاً یک مفهوم نظامی نیست. در دوران جدید رقابتِ قدرتها، بازدارندگی ترکیبی از چند مؤلفه است:
- توان نظامی؛
- توان مقاومت اقتصادی؛
- توان ایجاد هزینه برای رقیب؛
- توان دیپلماتیک اثرگذاری بر محاسبات متحدان رقیب؛ و
- توان تبدیل شدن به یک متغیر غیرقابل حذف در معادلات بینالمللی.
ایران در این چارچوب، توانسته است مسئله خود را از سطح یک رویارویی دوجانبه با آمریکا فراتر ببرد. اینکه هرگونه تصمیم درباره ایران، اکنون ناگزیر باید پیامدهای آن برای کشورهای همسایه، بازار انرژی، امنیت دریایی، اقتصاد اروپا و انسجام غرب را نیز در نظر بگیرد.
این همان نقطهای است که بازدارندگی ایران از سطح میدان نظامی به سطح «معماری قدرت» منتقل میشود.
لذا اجلاس آنکارا را نباید صرفاً از دریچه اختلافات داخلی ناتو یا رفتار شخصی دونالد ترامپ تحلیل کرد. پیام اصلی این اجلاس آن است که:
ایران توانسته است هزینه شکلگیری یک اجماع نظامی علیه خود را به سطحی برساند که حتی نزدیکترین متحدان آمریکا نیز حاضر به پذیرش آن نباشند.
چراکه قدرت بازدارندگی، صرفاً به معنای برخورداری از توان نظامی نیست؛ بلکه زمانی به سطحی راهبردی ارتقا مییابد که بتواند در بستر «بحران تولید تعهد معتبر» در طرف مقابل، محاسبات تصمیمگیران را تغییر دهد. از این منظر، مهمترین دستاورد ایران در اجلاس آنکارا نه تغییر ادبیات بیانیه ناتو، بلکه تغییر محاسبات راهبردی غرب درباره هزینههای رویارویی مستقیم با ایران بود.
اگر اجلاس لاهه نماد توانایی آمریکا در شکلدهی به اجماع ناتو بود، اجلاس آنکارا نشان داد که در موضوع ایران، واشنگتن دیگر قادر نیست اراده خود را به متحدانش تحمیل کند. این تحول را باید نشانهای از یک روند عمیقتر دانست: فرسایش تدریجی توانایی و ظرفیت آمریکا برای تبدیل قدرت سخت خود به اجماع سیاسی پایدار در میان متحدان.
در این میان، مسئله اصلی آینده روابط ایران و غرب نیز تنها به قدرت نظامی یا فشار اقتصادی محدود نخواهد شد؛ بلکه به مسئلهای بنیادینتر بازمیگردد: چه کسی قادر است اعتماد ایجاد کند، تعهد معتبر بسازد و هزینه تصمیمهای خود را مدیریت نماید؟ زیرا در نظام بینالملل، قدرت پایدار فقط از توانایی تحمیل اراده ناشی نمیشود؛ بلکه از توانایی ایجاد اطمینان نسبت به آینده نیز سرچشمه میگیرد. و اجلاس آنکارا نشان داد که در این عرصه، بحران اصلی آمریکا نه فقدان قدرت، بلکه دشواری تبدیل قدرت به اعتبار و اعتماد است.
۴۲/۴۲












